اکتبر 31, 2009 روی 11:33 ق.ظ (حیوانات, زنانه, غرزدنها)
ساعت سه بعد از نیمه شب است. بیخوابی شدیدا زده به سرم. نتیجهی اخلاقی اینکه نگذارید کارهای دانشگاهتان آنقدر عقب بیفتد که از فکرش شبها بیخواب شوید! البته اگر بخواهیم با دید مثبت و خانومچهای به قضیه نگاه کنیم علت بیخوابی تغییر و تحولات اساسی در زندگی تحصیلی بنده است. بالاخره بعد از سالها به این نتیجه رسیدم که با یللی تللی و روزی ده ساعت خواب کسی فارغالتحصیل نمیشود! یک عامل لگدزننده در کون بنده فارغالتحصیلی آقای دوستپسر بود. به قول خودش: «پیش خودت فکر کردی اگر این میتونه پس من هم میتونم.» و این را غلیظ میگوید. البته اصل ماجرا اینست که هیچ خوشم نیامد که فازهای زندگیمان متفاوت شد. تا چند ماه پیش هر دومان دانشجوهای تنبل بدبختی بودیم که روی کارت دانشجوییمان ارقامی نجومی که همان شمارهی ترم تحصیلی باشد خودنمایی میکردند و فک هر موجود زندهای را به افتادن وامیداشتند. بعد دقیقا نفهمیدم چی شد و چه اتفاقی افتاد و چی خورد توی سر آقای دوستپسر و یا کدوم ککی افتاد تو تنبونش که ناگهان در عرض یک ترم چند تا امتحان داد و پایاننامه نوشت و با نیش باز و نمرهی وقیحانهی ۱/۳ که یه چیزی تو مایههای همان ۱۹/۷۵ خودمان باشد، برای همیشه از دانشگاه بیرون اومد. حالا من همچنان دانشجوی تنبل با رقم نجومی روی کارتم هستم و او یک کارمند باوجدان و وظیفهشناس حال بهمزن که حتی وقتی مریضه میره سرکار!!!
راستی گفتم مریض. اه بابا این چه وضعیه؟ همه که مریض شدند باز. از جیران (برای تو) گرفته تا زیتون و خودم و آقای دوستپسر و… ولی احتمالا همینقدر که آنفلوآنزای خوکی نباشه باید خدا رو شکر کنیم! چقدر از این فصل مریضی بدم میاد.
راستی گفتم بدم میاد یادم افتاد که من هنوز یک نوشته به شهربانوی عزیز مقروضم که قرار است در آن بنویسم از چی بدم میاد و چی دوست دارم. شهربانو جان واقعا شرمنده. یک عالمه کار و درس داشتم و کلا هم انتخابش کار سختیه ولی سعی خودم را خواهم کرد.
راستی گفتم سعی یادم افتاد که هرچی سعی کردم نتونستم آقا کیوان رو راضی کنم که یه آخر هفته بیاد دهات ما. البته حق دارهها. من هم اگر بودم پا نمیشدم برم خونهی کسی که نمیشناسم. ولی وقتی خوندم که نیکآهنگ با دوستهای فیسبوکیش میره بستنی میخوره خوب حسودیم شد. چرا من نتونم؟ البته تقصیر این تنبلی هم هست. اگر توی این یکی دو سال چهار تا کامنت برای کیوان گذاشته بودم، حداقل الان پیش خودش فکر نمیکرد که این خانومچه کیه و از زیر کدوم بتهای سبز شد؟ فعلا دلمان را به این خوش کردهایم که کسانی هم هستند که اگر گذرشون به آلمان میافتاد حاضر بودند بیان دیدنمان، مثلا جیران و شبگیر و الیزه. مگه نه بچهها؟
راستی براتون بگم که آقای دوستپسر چند روزی شده بود «کوین تنها در خانه» چون من رفته بودم یه شهر دیگه کار داشتم. آقا گند زد به ظرف و ظروفمان! به جای پودر ماشین ظرفشویی ورداشته پودر ماشین لباسشویی ریخته توی ماشین ظرفشویی. حالا خوب شد آشپزخونهمون رو کف برنداشت! شاید هم میخواست تلافی اون پیرهنش رو که من صورتیش کردم دربیاره! راستی من به این نتیجه رسیدم که خیلی خوبه آدم همیشه سرش شلوغ باشه و هزار تا کار مهم و استرس داشته باشه و خونه نباشه. مثلا همین پریروزا که من نبودم آقای کوین تنها در خانه تمام خونه رو جاروبرقی کشیده و لباسها رو هم شسته. (الان لازم به توضیحه که منظورم این نیست که در حالت عادی اینها وظایف من باشه و ما تقسیم کار داریم؟) فکر میکنم بدم نمیاد از اونهایی بشم که روزی ده دوازده ساعت بیرون کار میکنن. تصور کنین من کت دامن بپوشم و با یک کیف چرمی و از این لیوانهای قهوهی مقوایی برای تو راه تند و تند توی خیابون را برم و از این جلسه مهم به جلسهی بعدی… ولی نه! نمیشه! امکان نداره این آقای گیاهخوار خدای حمایت از حیوانات بذاره من کیف چرمی دستم بگیرم! خوب اشکال نداره، همین دانشجو تنبله میمونم.
