<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>خانومچه &#187; حیوانات</title>
	<atom:link href="http://khanoomche.wordpress.com/category/%d8%ad%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://khanoomche.wordpress.com</link>
	<description>غرها، اظهار فضل ها و ابراز احساسات</description>
	<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 13:35:13 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='khanoomche.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/2b0a88308a394ec75a197c7d41a7f177?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>خانومچه &#187; حیوانات</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://khanoomche.wordpress.com/osd.xml" title="خانومچه" />
		<item>
		<title>حرفهای ساعت سه نیمه شب</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2009/10/31/%d8%ad%d8%b1%d9%81%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d8%b3%d9%87-%d9%86%db%8c%d9%85%d9%87-%d8%b4%d8%a8/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2009/10/31/%d8%ad%d8%b1%d9%81%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d8%b3%d9%87-%d9%86%db%8c%d9%85%d9%87-%d8%b4%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 09:33:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[حیوانات]]></category>
		<category><![CDATA[زنانه]]></category>
		<category><![CDATA[غرزدنها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=598</guid>
		<description><![CDATA[ساعت سه بعد از نیمه شب است. بی‌خوابی شدیدا زده به سرم. نتیجه‌ی اخلاقی اینکه نگذارید کارهای دانشگاهتان آنقدر عقب بیفتد که از فکرش شبها بی‌خواب شوید! البته اگر بخواهیم با دید مثبت و خانومچه‌ای به قضیه نگاه کنیم علت بی‌خوابی تغییر و تحولات اساسی در زندگی تحصیلی بنده است. بالاخره بعد از سالها به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&blog=2245525&post=598&subd=khanoomche&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>ساعت سه بعد از نیمه شب است. بی‌خوابی شدیدا زده به سرم. نتیجه‌ی اخلاقی اینکه نگذارید کارهای دانشگاهتان آنقدر عقب بیفتد که از فکرش شبها بی‌خواب شوید! البته اگر بخواهیم با دید مثبت و خانومچه‌ای به قضیه نگاه کنیم علت بی‌خوابی تغییر و تحولات اساسی در زندگی تحصیلی بنده است. بالاخره بعد از سالها به این نتیجه رسیدم که با یللی تللی و روزی ده ساعت خواب کسی فارغ‌التحصیل نمی‌شود! یک عامل لگدزننده در کون بنده فارغ‌التحصیلی آقای دوست‌پسر بود. به قول خودش: «پیش خودت فکر کردی اگر این می‌تونه پس من هم می‌تونم.» و <span style="text-decoration:underline;">این</span> را غلیظ می‌گوید. البته اصل ماجرا اینست که هیچ خوشم نیامد که فازهای زندگیمان متفاوت شد. تا چند ماه پیش هر دومان دانشجوهای تنبل بدبختی بودیم که روی کارت دانشجوییمان ارقامی نجومی که همان شماره‌ی ترم تحصیلی باشد خودنمایی می‌کردند و فک هر موجود زنده‌ای را به افتادن وامی‌داشتند. بعد دقیقا نفهمیدم چی شد و چه اتفاقی افتاد و چی خورد توی سر آقای دوست‌پسر و یا کدوم ککی افتاد تو تنبونش که ناگهان در عرض یک ترم چند تا امتحان داد و پایان‌نامه نوشت و با نیش باز و نمره‌ی وقیحانه‌ی ۱/۳ که یه چیزی تو مایه‌های همان ۱۹/۷۵ خودمان باشد، برای همیشه از دانشگاه بیرون اومد. حالا من همچنان دانشجوی تنبل با رقم نجومی روی کارتم هستم و او یک کارمند باوجدان و وظیفه‌شناس حال بهم‌زن که حتی وقتی مریضه می‌ره سرکار!!!</p>
<p>راستی گفتم مریض. اه بابا این چه وضعیه؟ همه که مریض شدند باز. از جیران (برای تو) گرفته تا زیتون و خودم و آقای دوست‌پسر و&#8230; ولی احتمالا همین‌قدر که آنفلوآنزای خوکی نباشه باید خدا رو شکر کنیم! چقدر از این فصل مریضی بدم میاد.</p>
<p>راستی گفتم بدم میاد یادم افتاد که من هنوز یک نوشته به<a href="http://gayagizi.blogspot.com/2009/10/blog-post_18.html" target="_blank"> شهربانوی عزیز </a>مقروضم که قرار است در آن بنویسم از چی بدم میاد و چی دوست دارم. شهربانو جان واقعا شرمنده. یک عالمه کار و درس داشتم و کلا هم انتخابش کار سختیه ولی سعی خودم را خواهم کرد.</p>
