اعلام وضعیت

انقدر حرف دام که نمی‌دونم از کجا شروع کنم و چی بگم. در سه هفته‌ی گذشته به اندازه‌ی سه سال گذشته خندیدم. هیچ دوستی مثل دوست دوران کودکی نمی‌شه.

در سه هفته‌ی گذشته به اندازه‌ی سه سال گذشته رفتم شاپینگ. هر جا که می‌ریم آخرش سر از شاپینگ درمیاریم! با وجود این هنوز موفق نشدیم به آخر خیابون مرکز خرید شهر برسیم. یعنی این دوست عزیزم چنان با دقت مغازه‌ها رو زیر و رو می‌کنه که من فکر کنم اگر پای جونم هم در میون باشه نتونم با این دقت دونه دونه‌ی لباسها رو نگاه کنم. من می‌رم تو مغازه در یک نگاه ۹۵٪ لباسها وتو می‌شن و از توی باقیمانده‌ی لباسها چیزی رو که می‌خوام مثلا شلوار یا بلوز می‌پوشم و در عرض دو دقیقه یا می‌خرم یا می‌رم مغازه‌ی بعدی. چرا باید دامنها رو نگاه کنم وقتی دنبال شلوار می‌گردم؟ رفته بودیم یه مغازه‌ای که لوازم آرایش می‌فروشه. یه چیزهایی کشف کرد که من اصلا نمی‌دونستم همچین چیزی وجود خارجی داره! لال شم اگر دروغ بگم، تمااااااااااام لوازم آرایش مغازه رو یه سری تست کرد! یکی از کارکنان مغازه دیگه هر بار که از بغل دستمون رد می‌شد دوستم رو نگاه می‌کرد و می‌خندید. بالاخره با تهدید به اینکه بقیه‌ی مغازه‌ها می‌بندن از اون تو کشیدمش بیرون!

در سه هفته‌ی گذشته به اندازه‌ی سه سال تراپی رو من اثر گذاشته. همچین تجزیه تحلیلم کرد که اگر ترجمه‌اش رو بلد بودم به روانکاوم می‌گفتم:«باید پیش دوستم لنگ بندازی.» (پیشنهادات شما برای ترجمه پذیرفته می‌شود). من هی حرفهای فمینیستی و سیاسی به خوردش می‌دم، اون هی تجزیه تحلیلهای روانشناسی به خورد من می‌ده.

سیزده به در هم دربازکن نبرده بودم، دوستم گفت: «الان اگر یه مرد همراهمون بود یه دونه می‌زد تو سر شیشه بازش می‌کرد.» رگ فمینیستی من زد بالا و گفتم:«مرد؟ مرد می‌خوای چیکار؟ خودم بازش می‌کنم.» جاتون خالی یه ربعی با شیشه‌ی نوشابه کلنجار رفتم، نصف نیمکتهای پارک رو هم زدم ناقص کردم، پنج دقیقه هم روی زمین دنبال دربازکنی گشتم که احیانن یه نفر ممکن بود گم کرده باشه ولی خوب پیدا نشد. بعد با گفتن جمله‌ی زن‌ستیزانه‌ی «نامردم اگر این شیشه رو باز نکنم!» بالاخره موفق شدم با کمک صندلی پارک فمینیست بودن خودم رو ثابت کنم.

فعلا در کف این موندم که وقتی این دوست جون برگشت ایران چه خاکی به سرم بریزم. یعنی افسردگی ردخور نداره.

در این سه هفته به اندازه‌ی سه سال رقصیدم. رفته بودیم دیسکو. بدون خوردن قطره‌ای مشروبات الکلی چنان می‌رقصید که فکر کنم آلمانیها فکر کردن کوکایینی سپیدی چیزی زده. یعنی همه رفته بودن کنار داشتن رقصیدن ایشون رو نگاه می‌کردن. دروغ چرا؟ اندکی حسودیمان هم شد. اصولا اینجور جاها من هستم که رقص بلدم و آلمانیها حسرت می‌خورند که بلد نیستند اینجوری برقصن. اگر دختر عرب اون دور و برها باشه هم البته خطرناک است چون خیلی خوب می‌رقصن بی‌انصافها!