راستی گفتم حیوانات، شما میدونستید که سگها وقتی خوشحال میشن و دم تکون میدن دهنشون رو هم باز میکنن که نفس نفس بزنن؟ البته سگها اکثر مواقع دهنشون بازه ولی موضوع وقتی جالب میشه که پای استخون بیاد وسط. سگها معمولا یه استخون دارن که باهاش دندونهاشون رو میسابن و براشون حکم گنج داره. البته در این دوره زمونهی مدرن و در کشورهای پیشرفتهی جهان مسلما دیگه به سگها استخون واقعی نمیدن! یه چیزی شکل استخون میدن که مواد مقوی و لازم برای دندونها رو داشته باشه و در ضمن سگ بدبخت گول بخوره و خوشحال و خندان دندونهاش رو مسواک بزنه. حالا فرض کنید شما دوست این سگ نازنازی هستید و در حالیکه داشته دندونهاش رو مسواک میزده شما وارد شدین. مسلما اون خیلی خوشحال میشه که شما اومدین دیدنش و میخواین بهش غذا بدین و باهاش بازی کنین و ببرینش بیرون (چون از نظر اون وجود شما به جز اینها دلیل دیگهای نمیتونه داشته باشه) و بدو بدو میاد که به شما سلام کنه. بعد به علت نفس نفس زدن دهنش باز میمونه و استخونش میافته جلوی پای شما. انسانهای خنگ خودمحور هم، البته بلا نسبت شما، فکر میکنن که این یعنی «من خیلی دوستت دارم. بیا استخونم مال تو! بهت هدیهاش میدم.» بعد میان استخون رو بردارن و اونجاست که سگ بدبخت گهگیجه میگیره و دیگه دنیا رونمیفهمه چون دوستش حمله کرده به گنجش! دیگه بستگی به شخصیت سگ دوست شما داره که سعهی صدر داشته باشه یا اینکه یه نیمچه گازی ازتون بگیره. ولی در هر دو حالت اصلا خوشش نیومده که استخونش رو دزدیدن.
راستی من کلی حرفهای اجتماعی سیاسی، روشنفکری، فمینیستی داشتم که متاسفانه به علت بیخوابی، بیماری و گرسنگی ساعت چهار صبح اونها رو معوق میکنم به فرصتی دیگر.
مخلص شما خانومچهی خل و چل
تا کنون 10 نظر داده شده
اکتبر 15, 2009 روی 12:27 ب.ظ (زنانه, غرزدنها, غم و غصه, کم حرفی)
میگوید:«گاهی فکر میکنم با چشم بسته راه میری! چطور ندیدی؟» توی دلم بهم میخورد. نمیدونم چرا انقدر از این حرف ناراحت میشوم. یادم میآید که سالها پیش عین این جمله را از برادرم شنیدهام. به سنگفرشهای خیابان خیره میمانم. یادم میاید. یادم میاید که یادم دادهاند دختر باید سر به زیر باشد. دختر باید سرش را بیاندازد پایین. باید نگاهش به زمین باشد.
