مهمترین فرق دوست پسر خارجی با دوست پسر ایرانی

برای مرد خارجی هرچی درست کنی با کمال میل می خوره و به به و چه چه می کنه حتی اگر آب دوغ خیار باشه. ضمنا واینمیسه بالا سر آدم موقع آشپزی که هی بگه ولی مامان من اینجوری درست نمی کرد اونجوری دوست می کرد.

کادوهای بابا نوئل برای من

۱. کتاب بار هستی (در اصل اسم کتاب «سبکی تحمل ناپذیر هستی» است) نوشته ی میلان کوندرا که می خواستم حتما بخونم و فیلمش رو دیده بودم که خیلی قشنگ بود. (البته به کار بردن کلمه ی قشنگ در مورد همچین فیلمی احمقانه است ولی من الان حوصله ی توضیح دادن ندارم!)

۲. بیو گرافی جانی کش به صورت کتاب کمیک. جالب اینکه من در یک سال و نیم گذشته حداقل ۶ یا ۷ بار توی کتابفروشی جلوی قفسه ی کتابهای کمیک وایستادم و این کتاب رو نگاه کردم ولی به نظرم گرون اومد و با اینکه خیلی دلم می خواست نخریدم. دیروز باورم نمی شد از خوشحالی!

۳. شیرینی های فوق العاده خوشمزه آلمانی به اسم لِب کوخِن (Lebkuchen) و به شکل قلب!

خلاصه خیلی همه چی بر وفق مراد بود. کلی از کادوها و اوقاتمون لذت بردیم. فقط غذامون خیلییییییی سالم بود(!): سیب زمینی و سبزیجات با یک چیزی شبیه ماست و خیار خودمون.

اینهم عکس کادوها:

pic_0030_2.jpg

خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

من نمی دونم این ایده های ناب چه جوری یک دفعه بر فرق سر من نازل می شن! امشب خلاقیت خرکیم گل کرده بود، گفتم یک غذای جدید (بخوانید من درآوردی!) درست کنم. از اونجایی که کمال همنشینان گیاهخوار مدتیست در من اثر کرده، گوشت نمی خورم. البته به جز خونه ی مامان جون! آخه قرمه سبزی بدون گوشت می شه؟؟؟ (از اینجا می شه فهمید که زیاد هم با کمال نشدم!) خلاصه اومدم امروز یک غذای سالم و مقوی درست کنم.

از من به شما نصیحت، اگر خواستید ارزن (بله، درست خوندید، ارزن! نخیر، ارزن فقط برای کفترا نیست. آدم هم می تونه بخوره.) بپزید بهش نمک هم بزنید، حتی اگر پشت پاکتش ننوشته بود! من احمقو که عقلمو دادم دست این پشت پاکت نویسها!!! یکی نیست بگه مگه تو تا حالا برنج و ماکارونی بدون نمک درست کردی که حالا بخوای ارزن بدون نمک…اه بابا ولش کن!

واما شاهکار بعدی: هر دفعه من می رم مغازه ی هندی گول این فلفل سبزاشون رو می خورم. آخه منو یاد فلفل سبز کوچولوهای خودمون میندازن که بهارا با غذامون می خوردیم و با پسر دایی و دختر دایی شرط می بستیم سر اینکه کدوم تندتره و کی می تونه کدومو بخوره. هر دفعه من اینارو می بینم می خرم، بعد پدرم که در اومد و جلز و ولزامو که زدم و بقیشونم که ریختم دور، باز آدم نمی شم و دفعه ی بعد درست همونها رو می خرم!!!

امروز هم در حالیکه یک سالادخوشگل با کاهو و پاپریکای لامصب کیلویی۴ یورو (دلم خون شد ولی چیکار کنم دوست داشتم، خوشگل و گنده و قرمز بود!) درست کرده بودم ، ارزنها هم در حال پختن بودند و پیاز و لوبیا سبزها در حال سرخ شدن چند تا از این فلفل کوچولوهای خوشگل را ریز کردم و ریختم تو ماهیتابه قاطی لوبیاها. چشمتون روز بد نبینه! لبو لوچه ی نازنینم که موقع خوردن به جلز و ولز افتاد هیچی، حتی زیر ناخنهای دستم هم هنوز داره می سوزه! هر چی هم دستمو شستم فایده نداشت. هی به خودم گفتم حواست باشه انگشتتو نکنی تو چشمت که دیگه نور علی نور میشه. دوستم زنگ زد، حواسم رفت به تلفن، یک دفعه دیدم دستم رو یا بهتر بگم تو چشممه و چشمم هم داره شدیدا اعتراض می کنه!

خلاصه شام هیجان انگیزناکی بود. بهر حال قابل خوردن بود. به قول یکی از بچه هاخیلی سالم بود. هر وقت توی غذاخوری دانشگاه غذای غیر گوشتی برمی داره (یعنی مجبور می شه، چون فقط دیدن قیافه ی غذاهای گوشتی تو غذاخوری کافیه تا آدم گیاهخوار دو آتیشه بشه!) موقع خوردن می گه: خیلی سالمه!