کلا به این نتیجه رسیدم که عجب شانسی که من در ایران نیستم، با این وضع لباس سپرت پوشیدن و آرایش نکردن و رقصم احتمالا شوهر که سهله، دوست پسر هم گیرم نمیومد! (کسی اینجا درباره‌ی فمینیست بودن ویز ویز می‌کرد، کی بود؟)

راستی گفتم دوست‌پسر، هیچ چیزی بهتر از این نیست که دوست‌پسرت و بهترین دوستت جورشان جور باشد و هی حرف بزنند و تبادل نظر کنند. ضمنا بخش انگلیسی مغزم که مدتها بود از کار افتاده بود باز فعال شد. و بگذریم که سه تا زبان دیگه واقعا توماچه و من هی اشتباهی با دوستم آلمانی و با دوست‌پسرم فارسی حرف می‌زدم و کلی باعث خنده و تفریحشون شدم.

فعلا عرضی نیست، یعنی هست ولی وقت نیست. دیگه هم منتظرم نباشید تا دوستم برگرده ایران و من برگردم به زندگی عادی مزخرف پر از کار و درس و اخبار و استرس و….مخلص شما خانومچه.

حرفهای دم عیدی

خوب دیگه چیزی به عید نمونده. امیدوارم همه‌تون سر و مر و گنده و سرحال باشید و کارهاتون تموم شده باشن. من که دارم از شدت درد بازو و شونه به رحمت الهی می‌پیوندم. این سمنو هم‌زدن کار هر بز نیست خرمن کوفتنه! من هم که حتی بز هم نیستم و اگر باشم هم دیگه فوقش بزغاله‌ام! ولی عجب سمنویی! دست من  و مادر گرامی درد نکنه. که البته متاسفانه درد می‌کنه.

بنده فعلا فقط گردگیری نکردم که باید حتما امشب حتی به زور چوب‌کبریت لای پلک چشم گذاشتن هم که شده این کار رو تموم کنم. آخه شما نمی‌دونین که فردا صبح یه دوست‌عزیزی از ایران میاد پیشم. همون دوستی که یه بار بدجوری حالم رو گرفت چون نیومد ولی دوستی بی‌نظیره.

حالا وسط این هیری ویری نمی‌دونم کدوم همسایه‌ی از خدا بی‌خبری داره قرمه‌سبزی درست می‌کنه یا کوفت می‌کنه! خونه‌ام رو بوی قرمه‌سبزی ورداشته و من دارم فقط ضعف می‌کنم. یعنی ممکنه از توهمات دم عید در غربت باشه؟ البته چه غربتی چه کشکی؟ سمنو که درست کردیم، شیرینی عید هم که درست کردیم، سبزه‌مون رو که نه تنها درست کردیم به فاز سیزده بدر هم رسوندیم و هنوز سال تحویل نشده به سطل آشغال پیوست. (خدا رو شکر مامان جونم تایمینگش بهتر از منه.) دوست دوران مهدکودکی به بعدمون هم داره میاد. یعنی من واقعا الان (احتمالا برای اولین بار در عمرم) هیچ دلیلی برای غر زدن ندارم. البته به جز این بوی قرمه‌سبزی که واقعا داره منو می‌کشه. کم‌کم هم فک کنم داره می‌سوزه. یعنی به نظر من خدا نگذره از کسی که قرمه‌سبزی بسوزونه اونم در بلاد کفر! گناه کبیره است به وللاهه! (رگ مادربزرگیم داره میزنه بالا!)

دیگه عرضم به حضورتون که مادر گرامی بنده پدر گرامی را به سال تحویل و نهار دعوت کرده‌اند که خود واقعه‌ایست تاریخی که در هر دهه ۲ تا ۳ بار اتفاق می‌افتد. این خود اتفاقیست بسی میمون و مبارک. مخصوصا برای ما بچه‌ها که هر جا هستیم و با هرکدومشون یه عذاب وجدانی از یه جایی سیخ میزنه مدام. خلاصه بنده فعلا به شدت کیفم کوک است.