بعد از این همه سال، بعد از این همه دوری از اون خاک و اون فرهنگ، این هنوز با من مونده. مسلما من بهترین نمونهی دختر سر به زیر نیستم! ولی تازه فهمیدم. نه! برای هزارمین بار فهمیدم که هر جا باشی، بعضی چیزها از تو جدا نمیشوند. مثل نگاه بیروح به سنگفرش خیابان.
دختر خوب باید سر به زیر باشه. درسته، وقتی دختر سر به زیره بهتر میشه براش تصمیم گرفت. بهتر میشه راهش رو انتخاب کرد. بهتر میشه زد تو سرش. آره، تو سرت رو بنداز پایین! کاری نداشته باش! ما بهتر میدونیم چی خوبه، چی بده! ما که بدی تو رو نمیخوایم، میخوایم؟ دختر باید…، دختر باید…، همیشه دختر باید!
سرم رو بلند میکنم. به خانهها نگاه میکنم. به برگهای زرد و نارنجی درختها نگاه میکنم. به برج کلیسا نگاه میکنم. به پرندهای که از کنار ناقوس پرواز میکند نگاه میکنم. به بالا نگاه میکنم. به آسمان نگاه میکنم.
تا کنون 9 نظر داده شده
سپتامبر 30, 2009 روی 11:28 ق.ظ (زنانه)
نوشتهی زیر نوشتهی یه خانومچهی ندید بدیده که بعد از مدتها زندگی در یه اتاق دانشجویی، حالا هم یه خونه با چند تا اتاق و آشپزخونه داره و هم از تنهایی دراومده. فکر کنم دارم اینها رو مینویسم که خودم بعدا یادم نره و برای همین به احتمال خیلی زیاد این نوشته برای شما اصلا جالب نیست.
کشف کردم که آقای دوستپسر موقع کار فحش میده. نه که به کسی فحش بده، همین جوری الکی، کافیه یه پیچی مهرهای چیزی درست وصل نشه، به زمین و زمان بد و بیراه میگه. اصولا هم پسیمیستترین آدم روی زمینه، از مدل «من میدونم! ما همه میمیریم. کرهی زمین همین الان منفجر میشه. من میدونم!»
بدبختی از اونجا شروع میشه که آدم حرفهای معاملاتملکیه رو باور میکنه. بعد که وارد خونه میشه و باید عملا با مشکلات دست و پنجه نرم کنه شروع میکنه فحش دادن و بد و بیراه به صاحبخونه و معاملات ملکیه! اگر دستم به صاحبخونه میرسید… مثلا خونه رو نوسازی کردن! والا این خونهای که ما دیدیم که تمام دیوارها و زمینش کج و معوجه! محض رضای خدا یه دونه زاویه قائمهی ناقابل هم تو این خونه پیدا نمیشه! زمینش انقدر کجه که وقتی جلوی کمدم احساس میکنم همین الان میافته روم!
اسبابکشی ما تقریبا همزمان با اسبابکشی عطای عزیز بود. من کاملا حرفاش رو میفهمم. قبلش اصلا آدم تصورش رو هم نمیکنه که چقدر کار هست و چقدر خرده ریز باید خرید. ولی نوشتهاش رو که میخوندم کلی حسرت هم خوردم که یادش بخیر این چیزها تو ایران چقدر راحت بود. میرفتیم سفارش پرده میدادیم، یا کتابخونه. میگفتیم نقاش بیاد خونه رو رنگ بزنه و … اینجا به جز خیلی پولدارها همه اینجور کارها رو خودشون میکنن. ما تمام خونه رو خودمون (یعنی من و آقای دوستپسر) لامینات کردیم. تمام کابینتها و کمدها رو خودمون مونتاژ و وصل کردیم. خلاصه این خانومچهای که الان خدمت شماست به هیچجا هم نرسه ولی کارگر خوبی از آب درمیاد. فوقش میام ایران خونههای شما رو لامینات میکنم کلی هم ازتون پول میگیرم چون در آلمان دوره دیدم!