<p>راستی گفتم سعی یادم افتاد که هرچی سعی کردم نتونستم <a href="http://www.k1-online.com/" target="_blank">آقا کیوان </a>رو راضی کنم که یه آخر هفته بیاد دهات ما. البته حق داره‌ها. من هم اگر بودم پا نمی‌شدم برم خونه‌ی کسی که نمی‌شناسم. ولی وقتی خوندم که نیک‌آهنگ با دوستهای فیس‌بوکیش می‌ره بستنی می‌خوره خوب حسودیم شد. چرا من نتونم؟ البته تقصیر این تنبلی هم هست. اگر توی این یکی دو سال چهار تا کامنت برای کیوان گذاشته بودم، حداقل الان پیش خودش فکر نمی‌کرد که این خانومچه کیه و از زیر کدوم بته‌ای سبز شد؟ فعلا دلمان را به این خوش کرده‌ایم که کسانی هم هستند که اگر گذرشون به آلمان می‌افتاد حاضر بودند بیان دیدنمان، مثلا <a href="http://barayeto.wordpress.com/" target="_blank">جیران</a> و <a href="http://www.shabgeer.com/" target="_blank">شب‌گیر</a> و <a href="http://ellize.blogspot.com/" target="_blank">الیزه</a>. مگه نه بچه‌ها؟</p>
<p>راستی براتون بگم که آقای دوست‌پسر چند روزی شده بود «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Home_Alone_%28film%29" target="_blank">کوین تنها در خانه</a>» چون من رفته بودم یه شهر دیگه کار داشتم. آقا گند زد به ظرف و ظروفمان! به جای پودر ماشین ظرفشویی ورداشته پودر ماشین لباسشویی ریخته توی ماشین ظرفشویی. حالا خوب شد آشپزخونه‌مون رو کف برنداشت! شاید هم می‌خواست تلافی اون پیرهنش رو که من صورتیش کردم دربیاره! راستی من به این نتیجه رسیدم که خیلی خوبه آدم همیشه سرش شلوغ باشه و هزار تا کار مهم و استرس داشته باشه و خونه نباشه. مثلا همین پریروزا که من نبودم آقای کوین تنها در خانه تمام خونه رو جاروبرقی کشیده و لباسها رو هم شسته. (الان لازم به توضیحه که منظورم این نیست که در حالت عادی اینها وظایف من باشه و ما تقسیم کار داریم؟) فکر می‌کنم بدم نمیاد از اونهایی بشم که روزی ده دوازده ساعت بیرون کار می‌کنن. تصور کنین من کت دامن بپوشم و با یک کیف چرمی و از این لیوانهای قهوه‌ی مقوایی برای تو راه تند و تند توی خیابون را برم و از این جلسه مهم به جلسه‌ی بعدی&#8230; ولی نه! نمیشه! امکان نداره این آقای گیاهخوار خدای حمایت از حیوانات بذاره من کیف چرمی دستم بگیرم! خوب اشکال نداره، همین دانشجو تنبله می‌مونم.</p>
<p>راستی گفتم حیوانات، شما می‌دونستید که سگها وقتی خوشحال می‌شن و دم تکون می‌دن دهنشون رو هم باز می‌کنن که نفس نفس بزنن؟ البته سگها اکثر مواقع دهنشون بازه ولی موضوع وقتی جالب می‌شه که پای استخون بیاد وسط. سگها معمولا یه استخون دارن که باهاش دندونهاشون رو می‌سابن و براشون حکم گنج داره. البته در این دوره زمونه‌ی مدرن و در کشورهای پیشرفته‌ی جهان مسلما دیگه به سگها استخون واقعی نمی‌دن! یه چیزی شکل استخون می‌دن که مواد مقوی و لازم برای دندونها رو داشته باشه و در ضمن سگ بدبخت گول بخوره و خوشحال و خندان دندونهاش رو مسواک بزنه. حالا فرض کنید شما دوست این سگ نازنازی هستید و در حالیکه داشته دندونهاش رو مسواک می‌زده شما وارد شدین. مسلما اون خیلی خوشحال میشه که شما اومدین دیدنش و می‌خواین بهش غذا بدین و باهاش بازی کنین و ببرینش بیرون (چون از نظر اون وجود شما به جز اینها دلیل دیگه‌ای نمی‌تونه داشته باشه) و بدو بدو میاد که به شما سلام کنه. بعد به علت نفس نفس زدن دهنش باز می‌مونه و استخونش می‌افته جلوی پای شما. انسانهای خنگ خودمحور هم، البته بلا نسبت شما، فکر می‌کنن که این یعنی «من خیلی دوستت دارم. بیا استخونم مال تو! بهت هدیه‌اش می‌دم.» بعد میان استخون رو بردارن و اونجاست که سگ بدبخت گه‌گیجه می‌گیره و دیگه دنیا رونمی‌فهمه چون دوستش حمله کرده به گنجش! دیگه بستگی به شخصیت سگ دوست شما داره که سعه‌ی صدر داشته باشه یا اینکه یه نیمچه گازی ازتون بگیره. ولی در هر دو حالت اصلا خوشش نیومده که استخونش رو دزدیدن.</p>
<p>راستی من کلی حرفهای اجتماعی سیاسی، روشنفکری، فمینیستی داشتم که متاسفانه به علت بی‌خوابی، بیماری و گرسنگی ساعت چهار صبح اونها رو معوق می‌کنم به فرصتی دیگر.</p>