راستی چهارشنبه سوری ما فدای سمنو شد و نتونستیم در مراسم باشکوهی که ایرانیان در نقاط مختلف ولایتمون برگزار می‌کنند شرکت کنیم. وقتی نمی‌شه نمی‌شه دیگه.

حیف که وقت نکردم برم اون محله ببینم ماهیهای سوپر ایرانی را نجات داد این دولت آلمان یا انقدر لفتش می‌دن تا سال تحویل بشه و ماهی از قفس بپره. یعنی من حتی وقت نکردم یه سلمونی برم تا چه برسه به کشیک ماهی کشیدن! مادر گرامی با الطاف همیشگیشون لقب «درویش» رو هم به القاب بنده اضافه فرمودند.

دیگه عرضی نیست. برای همه‌تون سال خییییییییییلی خوبی آرزو می‌کنم. امیدوارم هر جا هستید خوش باشید. مخلص شما خانومچه‌ی شکل درویش شده

پدربزرگ

چند وقته یاد خاطره‌ای افتادم و هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنم بیشتر در شگفتم. مادرم سالها پیش که هنوز ایران بودیم و من هم هنوز بچه بودم کلاس خیاطی می‌رفت. اونجا با خانمی دوست شد و بعد از مدتی خانمه براش تعریف کرده بود که شوهرش وقتی عصبانی می‌شه میشینه روش و حالا نزن کی بزن. مادرم خیلی ناراحت شده بود و جریان رو برای پدربزرگم تعریف کرد. پدربزرگم در کمال خونسردی گفت: «بهش بگو دفعه‌ی دیگه که کتکش زد اونجای شوهرش رو بگیره و محکم فشار بده.»

چند وقت بعد خانمه برای مادرم تعریف کرده بود که وسط معرکه همون کار رو کرده و شوهره که رنگش مثل گچ دیوار شده بوده فوری ولش می‌کنه. در اون مدت کوتاهی که مادرم با اون خانم ارتباط داشت  (نمی‌دونم شش ماه بود یا یه سال شد، ولی کوتاه بود) دیگه کتک‌کاری نشد. بعدا آخر و عاقبتشون چی شد رو نمی‌دونم. فکر نمی‌کنم آخر و عاقبت خوبی بوده باشه.

نمی‌خوام بگم که خشونت راه چاره در برابر خشونته. ولی گاهی نشون دادن اینکه «من قربانی نیستم» لازمه. از این گذشته من در بحر این موندم که پدربزرگم، مردی که زمان احمدشاه قاجار متولد شده بود، عجب آدم باحالی بوده!

سالهاست که پدربزرگ رفته ولی هر چقدر بیشتر زمان می‌گذره بیشتر به بزرگیش پی می‌برم. دلم براش تنگ شده. مخصوصا که باز نزدیک چهارشنبه‌سوریه.

من آزاد هستم

بالاخره کتاب «من آزاد هستم» مسیح علی‌نژاد را گرفتم. چند ماه پیش که می‌شد از طریق اینترنت سفارش کتاب را داد آنقدر دست و پاچلفتی‌بازی درآوردم و سربه‌هوا بودم که مهلت گذشت و داغش بر دلم ماند. در عوض این بار دو نشان را با یک تیر زدم و در سفر برلین هم سری به «خانه‌ی هنر و ادبیات هدایت» عباس معروفی زدم و هم «من آزاد هستم» را گرفتم.

وارد که شدیم به دوست آلمانی برلینیم گفتم:«وجود اینجا دلیلی کافیست برای اینکه من به برلین اسباب‌کشی کنم!» قفسه‌ها تا سقف و میزها از این سر تا آن سر پر از کتاب بودند. سی‌دی و کارت‌پستال‌های زیبا هم پیدا می‌شد. دوست آلمانیم گفت: «اگر عکس گوگوش را دیدی نشانم بده. دلم می‌خواهد ببینم چه شکلی است.» خنده‌ام گرفت. سالها پیش یک سی‌دی گوگوش برایش فرستاده بودم، هنوز یادش بود. بین سی‌دی‌ها گوگوش را پیدا کردم و نشانش دادم. اگر او همراهم نبود شاید دو سه ساعتی می‌ماندم، کتابها را زیر و رو می‌کردم، هوای ایرانی آنجا را می‌بلعیدم و حسابی موی دماغ آقای معروفی می‌شدم. تعجب کردم که خودش آنجا بود. خودش آنجا بود، با صدای گرم و نگاه مهربانش.