خیلی بدبختی کشیدیم تا خونه درست شد ولی در عوض هر قسمتش که درست میشد انگار دنیا رو بهمون دادن. شب اول با برادرم که برای کمک اومده بود دشکها رو انداختیم رو زمین و وسط کارتونهایی که دور تا دور اتاق پذیرایی رو گرفته بودند خوابیدیم. شب دوم تخت رو درست کرده بودیم و روی تخت وسط تیر و تختههای کمدهای اتاق خواب خوابیدیم. روز اولی که ظرفشویی آشپزخونه وصل شده بود که من از خوشحالی داشتم میمردم که دیگه لازم نیست ظرفها رو تو حموم بشوریم! هیچوقت فکر نمیکردم انقدر از ظرفشستن لذت ببرم! راستی میدونستین که تو آلمان خونه رو بدون آشپزخونه اجاره میدن؟ آدم خودش باید آشپزخونه بخره و وصل کنه. به نظر من بدترین قسمت و سختترین کار اسبابکشی این بود. با همهی اینها فکر میکنم لطفش بیشتر از این بود که یه خونهی حاضر و آماده داشتیم و صاف میرفتیم توش. الان هر جای خونه رو که نگاه میکنم یادم میاد که چقدر براش زحمت کشیدیم و از کجا به اینجا رسوندیمش.
من و آقای دوستپسر بالاخره در دههی سوم زندگیمون صاحب یه ماشین لباسشویی شدیم. تا حالا هر هفته لباسهامون رو میکشیدیم میبردیم خونهی مامانهامون میشستیم. البته میتونستیم ببریم واشسالن ولی ما خیلی وسواسی و بچه ننه بودیم. روز اولی که ماشین لباسشویی رو روشن کردیم، نشستیم کف آشپزخونه و به چرخیدن لباسها خیره شدیم. آقای دوستپسر هم هر چند وقت یک بار در کابینت زیر ظرفشویی رو باز میکرد که ببینه شاهکار مهندسیش چیکه میکنه یا نه! ضمنا آخر هفتهی پیش به لطف من و روسری بنفش ساخت ایرانم صاحب یه پیرهن صورتی شد! عوضش فکر کنم از این به بعد دیگه وظیفهی لباس شستن رو خودش به عهده بگیره!
کلا خونهی جدید رو خیلی دوست دارم. یه بالکن داریم که جلوش سه تا درخت بزرگ سپیدار داره. فکر کنم همسایهها رو ذله کردیم بس که صبح و ظهر و شب غذامون رو روی بالکن خوردیم. حتی اگر قرار بود دو تا ژاکت هم بپوشیم میپوشیدیم ولی میرفتیم تو بالکن میشستیم.
چون مدتها آشپزخونهی درست و حسابی نداشتم حالا هی دارم مهمون دعوت میکنم و غذا درست میکنم. تلافی اون چند سالی رو که نمیتونستم مهمون دعوت کنم درآوردم. دوستهامون این چند وقت حسابی حال کردن، مخصوصا دوستهای آلمانی که با غذاهای لذیذ ایرانی (و البته مدل گیاهی و بدون گوشتش) آشنا شدن.
راستی دوست قدیمی اون استکانهای خوشگل کمرباریکی رو که برای مامانم آورده بودی کش رفتم و حالا باهاشون هم به مهمونهامون چایی میدیم، هم پز!
نکتهی آخر اینکه جنگ تمدنها، اااااا، ببخشید گفتگوی تمدنها هر روز در خانهی ما در جریانه و در کنار رومیزیهای بتهجقه و گلدونهای میناکاری و انواع صنایعدستی من پرچمهای کوچک آمریکا و اسراییل هم در گوشه و کنار خونه به چشم میخوره که البته با یک انقلاب مخملین خانومچهای تعداد پرچمهای آمریکا از ۷ عدد به دو عدد کاهش یافت.
