حرفهای دم عیدی

خوب دیگه چیزی به عید نمونده. امیدوارم همه‌تون سر و مر و گنده و سرحال باشید و کارهاتون تموم شده باشن. من که دارم از شدت درد بازو و شونه به رحمت الهی می‌پیوندم. این سمنو هم‌زدن کار هر بز نیست خرمن کوفتنه! من هم که حتی بز هم نیستم و اگر باشم هم دیگه فوقش بزغاله‌ام! ولی عجب سمنویی! دست من  و مادر گرامی درد نکنه. که البته متاسفانه درد می‌کنه.

بنده فعلا فقط گردگیری نکردم که باید حتما امشب حتی به زور چوب‌کبریت لای پلک چشم گذاشتن هم که شده این کار رو تموم کنم. آخه شما نمی‌دونین که فردا صبح یه دوست‌عزیزی از ایران میاد پیشم. همون دوستی که یه بار بدجوری حالم رو گرفت چون نیومد ولی دوستی بی‌نظیره.

حالا وسط این هیری ویری نمی‌دونم کدوم همسایه‌ی از خدا بی‌خبری داره قرمه‌سبزی درست می‌کنه یا کوفت می‌کنه! خونه‌ام رو بوی قرمه‌سبزی ورداشته و من دارم فقط ضعف می‌کنم. یعنی ممکنه از توهمات دم عید در غربت باشه؟ البته چه غربتی چه کشکی؟ سمنو که درست کردیم، شیرینی عید هم که درست کردیم، سبزه‌مون رو که نه تنها درست کردیم به فاز سیزده بدر هم رسوندیم و هنوز سال تحویل نشده به سطل آشغال پیوست. (خدا رو شکر مامان جونم تایمینگش بهتر از منه.) دوست دوران مهدکودکی به بعدمون هم داره میاد. یعنی من واقعا الان (احتمالا برای اولین بار در عمرم) هیچ دلیلی برای غر زدن ندارم. البته به جز این بوی قرمه‌سبزی که واقعا داره منو می‌کشه. کم‌کم هم فک کنم داره می‌سوزه. یعنی به نظر من خدا نگذره از کسی که قرمه‌سبزی بسوزونه اونم در بلاد کفر! گناه کبیره است به وللاهه! (رگ مادربزرگیم داره میزنه بالا!)

دیگه عرضم به حضورتون که مادر گرامی بنده پدر گرامی را به سال تحویل و نهار دعوت کرده‌اند که خود واقعه‌ایست تاریخی که در هر دهه ۲ تا ۳ بار اتفاق می‌افتد. این خود اتفاقیست بسی میمون و مبارک. مخصوصا برای ما بچه‌ها که هر جا هستیم و با هرکدومشون یه عذاب وجدانی از یه جایی سیخ میزنه مدام. خلاصه بنده فعلا به شدت کیفم کوک است.

راستی چهارشنبه سوری ما فدای سمنو شد و نتونستیم در مراسم باشکوهی که ایرانیان در نقاط مختلف ولایتمون برگزار می‌کنند شرکت کنیم. وقتی نمی‌شه نمی‌شه دیگه.

حیف که وقت نکردم برم اون محله ببینم ماهیهای سوپر ایرانی را نجات داد این دولت آلمان یا انقدر لفتش می‌دن تا سال تحویل بشه و ماهی از قفس بپره. یعنی من حتی وقت نکردم یه سلمونی برم تا چه برسه به کشیک ماهی کشیدن! مادر گرامی با الطاف همیشگیشون لقب «درویش» رو هم به القاب بنده اضافه فرمودند.