کتاب را با تمام وجود بلعیدم. تمام مدت بغضی در گلو داشتم. لطافت روح مسیح از سطرسطر کتاب بیرون می‌ریزد و قلب آدم را به لرزه درمی‌آورد. یک کتاب است و چندین داستان نهفته، چندین سرنوشت تلخ. مثل سرنوشتهای تک‌تک ما یا عزیزان ما. سرنوشت زن ایرانی در کشمکش با امواجی که او را هردم به یک سو می‌کشند، عشق، سنت، خانواده. آنقدر باید حواست را جمع این کنی که غرق نشوی، که خودت را فراموش می‌کنی. امروز که این پستش را می‌خواندم به خودم گفتم: مسیح غرق نشده. خودش را هم فراموش نکرده. مسیح آزاد است.

یکی از زیباترین، پرمعنی‌ترین و در عین حال تلخ‌ترین صحنه‌های کتاب گفتگوی مسیح با پسرش پویان است که دلم می‌خواهد قسمتی از آن را با شما تقسیم کنم:

-مامان! چرا گوسفند رو به درخت بستند؟ این جا که دور تا دورش سیم خارداره!

توی یک دشت بزرگ شبدر که چهار طرفش پرچین و سیم خاردار بود، گوسفند را به درختی بسته بودند.

-اگر آزادش بذارن همه‌ی شبدرها رو می‌خوره!

-چرا همه‌ی شبدرها رو می‌خوره؟

تا ته قضیه‌ی پیچیده‌ی گوسفند بسته و علفهای آزاد را نمی‌فهمید دست بردار نبود. سعی می‌کنم مثل همیشه جوابش را بدهم و ببینم سؤالهایش تا کجا پیش می‌رود:

-دست خودش نیست! جنبه‌ی این همه آزادی رو نداره! یا همه‌ی شبدرها رو می‌خوره یا همشو زیر پاش لگدمال می‌کنه!

کمی به چانه‌اش استراحت داد و دوباره شروع کرد:

-اون گوسفند شبیه توئه مامان!

با تعجب نگاهش کردم:

-شبیه من؟ من شبیه گوسفند هستم؟ خجالت بکش بچه!

نشست روی زمین و دست‌هایش را زیر چانه زد و گفت:

-شبیه توئه! مثل تو همیشه تنها غذا می‌خوره!

تا همیشه؟

گاهی وقتی یاد حرفهای پرمحبتش می‌افتم و نگاه عاشقانه‌اش، از خودم می‌پرسم پنج سال دیگر کجا خواهیم بود؟ باهم؟ ده سال دیگر چطور؟ ده سال دیگر هم اینطور نگاهم می‌کند؟ هنوز نگاهش ته قلبم را می‌لرزاند؟ می‌ترسم. از روزی که عشق در روزمره‌گی گم شود، می‌ترسم. از روزی که عشق دیگر نباشد.

اگر تا حالا نمی‌دانستید چرا گیاهخواری خوب است

ببخشید من امروز انقدر مزاحم می‌شم ولی جون من این ویدئو رو نگاه کنید.

پیر شدن

بعضی وقتها اولین فکری که بعد از دیدن یه پسر به ذهنم می رسه اینه که اوه چه تیکه ای! یا چه خوش تیپه پدرسگ! تازگیها فهمیدم دارم پیر می شم چون دومین فکری که به ذهنم می رسه اینه که باید ده سالی جوونتر از من باشه! خیلی حال آدم گرفته می‌شه.

راستی نوشته‌ی قسمت درباره رو عوض کردم. بخوانید غرهایتان را همین حالا بزنید، پس فردا دیگر وقت نداریم جوابتان را بدهیم. (از اثرات نگاه کردن باغ مظفر)

خوب نیستم

حالم بده. دارم زیر فشار زندگی له می‌شم. معنی «صورت رو با سیلی سرخ نگه داشتن» رو با تمام وجود درک کردم. سعی می‌کنم به کارهای روزمره‌ام ادامه بدم. سعی می‌کنم درس بخونم. سعی می‌کنم دنبال کار باشم. سعی می‌کنم بنویسم. سعی می‌کنم امیدوار باشم به اینکه همه چیز بهتر خواهد شد. سعی می‌کنم و در هیچکدام موفق نیستم. احساس می‌کنم جوانیم با هیچ و پوچ به هدر رفت. در غم و اشک و دوری.