تا کنون 9 نظر داده شده
آگوست 21, 2009 روی 2:27 ب.ظ (زنانه)
عرضم به حضورتون که شما توجه دارید که وقتی بنده روزی دو تا پست مینویسم یعنی کارهای خیلی واجبی دارم که باید از زیرشون در برم؟
آقای دوست به شدت میخواد فارسی یاد بگیره، منتها چون علاقهی زیادی به حیوانات داره، فارسی یادگرفتنش اینجوری میشه:
من گاو هستم تو گاو هستی او گاو است
ما گاو هستیم شما گاو هستید آنها گاو هستند
هر کار هم کردم که حداقل بگو «من مریض هستم» که یه کم به واقعیت نزدیکتر باشه، فایده نکرد! فعل بعدی رفتن بود:
من میروم پیش خر تو میروی پیش خر او میرود پیش خر
بقیهاش رو هم دیگه خودتون حدس بزنید!
نکتهی جالب قضیه این که خواست پیش برادرم پز بده و فعل رفتن رو صرف کنه، برادرم با تعجب من رو نگاه کرد و گفت:«چی؟ مگه نمیشه میرم؟» مجبور شدم توضیح بدم که اون زبان محاورهایه ولی درستش اینه که میروم. آقای دوست هم که اصرار داره فارسی رو از روی اصول یاد بگیره نه محاورهای! آلمانیه دیگه طفلک!
ولی اگر یه روز شروع کنه به خوندن و نوشتن باید در اینجا رو تخته کنم. اصلا فکر کنم باید یه سری از پستهای قبلی رو که پشت سر مامانش حرف زدم پاک کنم! ولی فعلا خطر نزدیک نیست، چون هنوز به عدس پلو میگه آدیداس پلو!
تا کنون 7 نظر داده شده
آگوست 19, 2009 روی 11:35 ق.ظ (زنانه, غم و غصه, کمی تا قسمتی سیاسی)
۱. دقیقا منظور مامانم چی بود که وقتی بهش گفتم باید برم با یکی از استادام صحبت کنم، گفت:«به خودت برس.»؟ یعنی اگر این مامان جون انقدر اعتماد به نفس نمیداد چی میشد!!!
۲. بنده اعتراف میکنم که مدتهای مدیدیه که عاشق مسعود بهنودم. حالا از وقتی مرتب برنامهی شست دقیقه بیبیسی رو نگاه میکنم که دیگه هیچی. فقط نمیدونم چرا این آقای دوستپسر همیشه درست همون موقع که نوبت روزنامهها میشه زنگ میزنه. انگار موش رو آتیش زدن!
دو سه سال پیش یه بار بابام گفت که عاشق خانوم مرکل شده! من هم روم رو زیاد کردم و گفتم من هم عاشق مسعود بهنودم. (نه که حالا این دو تا ربطی به هم داشته باشن!) بابام رو ترش کرد و هیچ خوشش نیومد. نه، آخه این انصافه؟ آخه مرکل هم عاشق شدن داره؟ حالا درسته که ما خانوادگی ظاهرا در این زمینه یه تخته کم داریم ولی مرکل کجا و بهنود کجا!
۳. توی بیبیسی برای اولین بار حرف زدن صانعی رو دیدم. خیلی بانمک بود: «خوب بذارین اینایی که زندانن، برن. ماه رمضونه، بریم دیگه.»
۴. تو رو خدا فحشم ندین که مردم رو بردن و کشتن و فلان و بهمان و این دری وریها چیه مینویسی. ولی آخه چی بنویسم؟ یعنی آدم چی میتونه بگه؟ من که دیگه چنان زدم به سیم آخر که حتی دیگه راجع بهش حرف هم نمیتونم بزنم. روزهای اول که عکسهای تظاهرات و باتوم خوردن هموطنان میرسید، گریه میکردم. هفتهی بعدش گریه میکردم که بابا تو رو خدا بزنین ولی نکشین! همون باتوم خوب بود. حالا دیگه اشکهام خشک شده. حالا دیگه نمیدونم چی بگم. بگم بابا همون میکشتین خوب بود؟ بهتر از شکنجه و تجاوز بود؟ واقعا اینا کین؟ با ما چیکار کردن که خشونت انقدر برامون روزمره شده؟ یعنی ممکنه الان مادر ندا و سهراب و کیانوش و بقیه خوشحال باشن و بگن همون بهتر که بچهمون دست اینا نیفتاد؟
۵. دلم برای ایران یه ذره شده، ولی میدونم که حالا حالاها نمیتونم بیام. دلم پر میزنه واسه یه دونه نون سنگک تازه. یه چایی داغ و تند تند حرف زدنهایی که تمومی ندارن. شبهایی که دلت نمیخواد بری بخوابی که تموم نشن.
