نه فقط برای جیران

جیران چقدر ساده و راحت گفتی و چه خوب زدی تو خال. بهت غبطه خوردم. این روزها حالم خرابه. همش می‌خواهم چیزی بنویسم، نه چیزی فریاد کنم، این همه غم و خشم و بغضی را که توی دلم مونده فریاد کنم. ولی نمی‌تونم. یا نمی‌نویسم یا مزخرف می‌نویسم.
خسته شدم. فیلم چند شب پیش را دیدی راجع به ندا؟ توی بی بی سی دیدی دور چشمهای گودافتاده و سیاه نامزد ندا را؟ این تصاویر همینطور می‌آیند و می‌روند. بهنود و احسان و سهیلا (که بعدا معلوم شد خورشید بوده) … آن زنی که توی سرش باتوم خورد و این دکتر رامین که تازه تصویرش به قبلیها اضافه شده. اینها همینطور توی مغزم رژه می‌روند و من از بی‌حسی خودم از بی‌کاری و جلوی کامپیوتر میخکوب شدنم بیزارم. ولی انگار فلج شده باشم. فقط نشسته‌ام جلوی این چهارگوش لعنتی و از این صفحه به آن صفحه می‌روم. مثل روزهای اول بعد از آن «انتخابات» کذایی که حتی یادم می‌رفت غذا بخورم. ولی حالا دیگر اشکی هم نمی‌ریزم. فقط اینها تلنبار می‌شود توی دلم. احساس می‌کنم به زودی منفجر می‌شوم.
دیگر کار به آنجا رسیده که به او هم دروغ می‌گویم. از سر کار که می‌آید می‌پرسد تحقیقت در چه حاله. و من به در و دیوار نگاه می‌کنم و می‌گویم ای، بد نیست. در حالیکه تمام روز یک صفحه هم ورق نزده‌ام. بعد بیشتر از خودم بدم می‌آید. ولی دیگر حوصله ندارم برایش توضیح بدهم که در خانه‌ام چه خبر است. خسته شدم بس که گفتم این را کشتند آن را بردند… دغدغه‌ی او فعلا بحثی است که در ویکیپدیای آلمانی به راه افتاده که آیا باید هر مقاله‌ای در هر موردی در ویکیپدیا باشد یا اگر موضوع مقاله‌ای پیش پا افتاده بود می‌شود آن را پاک کرد و اینکه کی قرار است تشخیص بدهد کدام موضوع پیش پاافتاده است؟ و اینجا خبر اول روز تظاهرات دانشجوهاست و وزیر فرهنگ که گفته ببخشید ما اشتباه کردیم وضع دانشگاهها را اصلاح خواهیم کرد. و من می‌خواهم سرم را بکوبم به دیوار از شدت حسادت!
بعد وسط این ماجراها یاد آن روزی می‌افتم که سالها پیش در بازار شیراز بودم و کفشی دیدم. پسرکی آمد ۷-۸ ساله ولی با حالتی کاملا مردانه و کاسب. اول خنده‌ام گرفت ولی بعد دیدم نه، شوخی نیست. کاسب است! مرا نشاند روی صندلی و اندازه‌ی پایم را پرسید و کفش آورد و به پایم کرد. در جواب من که پرسیدم کلاس چندمی گفت مدرسه نمی‌روم. و من احمق پرسیدم چرا؟!!! سرش را پایین انداخت و گفت شناسنامه ندارم. فکر می‌کنم تنها لحظه‌ای بود که او کودک بود. و من ناراحت‌ترین کفشهای زندگیم را خریدم چون نمی‌دانستم باید چه کار کنم. هیچوقت نپوشیدمشان ولی هنوز توی کمد هستند. نگاه آن پسربچه‌ای که مجبور بود مرد باشد یادم نمی‌رود. چطوری می‌شود این چیزها را فراموش کرد؟
می‌دانی چقدر کار داریم؟ یک خانه‌تکانی مفصل باید بکنیم. ولی نه مثل خانه تکانی سی سال پیش پدر و مادرانمان. می‌ترسم. وقتی این مخالفان و معترضان را می‌بینم که از «امام» خمینی سند و مدرک می‌آورند و اعتراضشان به احمدی‌نژاد مذاکره با آمریکا و بهانه دست «رژیم صهیونیستی» دادن است می‌ترسم.