امروز به یاد فامیل در ایران بودم (نه که هر روز نیستم!) و با خودم فکر می‌کردم تا دفعه‌ی دیگر که بروم چه اتفاقاتی افتاده که من خبر ندارم؟ کی‌ازدواج کرده؟ کی بچه‌دار شده؟ کی طلاق گرفته؟ نمی‌دونید چه احساس بدیه وقتی بین عزیزانت هستی و در مدت کوتاهی متوجه می‌شی که از هیچی خبر نداری. احساس غربت در وطن.

عقلم بهم می‌گه حالا دیگه اینجا وطنمه ولی فکر نمی‌کنم احساسم هیچوقت اینو بپذیره و هضم کنه. بنابراین تا ابد هرجا که باشم در غربتم.

باید به خیلیها زنگ بزنم. نمی‌تونم. زنگ بزنم و دروغ بگویم که خوبم؟ یا گریه زاریهای همیشگی و شنیدن دلداریهای همیشگی؟ نمی‌خوام. دیگه مسکن نمی‌خوام. می‌خوام درد بکشم شاید درمونش رو پیدا کردم. شاید اونقدر بهم فشار آورد که تکونی خوردم.

به دوستی قدیمی که مدتهاست باهاش در ارتباط نیستید ولی خبر دارید که سرطان گرفته چی می‌گید؟ بگین که من بهش بگم. سه ماهه می‌خوام بهش زنگ بزنم ولی نمی‌تونم. هر روز بهش فکر می‌کنم ولی نمی‌تونم اون تلفن لعنتی رو بردارم.

دیگه به مردها اعتماد ندارم. نمی‌خواستم اینجوری باشم ولی می‌بینم شدم. دوست‌پسر یکی از دوستهای صمیمی سابقم حالا که از اون جدا شده برام کارت فرستاده. دلم می‌خواد فکر کنم که فکری پس کله‌اش نیست ولی نمی‌تونم. همکارم که خیلی باهام مهربون می‌شه ته دلم می‌گم «نکنه منظوری داره…وای نه! من با زنش دوستم!» نمی‌دونم چرا اینجوری شدم.

از همه بدتر اینکه دارم عقده‌ای می‌شم. آدمهای موفق عصبیم می‌کنن. دروغ چرا حسود شدم. هیچوقت حسود نبودم. حسودها رو اصلا آدم حساب نمی‌کردم. حالا تا می‌بینم یکی پیشرفت کرده یا موفقه دلم می‌خواد خفه‌اش کنم. خیلی رقت‌برانگیزه، نه؟ عوضش عاشق بدبخت بیچاره‌هایی مثل خودم هستم. اگر یک کم هم سیمهاشون قاطی داشته باشه که چه بهتر.

از خودم بدم میاد. از ترسو بودنم. از لرزان بودنم. از بی‌ارادگی و بی‌برنامه‌گی.

ببخشید مزخرف نوشتم. خیلی مخلصیم.