۶. من و آقای دوستپسر اسبابکشی داریم. بالاخره خونه گرفتیم. خدا به داد برسه. اگر تا یه ماهه دیگه همدیگر رو نکشتیم حتما خبرش رو بهتون میدم.
تا کنون 4 نظر داده شده
جولای 24, 2009 روی 9:23 ب.ظ (زنانه, غرزدنها, کم حرفی)
مردسالاری یعنی این که وقتی مامانم بعد از هفتهها از ایران برمیگرده توی فرودگاه اول برادرم رو میبوسه، بعد دوستپسرم رو و آخر سر نوبت به من میرسه.
تا کنون 9 نظر داده شده
جولای 8, 2009 روی 7:55 ب.ظ (زنانه, غرزدنها, غم و غصه, فلسفی, کم حرفی)
عوارض جانبی انتخابات فقط بیخوابی، افسردگی و اضافهوزن ناشی از پرخوری عصبی نیست. از عوارض جانبی انتخابات میتوان به یک عدد صورت حساب تلفن به مبلغ ناقابل ۹۱ یورو و چشمهای از تعجب کف زمین افتادهی یک عدد خانومچه اشاره کرد.
تا کنون 11 نظر داده شده
ژوئن 9, 2009 روی 10:37 ق.ظ (زنانه, غم و غصه, کم حرفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
چند دقیقه پیش تلفنم زنگ زد. در کمال ناباوری دیدم اسم دوستم از ایران افتاده روی موبایلم. همون دوست عزیزی که چند وقت پیش اینجا بود، یادتونه؟ گوشی رو برداشتم و میگم:«چرا از موبایل زنگ میزنی؟ خیلی گرون میشه!» میگه:«برای اینکه تو راهم. فقط خواستم تو اینارو بشنوی.» بعد گوشی رو گرفته (احتمالا تو هوا) و من صدای شعار دادنها و شعر خوندنها و فریاد شادی طرفداران موسوی رو شنیدم. واقعا هیجانزده شده بودم و بغضم گرفته بود. نه اینکه خدای نکرده به خاطر موسوی، نه! فقط به خاطر حس کردن اون یه ذره از جو الان ایران. چقدر دلم خواست که الان اونجا بودم. فقط برای دیدن و حس کردن این فضا. تظاهرات نبود که، پارتی بود!
این بهترین هدیهای بود که در عمرم گرفتهام. چند دقیقه حس فضای ایران در غربت. مرسی دوست عزیزم…
تا کنون 2 نظر داده شده
می 13, 2009 روی 5:14 ب.ظ (زنانه, کم حرفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
وای جاتون خالی! جاتون خالی! رفتم فرانکفورت کنسولگری جمهوری اسلامی. دفعهی آخر چهار پنج سال پیش رفته بودم و اون بار دوتا خانم اومده بودند که روسری سرنکرده بودند و خوشتیپ و با آرایش حسابی اومده بودند و همش هم هرهر و کرکر میکردن. اون زمان با خودم گفتم اینها هم تنشون میخارهها! از طرف دیگه هم کلی بهشون حسودیم شد که اون روسری نکبتی رو سرشون نکردن.