شده‌ام مثل دوران مدرسه وقتی امتحان داشتیم و باید یک کتاب را حفظ می‌بودیم. آن وقتها وقتی سرشب می‌شد و می‌دیدم نصف کتاب مونده خسته و ناامید می‌شدم و می‌گرفتم می‌خوابیدم. این همیشه حرص بچه‌ها رو در‌می‌آورد که من انقدر بی‌خیال و راحتم ولی نمره‌ام هم بد نمی‌شود. حالا هم خسته‌ام. احساس می‌کنم خیلی کارها مونده ولی نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم. انرژی ندارم. می‌خواهم بخوابم که فکر نکنم. ولی در خواب هم ولم نمی‌کنند. در خوابم هم می‌آیند با باتومهایشان و من بلد نیستم بدوم…
این اسمها همینطور توی سرم رژه می‌روند. از خودم می‌پرسم چه بلایی سر آن دانشجویی آمد که جلوی خامنه‌ای انتقاد کرد؟ حسین درخشان در چه وضعیست؟ دختر یعقوب مهرنهاد در چه حالیست؟ یعنی این خبرها روزی تمام می‌شوند؟ می‌توانیم روزی فراموش کنیم؟ می‌توانیم از لب آب بودن و آسمان آبی لذت ببریم بدون عذاب وجدان؟ می‌شود باد بزند زیر موهایمان و آفتاب بی‌قوت اروپا بازوهایمان را قلقلک بدهد و ما از خودمان نپرسیم چرا من اینجا هستم؟ چرا آنها روسری به سر دارند؟

جیران، خسته شدم. یعنی این کابوس تمام می‌شود؟

توضیح: این قرار بود یک نظر باشد برای آن پست جیران. بعد که طولانی شد و زدم به صحرای کربلا تصمیم گرفتم بگذارمش اینجا.

حرفهای ساعت سه نیمه شب

ساعت سه بعد از نیمه شب است. بی‌خوابی شدیدا زده به سرم. نتیجه‌ی اخلاقی اینکه نگذارید کارهای دانشگاهتان آنقدر عقب بیفتد که از فکرش شبها بی‌خواب شوید! البته اگر بخواهیم با دید مثبت و خانومچه‌ای به قضیه نگاه کنیم علت بی‌خوابی تغییر و تحولات اساسی در زندگی تحصیلی بنده است. بالاخره بعد از سالها به این نتیجه رسیدم که با یللی تللی و روزی ده ساعت خواب کسی فارغ‌التحصیل نمی‌شود! یک عامل لگدزننده در کون بنده فارغ‌التحصیلی آقای دوست‌پسر بود. به قول خودش: «پیش خودت فکر کردی اگر این می‌تونه پس من هم می‌تونم.» و این را غلیظ می‌گوید. البته اصل ماجرا اینست که هیچ خوشم نیامد که فازهای زندگیمان متفاوت شد. تا چند ماه پیش هر دومان دانشجوهای تنبل بدبختی بودیم که روی کارت دانشجوییمان ارقامی نجومی که همان شماره‌ی ترم تحصیلی باشد خودنمایی می‌کردند و فک هر موجود زنده‌ای را به افتادن وامی‌داشتند. بعد دقیقا نفهمیدم چی شد و چه اتفاقی افتاد و چی خورد توی سر آقای دوست‌پسر و یا کدوم ککی افتاد تو تنبونش که ناگهان در عرض یک ترم چند تا امتحان داد و پایان‌نامه نوشت و با نیش باز و نمره‌ی وقیحانه‌ی ۱/۳ که یه چیزی تو مایه‌های همان ۱۹/۷۵ خودمان باشد، برای همیشه از دانشگاه بیرون اومد. حالا من همچنان دانشجوی تنبل با رقم نجومی روی کارتم هستم و او یک کارمند باوجدان و وظیفه‌شناس حال بهم‌زن که حتی وقتی مریضه می‌ره سرکار!!!

راستی گفتم مریض. اه بابا این چه وضعیه؟ همه که مریض شدند باز. از جیران (برای تو) گرفته تا زیتون و خودم و آقای دوست‌پسر و… ولی احتمالا همین‌قدر که آنفلوآنزای خوکی نباشه باید خدا رو شکر کنیم! چقدر از این فصل مریضی بدم میاد.

راستی گفتم بدم میاد یادم افتاد که من هنوز یک نوشته به شهربانوی عزیز مقروضم که قرار است در آن بنویسم از چی بدم میاد و چی دوست دارم. شهربانو جان واقعا شرمنده. یک عالمه کار و درس داشتم و کلا هم انتخابش کار سختیه ولی سعی خودم را خواهم کرد.