بخونید بعدا می‌فهمید راجع به چیه

امروز رفته بودم دکتر نسخه بگیرم. دکتر زنان، نسخه قرص ضدحاملگی. این هم از اون ضد و نقیضهای آنچنانیه که در ایران هر کسی می‌تونه از داروخانه قرص ضد بارداری بخره ولی اینجا باید حتما نسخه‌ی دکتر زنان داشته باشی. تازه اگر هر سال نری کنترل بهت نسخه نمی‌دن. کلی معطل شدم تا منشی از دکتر امضا بگیره. توی اتاق انتظار دو تا زوج نشسته بودند. همیشه مردها توی اتاق انتظار دکتر زنان تابلو می‌شن. آدم فوری می‌فهمه که خانومه حامله است. یکی از این دو تا زوج همچین با هم عاشقانه حرف می‌زدن و تمام مدت دستشون تو دست هم بود و سر و کله‌ی همدیگرو نوازش می‌کردن که بیا و ببین. البته من یک کلمه از حرفهاشون رو هم نفهمیدم، فکر کنم لهستانی بودند ولی اییییییییییییییییییییییینقدر حسودیم شده بود که نگو و نپرس. از فکر اینکه اومدم نسخه‌ی قرص ضد بارداری بگیرم ولی دلم می‌خواست جای اون خانومه من حامله بودم، داشتم دق می‌کردم. بدتر از همه فکر این بود که آخه الاغ تو که نه درست تموم شده، نه پول داری، نه کار درست حسابی داری، غلط کردی دلت بچه می‌خواد!

یکی از کارکنان مطب اومد و اسمی را صدا زد. هیچکس عکس‌العملی نشون نداد. او هم رو به من پرسید: «اشتباه تلفظ کردم؟» من از کجا باید می‌دونستم؟ ولی ظاهرا او مطمئن بود که این اسم سخت و عجیب اسم منه! عاقبت خانوم لهستانی پاس بارداریش را نشان داد و گفت: «منظورتون این اسمه؟» و معلوم شد که نوبت اونه! صحنه‌ی خنده‌داری بود. ولی خوب من تنها کسی بودم که به قیافه‌ام میومد اسم سخت و عجیبی داشته باشم.

ببخشید محض اطلاع می‌پرسم، چون من کسی رو در ایران نمی‌شناختم که حامله بوده باشه و تجربه ندارم: در ایران هم به خانمهای باردار پاس بارداری می‌دن؟ اسمش هم پاس بارداریه یا اسم دیگه‌ای داره؟

دیگر عرضی نیست، جز اینکه بسه بابا! داریم یخ می‌زنیم، کی تابستون می‌شه؟

پ.ن. آق احسون سوالاتی پرسیدن که در قسمت کامنت جواب دادم. محض اطلاع تنبلهایی که به کامنتدونی نمی‌رن نکات مهم:
خوب آخه قرص بارداری هم نوعی دواست یعنی خوب هورمونه و اینجاییها اونطور نیستن که مثل نقل و نبات دوا و هورمون بالا بیندازند و کسی عین خیالش نباشد. در نتیجه باید زیر نظر دکتر باشد و ضمنا آدم مرتب برود برای آزمایش سرطان و این حرفها. به نظر من که خوبه.
پاس بارداری هم دفترچه‌ایست که به هر خانم بارداری می‌دهند و در اون دکتر تمام نکات مهم و مراحل بارداری و آزمایشهای انجام شده را ثبت می‌کند. مثلا اگر به دوایی حساسیت داشته باشی یا بیماری داشته باشی در اون دفترچه می‌نویسند که هر دکتری که رفتی یا اگر مثلا وسط خیابون بلایی سرت اومد و کار به آمبولانس و بیمارستان کشید، همه‌ی نکات مهم پرونده‌ی پزشکی و بارداری جلوی چشمشان باشد.
در مورد سقط جنین جداگانه خواهم نوشت.

آقایون مرض دارین؟

آخه وقتی می‌خواهید با یکی به هم بزنید، مجبورید بهش بگید بودن با تو برای من عذاب بود، من روزی هزار بار خودم رو لعنت می‌کردم، گاهی آرزو می‌کردم تو می‌مردی؟

آخه این رسم انسانیته که با زنتون که بهترین سالهای زندگیش رو با شما گذرونده یا بهتر بگم به پای شما ریخته اینجوری رفتار کنید؟

من عصبانیم. به شدت عصبانیم. مخصوصا که فکر می‌کردم این مرد رو می‌شناسم و دوستمه. آقای ا.ر. ل.پ مریضی؟

گرچه می‌دونم که آینده‌ی اون خانوم روشن خواهد بود و شاید این بهترین اتفاقی بود که بعد از سالها در زندگیش افتاد. ولی باز هم عصبانیم. امروز فهمیدم که دوستی را از دست داده‌ام.

« نوشته‌های قدیمی‌تر ورودی‌های تازه‌تر »