این دفعه گفتم بمیرم هم روسری سرم نمیکنم. اینجا آلمانه. میخوان چیکار کنن؟ گشت ارشاد صدا بزنن؟
خلاصه با یه بلوز و ژاکت معمولی و شلوار و موهای افشون وارد کنسولگری شدم. چیزی که جالب بود قیافهی هموطنان بود. همه چهار چشمی به من زل زده بودن! احتمالا اونها هم داشتن فکر میکردن که من تنم میخاره. بعد رفتم طرف گیشهها که ببینم به کدوم یکی از اون خوشتیپ مککویینهای پشت گیشه باید مراجعه کنم. بیچارهها میخواستن مثلا توجه نکنن. ولی هر بار که سرشون رو بلند میکردن بر و بر من رو نگاه میکردن. کاش از قیافههاشون عکس گرفته بودم، چون اصلا توصیفکردنی نیست.
یکیشون بود که قیافهاش نکبتتر و بداخلاقتر از بقیه بود و از همه هم بیشتر و بدتر نگاه میکرد. خوب حالا خودتون حدس بزنین کار من پیش کی بود. دقیقا باید میرفتم گیشه ی همون. ولی حتی یه تیکهی کوچولو هم ننداخت. تحویل هم نگرفت ولی کارم رو انجام داد. خودم هم تعجب کرده بودم.
بعد که رفتم تمبر بخرم یه مادر و دختری اومدن پیشم و کلی تشویقم کردن که چه کار خوبی کردم. مادر میگفت: «وای! چقدر از دست خودم حرص میخورم که روسری سر کردم. چرا به فکر من نرسید.» گفتم:«حرص نخورین، منم یه بار دیدم که امروز اینجوری اومدم. شما هم دفعهی دیگه.»
بعد به این فکر افتادم که چقدر بد که همهچیز برای آدم عادی میشه. مثلا توی آلمان چه دلیلی داره آدم روسری سرش کنه؟ ولی چون احساسش اینه که داری میری پیش جمهوری اسلامی فکر میکنی که مجبوری. در حالیکه اجباری نیست.
یاد مادربزرگ مرجان ساتراپی افتادم که توی فیلم پرسپولیس به مرجان که از دانشگاه برگشته میگه مقنعهات رو دربیار. قلبم گرفت! مرجان میگه گاهی یادم میره که سرمه. مادربزرگش جواب میده: «نباید هرگز فراموش کنی که این سرته. نباید بهش عادت کنی.»
فکر میکنم خیلی از جاها مرزها و خط قرمزها اونقدر تنگ نیست که ما فکر میکنیم. ولی انقدر ترسیدیم که خودمون برای خودمون مرز میگذاریم.
اون روز تا وقتی که من اونجا بودم ۵ تا خانم دیگه هم اومدن که روسری سرشون نبود.
پ.ن. ای خدا! امان از دست این بالاترینیها که میخوان یه دفعه دنیا رو نجات بدن! بابا جون کل حرف من این بود که جاهایی که مرزی نیست خودمون واسه خودمون خط قرمز نگذاریم! بد گفتم؟ من نه اورست فتح کردم نه هیچیه دیگه. من فقط به خودم احساس خوبی دادم و شاید چند نفر رو به فکر انداختم. همین. چرا بعضیها همیشه میخوان همه چی رو به گه بکشن نمیدونم!!!
تا کنون 29 نظر داده شده
آوریل 8, 2009 روی 2:29 ب.ظ (زنانه)
انقدر حرف دام که نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم. در سه هفتهی گذشته به اندازهی سه سال گذشته خندیدم. هیچ دوستی مثل دوست دوران کودکی نمیشه.
در سه هفتهی گذشته به اندازهی سه سال گذشته رفتم شاپینگ. هر جا که میریم آخرش سر از شاپینگ درمیاریم! با وجود این هنوز موفق نشدیم به آخر خیابون مرکز خرید شهر برسیم. یعنی این دوست عزیزم چنان با دقت مغازهها رو زیر و رو میکنه که من فکر کنم اگر پای جونم هم در میون باشه نتونم با این دقت دونه دونهی لباسها رو نگاه کنم. من میرم تو مغازه در یک نگاه ۹۵٪ لباسها وتو میشن و از توی باقیماندهی لباسها چیزی رو که میخوام مثلا شلوار یا بلوز میپوشم و در عرض دو دقیقه یا میخرم یا میرم مغازهی بعدی. چرا باید دامنها رو نگاه کنم وقتی دنبال شلوار میگردم؟ رفته بودیم یه مغازهای که لوازم آرایش میفروشه. یه چیزهایی کشف کرد که من اصلا نمیدونستم همچین چیزی وجود خارجی داره! لال شم اگر دروغ بگم، تمااااااااااام لوازم آرایش مغازه رو یه سری تست کرد! یکی از کارکنان مغازه دیگه هر بار که از بغل دستمون رد میشد دوستم رو نگاه میکرد و میخندید. بالاخره با تهدید به اینکه بقیهی مغازهها میبندن از اون تو کشیدمش بیرون!