<p>مخلص شما خانومچه‌ی خل و چل</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/598/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/598/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/598/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/598/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/598/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/598/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/598/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/598/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/598/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/598/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&blog=2245525&post=598&subd=khanoomche&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2009/10/31/%d8%ad%d8%b1%d9%81%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa-%d8%b3%d9%87-%d9%86%db%8c%d9%85%d9%87-%d8%b4%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خانومچه‌ی خیانتکار</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2009/03/16/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85%da%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%aa%da%a9%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2009/03/16/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85%da%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%aa%da%a9%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 09:07:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[حیوانات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=494</guid>
		<description><![CDATA[دیروز رفته بودیم یه محله‌ای که معمولا گذر من اونطرفا نمی‌افته. یک عدد سوپرمارکت ایرانی کشف کردیم و ذوق زده شدیم. بعد دیدیم که بی‌انصافها یه ظرف شیشه‌ای کوچیک گذاشتن و توش دو میلیون ماهی قرمز ول کردن. بیچاره‌ها جم نمی‌تونستن بخورن. آی حرص خوردیم! آی حرص خوردیم!
امروز صبح اول وقت به انجمن حمایت از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&blog=2245525&post=494&subd=khanoomche&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>دیروز رفته بودیم یه محله‌ای که معمولا گذر من اونطرفا نمی‌افته. یک عدد سوپرمارکت ایرانی کشف کردیم و ذوق زده شدیم. بعد دیدیم که بی‌انصافها یه ظرف شیشه‌ای کوچیک گذاشتن و توش دو میلیون ماهی قرمز ول کردن. بیچاره‌ها جم نمی‌تونستن بخورن. آی حرص خوردیم! آی حرص خوردیم!</p>
<p>امروز صبح اول وقت به انجمن حمایت از حیوانات زنگ زدم و هموطنان عزیز را لو دادم و آنها هم شماره‌ی اداره‌ی مربوطه را دادند (که من اصلا نمی‌دونستم همچین اداره‌ای وجود داره!) و من زنگ زدم و باز هموطنان عزیز را لو دادم. خانوم کارمند اداره داشت شاخ درمیاورد. گفت سوپرمارکت اصلا اجازه نداره حیون بفروشه و ماهی رو اصلا حق ندارن در جایی به جز آکواریوم نگه دارن. گفتم می‌دونم. ضمنا گفت امروز میرن سربخت هموطنان. احتمالا از فردا نفرین هموطنان پشت سرمه. هم از طرف مغازه‌دار و هم از طرف اونهایی که هنوز ماهی هفت‌سینشون رو نخریدن.</p>
<p>با خودم گفتم  زورمان به ماهی‌فروشای ایران نمی‌رسه ولی اینجا که قانون پشت‌سرمونه حداقل یه کاری بکنیم. بعد هم راستش رو بخواهید من به اون کسی که می‌خواد یه لقمه نون شبش رو در بیاره و در عمرش هم اسم «حقوق حیوانات» به گوشش نخورده نمی‌تونم ایراد بگیرم ولی از این کاسبهای ایرانی اینجا (که خدا می‌دونه چه پولی با لپه و کشک و کلوچه درمیارن ولی بازم از کاسبی با ماهی قرمز نمی‌گذرن) می‌تونم ایراد بگیرم که بعد از بیست سی سال زندگی در اینجا هنوز نفهمیدن که اون ماهی زبون بسته به جا احتیاج داره، به غذا احتیاج داره، که اونم واسه خودش عالمی داره و زنده است و می‌خواد زندگی کنه.</p>