دیگه عرضی نیست. برای همه‌تون سال خییییییییییلی خوبی آرزو می‌کنم. امیدوارم هر جا هستید خوش باشید. مخلص شما خانومچه‌ی شکل درویش شده

هموطن نابغه

مامانم شله‌زرد درست کرده بوده، یک کاسه داده به خانم همسایه‌اش که آلمانیه، یک کاسه هم به یک آقای ایرانی از همین دور و بریها. خانم آلمانی کاسه را که پس می‌داده کلی به‌به و چه‌چه کرده مخصوصا به خاطر زعفران. زعفران برای آلمانیها خیلی باارزشه و همیشه از دیدن اینکه ما زرت و زورت توی هر غذایی زعفران می‌ریزیم تعجب می‌کنند. از اون طرف آقای ایرانی به یکی از دوستان مشترک گفته فلانی برام فرنی آورده. جلق الخالق!!!

اگر تا حالا نمی‌دانستید چرا گیاهخواری خوب است

ببخشید من امروز انقدر مزاحم می‌شم ولی جون من این ویدئو رو نگاه کنید.

غلط کردم!

دوستان عزیز من واقعا شرمنده‌ام. آخه به ذهنم هم نمی‌رسید که یک هتل چهار ستاره در آلمان ممکنه اینترنت نداشته باشه! با خوش‌خیالی لپ‌تاپم رو به سفر علمی بردم. تنها کامپیوتر هتل هم خراب بود و فرستاده بودند برای تعمیر. این یعنی شانس کچل!

جریان سفر هم همین سمینار دانشگاه بود که قبلا تعریف کرده بودم. پاراگراف سوم رو بخونید بسه، وقتتون الکی هدر نمی‌ره.

هتل توی دهی بالای کوه بود. جای قشنگی بود، هتل هم خیلی تمیز و خوب بود. حتی استخر هم داشت. ولی غذاشون مزخرف بود. اگر در یک شهر درست و حسابی بود امکان نداشت بهشون چهار ستاره بدن. بدبختی من دو برابر بود چون گفته بودم گوشت نمی‌خورم و آشپز هتل ظاهرا در عمرش چیزی راجع به گیاهخواری نشنیده بود. از وقتی برگشتم مثل قحطی‌زده‌ها دارم می‌لمبانم!

ولی به توانایی تطبیق دادن خودم ایمان آوردم. بغل هتل یک کلیسایی بود که زرت و زورت ناقوسش صدا می‌داد. مخصوصا ساعت هفت صبح یه هفتاد هشتاد باری می‌زد. روز اول دیگه خوابم نبرد. روز دوم گوشم رو گرفتم و باز خوابم برد. روز سوم اصلا بیدار نشدم.

خلاصه خواستم بگم دفعه‌ی دیگه اگر خواستم برم سفر خبر می‌دم. عکسها رو هم هروقت خودم دیدم، اگر به درد بخور بودن می‌گذارم. مخلصیم.

مهمترین فرق دوست پسر خارجی با دوست پسر ایرانی

برای مرد خارجی هرچی درست کنی با کمال میل می خوره و به به و چه چه می کنه حتی اگر آب دوغ خیار باشه. ضمنا واینمیسه بالا سر آدم موقع آشپزی که هی بگه ولی مامان من اینجوری درست نمی کرد اونجوری دوست می کرد.

کادوهای بابا نوئل برای من

۱. کتاب بار هستی (در اصل اسم کتاب «سبکی تحمل ناپذیر هستی» است) نوشته ی میلان کوندرا که می خواستم حتما بخونم و فیلمش رو دیده بودم که خیلی قشنگ بود. (البته به کار بردن کلمه ی قشنگ در مورد همچین فیلمی احمقانه است ولی من الان حوصله ی توضیح دادن ندارم!)

۲. بیو گرافی جانی کش به صورت کتاب کمیک. جالب اینکه من در یک سال و نیم گذشته حداقل ۶ یا ۷ بار توی کتابفروشی جلوی قفسه ی کتابهای کمیک وایستادم و این کتاب رو نگاه کردم ولی به نظرم گرون اومد و با اینکه خیلی دلم می خواست نخریدم. دیروز باورم نمی شد از خوشحالی!