در سه هفتهی گذشته به اندازهی سه سال تراپی رو من اثر گذاشته. همچین تجزیه تحلیلم کرد که اگر ترجمهاش رو بلد بودم به روانکاوم میگفتم:«باید پیش دوستم لنگ بندازی.» (پیشنهادات شما برای ترجمه پذیرفته میشود). من هی حرفهای فمینیستی و سیاسی به خوردش میدم، اون هی تجزیه تحلیلهای روانشناسی به خورد من میده.
سیزده به در هم دربازکن نبرده بودم، دوستم گفت: «الان اگر یه مرد همراهمون بود یه دونه میزد تو سر شیشه بازش میکرد.» رگ فمینیستی من زد بالا و گفتم:«مرد؟ مرد میخوای چیکار؟ خودم بازش میکنم.» جاتون خالی یه ربعی با شیشهی نوشابه کلنجار رفتم، نصف نیمکتهای پارک رو هم زدم ناقص کردم، پنج دقیقه هم روی زمین دنبال دربازکنی گشتم که احیانن یه نفر ممکن بود گم کرده باشه ولی خوب پیدا نشد. بعد با گفتن جملهی زنستیزانهی «نامردم اگر این شیشه رو باز نکنم!» بالاخره موفق شدم با کمک صندلی پارک فمینیست بودن خودم رو ثابت کنم.
فعلا در کف این موندم که وقتی این دوست جون برگشت ایران چه خاکی به سرم بریزم. یعنی افسردگی ردخور نداره.
در این سه هفته به اندازهی سه سال رقصیدم. رفته بودیم دیسکو. بدون خوردن قطرهای مشروبات الکلی چنان میرقصید که فکر کنم آلمانیها فکر کردن کوکایینی سپیدی چیزی زده. یعنی همه رفته بودن کنار داشتن رقصیدن ایشون رو نگاه میکردن. دروغ چرا؟ اندکی حسودیمان هم شد. اصولا اینجور جاها من هستم که رقص بلدم و آلمانیها حسرت میخورند که بلد نیستند اینجوری برقصن. اگر دختر عرب اون دور و برها باشه هم البته خطرناک است چون خیلی خوب میرقصن بیانصافها!
کلا به این نتیجه رسیدم که عجب شانسی که من در ایران نیستم، با این وضع لباس سپرت پوشیدن و آرایش نکردن و رقصم احتمالا شوهر که سهله، دوست پسر هم گیرم نمیومد! (کسی اینجا دربارهی فمینیست بودن ویز ویز میکرد، کی بود؟)
راستی گفتم دوستپسر، هیچ چیزی بهتر از این نیست که دوستپسرت و بهترین دوستت جورشان جور باشد و هی حرف بزنند و تبادل نظر کنند. ضمنا بخش انگلیسی مغزم که مدتها بود از کار افتاده بود باز فعال شد. و بگذریم که سه تا زبان دیگه واقعا توماچه و من هی اشتباهی با دوستم آلمانی و با دوستپسرم فارسی حرف میزدم و کلی باعث خنده و تفریحشون شدم.
فعلا عرضی نیست، یعنی هست ولی وقت نیست. دیگه هم منتظرم نباشید تا دوستم برگرده ایران و من برگردم به زندگی عادی مزخرف پر از کار و درس و اخبار و استرس و….مخلص شما خانومچه.
تا کنون 9 نظر داده شده