<p>فعلا که به شدت از خودمان خوشمان آمده و در خرکیفی به سر می‌بریم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/494/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/494/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/494/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/494/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/494/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/494/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/494/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/494/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/494/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/494/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&blog=2245525&post=494&subd=khanoomche&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2009/03/16/%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85%da%86%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%aa%da%a9%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اگر تا حالا نمی‌دانستید چرا گیاهخواری خوب است</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2009/01/29/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%af-%da%86%d8%b1%d8%a7-%da%af%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2009/01/29/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%af-%da%86%d8%b1%d8%a7-%da%af%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jan 2009 16:16:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[حیوانات]]></category>
		<category><![CDATA[زنانه]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[کم حرفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=422</guid>
		<description><![CDATA[ببخشید من امروز انقدر مزاحم می‌شم ولی جون من این ویدئو رو نگاه کنید.
       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&blog=2245525&post=422&subd=khanoomche&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>ببخشید من امروز انقدر مزاحم می‌شم ولی جون من <a href="http://ca.sports.yahoo.com/nfl/blog/shutdown_corner/post/The-PETA-Super-Bowl-ad-that-NBC-deemed-a-little-?urn=nfl,137112" target="_blank">این ویدئو</a> رو نگاه کنید.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/422/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/422/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/422/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/422/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/422/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/422/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/422/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/422/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/422/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/422/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&blog=2245525&post=422&subd=khanoomche&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2009/01/29/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%af-%da%86%d8%b1%d8%a7-%da%af%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بازدهی محبت</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2009/01/29/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d8%aa/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2009/01/29/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jan 2009 12:55:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[حیوانات]]></category>
		<category><![CDATA[کم حرفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=406</guid>
		<description><![CDATA[اخبار علمی رادیو می‌گفت محققان انگلیسی طی تحقیقاتی در گاوداریهای انگلیس کشف کردن که گاوهایی که صاحبانشون بهشون اسم دادند در سال ۲۵۸ لیتر بیشتر از گاوهایی که اسم ندارند شیر می‌دهند.
منبع به زبان آلمانی
حالا باز فحش که می‌خواین بدین بگین گاو!