۳. شیرینی های فوق العاده خوشمزه آلمانی به اسم لِب کوخِن (Lebkuchen) و به شکل قلب!

خلاصه خیلی همه چی بر وفق مراد بود. کلی از کادوها و اوقاتمون لذت بردیم. فقط غذامون خیلییییییی سالم بود(!): سیب زمینی و سبزیجات با یک چیزی شبیه ماست و خیار خودمون.

اینهم عکس کادوها:

pic_0030_2.jpg

خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

من نمی دونم این ایده های ناب چه جوری یک دفعه بر فرق سر من نازل می شن! امشب خلاقیت خرکیم گل کرده بود، گفتم یک غذای جدید (بخوانید من درآوردی!) درست کنم. از اونجایی که کمال همنشینان گیاهخوار مدتیست در من اثر کرده، گوشت نمی خورم. البته به جز خونه ی مامان جون! آخه قرمه سبزی بدون گوشت می شه؟؟؟ (از اینجا می شه فهمید که زیاد هم با کمال نشدم!) خلاصه اومدم امروز یک غذای سالم و مقوی درست کنم.

از من به شما نصیحت، اگر خواستید ارزن (بله، درست خوندید، ارزن! نخیر، ارزن فقط برای کفترا نیست. آدم هم می تونه بخوره.) بپزید بهش نمک هم بزنید، حتی اگر پشت پاکتش ننوشته بود! من احمقو که عقلمو دادم دست این پشت پاکت نویسها!!! یکی نیست بگه مگه تو تا حالا برنج و ماکارونی بدون نمک درست کردی که حالا بخوای ارزن بدون نمک…اه بابا ولش کن!

واما شاهکار بعدی: هر دفعه من می رم مغازه ی هندی گول این فلفل سبزاشون رو می خورم. آخه منو یاد فلفل سبز کوچولوهای خودمون میندازن که بهارا با غذامون می خوردیم و با پسر دایی و دختر دایی شرط می بستیم سر اینکه کدوم تندتره و کی می تونه کدومو بخوره. هر دفعه من اینارو می بینم می خرم، بعد پدرم که در اومد و جلز و ولزامو که زدم و بقیشونم که ریختم دور، باز آدم نمی شم و دفعه ی بعد درست همونها رو می خرم!!!

امروز هم در حالیکه یک سالادخوشگل با کاهو و پاپریکای لامصب کیلویی۴ یورو (دلم خون شد ولی چیکار کنم دوست داشتم، خوشگل و گنده و قرمز بود!) درست کرده بودم ، ارزنها هم در حال پختن بودند و پیاز و لوبیا سبزها در حال سرخ شدن چند تا از این فلفل کوچولوهای خوشگل را ریز کردم و ریختم تو ماهیتابه قاطی لوبیاها. چشمتون روز بد نبینه! لبو لوچه ی نازنینم که موقع خوردن به جلز و ولز افتاد هیچی، حتی زیر ناخنهای دستم هم هنوز داره می سوزه! هر چی هم دستمو شستم فایده نداشت. هی به خودم گفتم حواست باشه انگشتتو نکنی تو چشمت که دیگه نور علی نور میشه. دوستم زنگ زد، حواسم رفت به تلفن، یک دفعه دیدم دستم رو یا بهتر بگم تو چشممه و چشمم هم داره شدیدا اعتراض می کنه!

خلاصه شام هیجان انگیزناکی بود. بهر حال قابل خوردن بود. به قول یکی از بچه هاخیلی سالم بود. هر وقت توی غذاخوری دانشگاه غذای غیر گوشتی برمی داره (یعنی مجبور می شه، چون فقط دیدن قیافه ی غذاهای گوشتی تو غذاخوری کافیه تا آدم گیاهخوار دو آتیشه بشه!) موقع خوردن می گه: خیلی سالمه!