جیران چقدر ساده و راحت گفتی و چه خوب زدی تو خال. بهت غبطه خوردم. این روزها حالم خرابه. همش میخواهم چیزی بنویسم، نه چیزی فریاد کنم، این همه غم و خشم و بغضی را که توی دلم مونده فریاد کنم. ولی نمیتونم. یا نمینویسم یا مزخرف مینویسم.
خسته شدم. فیلم چند شب پیش را دیدی راجع به ندا؟ توی بی بی سی دیدی دور چشمهای گودافتاده و سیاه نامزد ندا را؟ این تصاویر همینطور میآیند و میروند. بهنود و احسان و سهیلا (که بعدا معلوم شد خورشید بوده) … آن زنی که توی سرش باتوم خورد و این دکتر رامین که تازه تصویرش به قبلیها اضافه شده. اینها همینطور توی مغزم رژه میروند و من از بیحسی خودم از بیکاری و جلوی کامپیوتر میخکوب شدنم بیزارم. ولی انگار فلج شده باشم. فقط نشستهام جلوی این چهارگوش لعنتی و از این صفحه به آن صفحه میروم. مثل روزهای اول بعد از آن «انتخابات» کذایی که حتی یادم میرفت غذا بخورم. ولی حالا دیگر اشکی هم نمیریزم. فقط اینها تلنبار میشود توی دلم. احساس میکنم به زودی منفجر میشوم.
دیگر کار به آنجا رسیده که به او هم دروغ میگویم. از سر کار که میآید میپرسد تحقیقت در چه حاله. و من به در و دیوار نگاه میکنم و میگویم ای، بد نیست. در حالیکه تمام روز یک صفحه هم ورق نزدهام. بعد بیشتر از خودم بدم میآید. ولی دیگر حوصله ندارم برایش توضیح بدهم که در خانهام چه خبر است. خسته شدم بس که گفتم این را کشتند آن را بردند… دغدغهی او فعلا بحثی است که در ویکیپدیای آلمانی به راه افتاده که آیا باید هر مقالهای در هر موردی در ویکیپدیا باشد یا اگر موضوع مقالهای پیش پا افتاده بود میشود آن را پاک کرد و اینکه کی قرار است تشخیص بدهد کدام موضوع پیش پاافتاده است؟ و اینجا خبر اول روز تظاهرات دانشجوهاست و وزیر فرهنگ که گفته ببخشید ما اشتباه کردیم وضع دانشگاهها را اصلاح خواهیم کرد. و من میخواهم سرم را بکوبم به دیوار از شدت حسادت!
بعد وسط این ماجراها یاد آن روزی میافتم که سالها پیش در بازار شیراز بودم و کفشی دیدم. پسرکی آمد ۷-۸ ساله ولی با حالتی کاملا مردانه و کاسب. اول خندهام گرفت ولی بعد دیدم نه، شوخی نیست. کاسب است! مرا نشاند روی صندلی و اندازهی پایم را پرسید و کفش آورد و به پایم کرد. در جواب من که پرسیدم کلاس چندمی گفت مدرسه نمیروم. و من احمق پرسیدم چرا؟!!! سرش را پایین انداخت و گفت شناسنامه ندارم. فکر میکنم تنها لحظهای بود که او کودک بود. و من ناراحتترین کفشهای زندگیم را خریدم چون نمیدانستم باید چه کار کنم. هیچوقت نپوشیدمشان ولی هنوز توی کمد هستند. نگاه آن پسربچهای که مجبور بود مرد باشد یادم نمیرود. چطوری میشود این چیزها را فراموش کرد؟
میدانی چقدر کار داریم؟ یک خانهتکانی مفصل باید بکنیم. ولی نه مثل خانه تکانی سی سال پیش پدر و مادرانمان. میترسم. وقتی این مخالفان و معترضان را میبینم که از «امام» خمینی سند و مدرک میآورند و اعتراضشان به احمدینژاد مذاکره با آمریکا و بهانه دست «رژیم صهیونیستی» دادن است میترسم.
شدهام مثل دوران مدرسه وقتی امتحان داشتیم و باید یک کتاب را حفظ میبودیم. آن وقتها وقتی سرشب میشد و میدیدم نصف کتاب مونده خسته و ناامید میشدم و میگرفتم میخوابیدم. این همیشه حرص بچهها رو درمیآورد که من انقدر بیخیال و راحتم ولی نمرهام هم بد نمیشود. حالا هم خستهام. احساس میکنم خیلی کارها مونده ولی نمیدونم باید از کجا شروع کنم. انرژی ندارم. میخواهم بخوابم که فکر نکنم. ولی در خواب هم ولم نمیکنند. در خوابم هم میآیند با باتومهایشان و من بلد نیستم بدوم…
این اسمها همینطور توی سرم رژه میروند. از خودم میپرسم چه بلایی سر آن دانشجویی آمد که جلوی خامنهای انتقاد کرد؟ حسین درخشان در چه وضعیست؟ دختر یعقوب مهرنهاد در چه حالیست؟ یعنی این خبرها روزی تمام میشوند؟ میتوانیم روزی فراموش کنیم؟ میتوانیم از لب آب بودن و آسمان آبی لذت ببریم بدون عذاب وجدان؟ میشود باد بزند زیر موهایمان و آفتاب بیقوت اروپا بازوهایمان را قلقلک بدهد و ما از خودمان نپرسیم چرا من اینجا هستم؟ چرا آنها روسری به سر دارند؟
جیران، خسته شدم. یعنی این کابوس تمام میشود؟
توضیح: این قرار بود یک نظر باشد برای آن پست جیران. بعد که طولانی شد و زدم به صحرای کربلا تصمیم گرفتم بگذارمش اینجا.