       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&blog=2245525&post=406&subd=khanoomche&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>اخبار علمی رادیو می‌گفت محققان انگلیسی طی تحقیقاتی در گاوداریهای انگلیس کشف کردن که گاوهایی که صاحبانشون بهشون اسم دادند در سال ۲۵۸ لیتر بیشتر از گاوهایی که اسم ندارند شیر می‌دهند.</p>
<p><a href="http://umwelt.scienceticker.info/2009/01/28/kuehe-mit-namen-geben-mehr-milch/" target="_blank">منبع</a> به زبان آلمانی</p>
<p>حالا باز فحش که می‌خواین بدین بگین گاو!</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/406/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/406/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/406/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/406/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/406/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/406/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/406/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/406/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/406/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/406/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&blog=2245525&post=406&subd=khanoomche&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2009/01/29/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%db%8c-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ما و حیوانات</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2009/01/28/%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%ad%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2009/01/28/%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%ad%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Jan 2009 22:38:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[حیوانات]]></category>
		<category><![CDATA[غم و غصه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=401</guid>
		<description><![CDATA[از سفر که برگشتم خبر ناراحت کننده‌ای راجع به فروش توله‌سگها در تهران خواندم. قلبم به درد اومد. دلم می‌خواست می‌تونستم برم ایران و سر همون خیابانی که این بی‌وجدانها می‌ایستند و مخلوقات بی‌گناه رو به مرگ محکوم می‌کنند، بایستم و مردم رو از خریدن سگها منصرف کنم. بعد دیدم که خانم صابری همت کرده‌اند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&blog=2245525&post=401&subd=khanoomche&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>از سفر که برگشتم خبر ناراحت کننده‌ای راجع به <a href="http://zamaaneh.com/morenews/2009/01/post_1018.html" target="_blank">فروش توله‌سگها در تهران</a> خواندم. قلبم به درد اومد. دلم می‌خواست می‌تونستم برم ایران و سر همون خیابانی که این بی‌وجدانها می‌ایستند و مخلوقات بی‌گناه رو به مرگ محکوم می‌کنند، بایستم و مردم رو از خریدن سگها منصرف کنم. بعد دیدم که<a href="http://www.aavang.ir/weblog/2009/01/posts_569.html" target="_blank"> خانم صابری</a> همت کرده‌اند و با همکاری وبلاگنویسها <a href="http://balatarin.com/topic/2009/1/24/1002274" target="_blank">این صفحه</a> در بالاترین درست شده. خوشحالم که کسانی هستند که به حقوق حیوانات اهمیت می‌دهند. چند تا خاطره یادم اومد که فکر کردم لازمه بنویسم.</p>
<p>۱. بچه که بودم پسر داییم از یکی از دوستهاش یک بچه گربه گرفته بود. ظاهرا گربه‌ی اونها بچه‌دار شده بود و اونها نمی‌تونستن همه رو نگه دارن و بذل و بخشش می‌کردن. پسر‌دایی بچه‌گربه رو مخفی کرده بود و بهش غذا می‌داد ولی بالاخره بعد از چند روز زن‌داییم گربه رو کشف کرده بود. تا فکری بکنند گربه یکی دو روزی خونه‌شون بود. زن داییم یک بار می‌بینه که بچه گربه کله‌اش رو برده توی ظرف زیر گلدون و سعی می‌کنه آب بخوره. براش یه ظرف آب میاره و اونم با ولع همش رو می‌خوره. بعدا معلوم می‌شه که پسرداییم به ذهنش نرسیده بود که باید به حیوون بیچاره آب هم بده. چی‌بهتر از این نشون می‌ده که ما چقدر دور از دنیای حیوانات زندگی می‌کنیم؟</p>
<p>بچه گربه به خونه‌ی ما منتقل شد، چون ما حیاط داشتیم. در عمرم گربه‌ای به این قشنگی ندیده بودم و دیگر هم ندیدم. سیاه سیاه با لکه‌ای سفید روی سینه. این گربه شده بود زندگی من، خوشی و سرگرمی من. بهترین روزهای کودکیم روزهای بازی و نوازش این بچه‌گربه‌ی زیبا بودن. گرچه خیلی کم بود. فکر می‌کنم به یک هفته نرسید که گربه‌ی عزیزم ناپدید شد. اونقدر به این در و اون در زدم که بالاخره مادرم اعتراف کرد که دوست نداشته من با گربه بازی کنم و می‌ترسیده من مریض بشم، برای همین به یکی از فامیلها گفته گربه رو ببره و جایی گم و گور کنه که دیگه نتونه برگرده. بیشتر از ۲۰ سال گذشته ولی من هرگز نخواهم فهمید که مادرم چطور تونست چنین ظلمی در حق من و اون حیوون دوست‌داشتنی بکنه.</p>
<p>۲. پدربزرگم تعریف می‌کرد که وقتی شهرستان زندگی می‌کردند سگی به خونه‌شون پناه میاره. الان دقیقا یادم نیست که چرا و چه‌جوری ولی اون سگ می‌شه سگ خونه‌ی پدربزرگ و مادربزرگم. ظاهرا اونقدر بزرگ و آروم بوده که داییها و مادرم روی پشتش سوار می‌شدن و ازش سواری می‌گرفتند و اونقدر ترسناک بوده که هیچ غریبه‌ای جرات نزدیک شدن به خونه رو نداشته. سگ با غرش و پارس کردنش اعلام می‌کرده که این خونه حریم خانواده‌ی منه و من نمی‌گذارم کسی بهشون نزدیک بشه. اگر مهمون میومده پدربزرگم می‌رفته دم در باغ و با مهمون میومده تو.</p>
<p>پدربزرگم به تهران منتقل می‌شه و سگ رو می‌گذاره همون‌جا و به یکی از همسایه‌ها می‌گه بهش غذا بده. سگ بیچاره که فهمیده بوده اینها دارن می‌رن مسافت زیادی رو دنبال ماشین می‌دود. همسایه نامه می‌داده که سگ از وقتی شما رفتین لب به غذا نزده. آخرش هم می‌میره. همیشه پدربزرگ وقتی این داستان رو تعریف می‌کرد می‌گفت:«سگ باوفاترین مخلوقاته. سگ به انسان شرف داره!» ومن همیشه با ناراحتی می‌پرسیدم:«چرا با خودتون نیاوردینش؟» می‌گفتن نمیشد. الان که فکر می‌کنم می‌بینم مثل اینه که آدم اسباب‌کشی کنه و بچه‌اش رو ول کنه توی خونه‌ی خالی و به همسایه بگه روزی یکبار بهش غذا بده. الان که فکر می‌کنم می‌بینم حداقل وقتی نامه‌ی همسایه رسیده پدربزرگم باید می‌فهمید و برمی‌گشت.</p>
<p>۳. راهنمایی می‌رفتم که سر راه مدرسه یک سگ بزرگ قهوه‌ای که گوش و دم نداشت سر راهم سبز شد. خیلی ترسناک بود. من تنها بودم و خیابان خالی از هر بنی‌بشری. دلم می‌خواست فرار کنم ولی ترسیدم بدتر سگ رو تحریک کنم. در حالیکه قلبم به شدت می‌زد از کنار سگ گذشتم. چند روزی همین طور گذشت و من ترسم ریخته بود. موضوع داغ مدرسه سگ گوش‌بریده بود و من دلم برایش می‌سوخت و همش به این فکر بودم که کی گوشهاش رو بریده و چرا؟ یک روز استخوانهای باقیمانده‌ی غذا رو برای سگ بردم. تا چند قدمی بهش نزدیک شدم و کیسه پلاستیک را باز کردم و روی زمین گذاشتم. دور شدم و نگاه کردم. او استخوانها را خورد و من شاد و خندان به مدرسه رفتم. از اون به بعد پدربزرگ می‌رفت و از قصاب محل آشغال گوشت و استخوان می‌گرفت و من برای سگ می‌بردم. از اینکه این کار رو می‌کرد خیلی خوشحال و ممنون بودم. در مدرسه هم به اینکه من از سگ نمی‌ترسم و به او غذا هم می‌دهم می‌بالیدم. این ماجرا هم طولی نکشید. سگ ناپدید شد. می‌گفتند همسایه‌ها به شهرداری خبر داده‌اند و آنها هم مسمومش کرده‌اند.</p>
<p>۴. دوست‌پسرم مدتی در خانه‌ای زندگی می‌کرده که سگ داشته‌اند. او که اوایل از سگ می‌ترسیده (ناگفته نماند که مادرش از سگ می‌ترسد و این ترس را منتقل کرده بوده) کم کم با سگ آشنا و اخت می‌شه. یک بار که قرار بوده بره مسافرت بعد از بستن ساک و وسایل و دم رفتن کفشهاش رو پیدا نمی‌کنه. بعد از اینکه نیم ساعت دنبال کفشهاش خونه رو زیر و رو می‌کنن، متوجه میشه که سگه تمام این مدت توی سبدش نشسته و تکون نمی‌خوره. وقتی سگ رو صدا می‌کنه و می‌گه کفشهای منو تو برداشتی؟ سگ زوزه‌ای می‌کشه ولی بازهم از جاش بلند نمی‌شه. بالاخره از توی سبد بلندش می‌کنند و کفشها رو از زیرش در‌میارن! حالا کی می‌گه حیوانات احساس ندارن؟</p>
<p>۵. خانواده‌ی یکی از دوستان سگشون رو از انجمن حمایت از حیوانات گرفتن. این سگ رو پلیس از صاحب قبلیش گرفته بوده، چون اونها با حیواناتشون بد رفتاری می‌کردن، سگها رو در جای کوچک نگه می‌داشتن و بهشون به اندازه‌ی کافی غذا نمی‌دادن. این <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/German_Shepherd_Dog" target="_blank">سگ آلمانی</a> اونقدر روح دوستانه و پاکی داره که هنوز هم اعتمادش به انسانها رو از دست نداده. غریبه و آشنا هم نمی‌شناسه. به هرکسی باید سلام کنه. اولین بار که من دیدمش نیم ساعت طول کشید تا پارسها و بالا و پایین‌پریدنهای شادیش کمی آروم بگیرند. با اینکه صاحبش تمام مدت سعی می‌کرد سفت نگهش داره و آرومش کنه بالاخره پرید روی سینه‌ام و با لیسی که به صورتم زد گفت: «سلام! من لانا هستم. تو کی هستی؟ منو می‌بری بیرون؟ باهام توپ‌بازی می‌کنی؟» جالبی ماجرا اینه که لانا فکر می‌کنه دنیا دور اون می‌چرخه. اگر سردت باشه و ژاکت بپوشی بدو بدو میاد و تو رو با انتظار زیاد نگاه می‌کنه که یعنی: «داری آماده می‌شی که منو ببری بیرون. زود باش دیگه!»</p>
<p>۶. یکی از دوستان آقای دوست‌پسر توی غذا‌خوری شرکتشون شنیده که یکی از همکارها داره تعریف می‌کنه که توی مزرعه‌شون وقتی گربه‌ها بچه‌دار می‌شن بچه‌ها رو پرت می‌کنه به دیوار و کلک قضیه رو می‌کنه و خودش رو از شرشون نجات می‌ده. این خانم دوست ما که این حرفها رو می‌شنوه خیلی عصبانی می‌شه و می‌گه:«من اگر جای تو بودم شرمم می‌شد همچین حرفی بزنم.» مردک پرروبازی درمیاره و این هم می‌گه:«من به پلیس خبر می‌دم.» در جا زنگ می‌زنه به پلیس و اطلاع می‌ده. شب از طرف پلیس بهش زنگ می‌زنن و تشکر می‌کنن و می گن که به جز گربه‌ها دو تا سگ و یک گاو و اسب رو هم بردن. سگها توی قفس بودن که طبق قوانین آلمان ممنوعه. اونهای دیگه رو الان یادم نیست چرا بردن ولی وضع اونها هم خوب نبوده. با خودم فکر می‌کنم آیا من حاضر بودم به خاطر گربه‌ها با همکارم دربیفتم؟</p>
<p>حمایت از حقوق حیوانات در قانون اساسی آلمان ذکر شده است.</p>
<p>پ.ن. تا حالا شنیدین کسی بگه «چون حقوق کودکان واجبتره بهتره وقتمون رو صرف حقوق زنان نکنیم؟» یا «در آفریقا دارن از گشنگی می‌میرن شما به فکر آزادی بیان هستین؟» همونطوری که اینها دلایل خوبی نیستند، این هم که «حقوق انسانها در ایران پایمال می‌شه، حالا ما بریم دنبال حقوق حیوانات؟» برای من دلیل قابل قبولی نیست. یکی از بزرگترین اشتباهات ما انسانها اینه که فکر می‌کنیم از حیوانات بهتر و مهمتر هستیم. چرا؟</p>
<p>این را هم فراموش نکنیم که انسانها می‌توانند از حقوقشان دفاع کنند (حتی اگر فقط در تئوری اینطور باشد.) ولی حیوانات نمی‌توانند، نه در تئوری و نه در واقعیت.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/401/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/401/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/401/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/401/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/401/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/401/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/401/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/401/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/401/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/401/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&blog=2245525&post=401&subd=khanoomche&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2009/01/28/%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%ad%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>