راستی گفتم سعی یادم افتاد که هرچی سعی کردم نتونستم آقا کیوان رو راضی کنم که یه آخر هفته بیاد دهات ما. البته حق داره‌ها. من هم اگر بودم پا نمی‌شدم برم خونه‌ی کسی که نمی‌شناسم. ولی وقتی خوندم که نیک‌آهنگ با دوستهای فیس‌بوکیش می‌ره بستنی می‌خوره خوب حسودیم شد. چرا من نتونم؟ البته تقصیر این تنبلی هم هست. اگر توی این یکی دو سال چهار تا کامنت برای کیوان گذاشته بودم، حداقل الان پیش خودش فکر نمی‌کرد که این خانومچه کیه و از زیر کدوم بته‌ای سبز شد؟ فعلا دلمان را به این خوش کرده‌ایم که کسانی هم هستند که اگر گذرشون به آلمان می‌افتاد حاضر بودند بیان دیدنمان، مثلا جیران و شب‌گیر و الیزه. مگه نه بچه‌ها؟

راستی براتون بگم که آقای دوست‌پسر چند روزی شده بود «کوین تنها در خانه» چون من رفته بودم یه شهر دیگه کار داشتم. آقا گند زد به ظرف و ظروفمان! به جای پودر ماشین ظرفشویی ورداشته پودر ماشین لباسشویی ریخته توی ماشین ظرفشویی. حالا خوب شد آشپزخونه‌مون رو کف برنداشت! شاید هم می‌خواست تلافی اون پیرهنش رو که من صورتیش کردم دربیاره! راستی من به این نتیجه رسیدم که خیلی خوبه آدم همیشه سرش شلوغ باشه و هزار تا کار مهم و استرس داشته باشه و خونه نباشه. مثلا همین پریروزا که من نبودم آقای کوین تنها در خانه تمام خونه رو جاروبرقی کشیده و لباسها رو هم شسته. (الان لازم به توضیحه که منظورم این نیست که در حالت عادی اینها وظایف من باشه و ما تقسیم کار داریم؟) فکر می‌کنم بدم نمیاد از اونهایی بشم که روزی ده دوازده ساعت بیرون کار می‌کنن. تصور کنین من کت دامن بپوشم و با یک کیف چرمی و از این لیوانهای قهوه‌ی مقوایی برای تو راه تند و تند توی خیابون را برم و از این جلسه مهم به جلسه‌ی بعدی… ولی نه! نمیشه! امکان نداره این آقای گیاهخوار خدای حمایت از حیوانات بذاره من کیف چرمی دستم بگیرم! خوب اشکال نداره، همین دانشجو تنبله می‌مونم.

راستی گفتم حیوانات، شما می‌دونستید که سگها وقتی خوشحال می‌شن و دم تکون می‌دن دهنشون رو هم باز می‌کنن که نفس نفس بزنن؟ البته سگها اکثر مواقع دهنشون بازه ولی موضوع وقتی جالب می‌شه که پای استخون بیاد وسط. سگها معمولا یه استخون دارن که باهاش دندونهاشون رو می‌سابن و براشون حکم گنج داره. البته در این دوره زمونه‌ی مدرن و در کشورهای پیشرفته‌ی جهان مسلما دیگه به سگها استخون واقعی نمی‌دن! یه چیزی شکل استخون می‌دن که مواد مقوی و لازم برای دندونها رو داشته باشه و در ضمن سگ بدبخت گول بخوره و خوشحال و خندان دندونهاش رو مسواک بزنه. حالا فرض کنید شما دوست این سگ نازنازی هستید و در حالیکه داشته دندونهاش رو مسواک می‌زده شما وارد شدین. مسلما اون خیلی خوشحال میشه که شما اومدین دیدنش و می‌خواین بهش غذا بدین و باهاش بازی کنین و ببرینش بیرون (چون از نظر اون وجود شما به جز اینها دلیل دیگه‌ای نمی‌تونه داشته باشه) و بدو بدو میاد که به شما سلام کنه. بعد به علت نفس نفس زدن دهنش باز می‌مونه و استخونش می‌افته جلوی پای شما. انسانهای خنگ خودمحور هم، البته بلا نسبت شما، فکر می‌کنن که این یعنی «من خیلی دوستت دارم. بیا استخونم مال تو! بهت هدیه‌اش می‌دم.» بعد میان استخون رو بردارن و اونجاست که سگ بدبخت گه‌گیجه می‌گیره و دیگه دنیا رونمی‌فهمه چون دوستش حمله کرده به گنجش! دیگه بستگی به شخصیت سگ دوست شما داره که سعه‌ی صدر داشته باشه یا اینکه یه نیمچه گازی ازتون بگیره. ولی در هر دو حالت اصلا خوشش نیومده که استخونش رو دزدیدن.

راستی من کلی حرفهای اجتماعی سیاسی، روشنفکری، فمینیستی داشتم که متاسفانه به علت بی‌خوابی، بیماری و گرسنگی ساعت چهار صبح اونها رو معوق می‌کنم به فرصتی دیگر.

مخلص شما خانومچه‌ی خل و چل

آسمان

می‌گوید:«گاهی فکر می‌کنم با چشم بسته راه می‌ری! چطور ندیدی؟» توی دلم بهم می‌خورد. نمی‌دونم چرا انقدر از این حرف ناراحت می‌شوم. یادم می‌آید که سالها پیش عین این جمله را از برادرم شنیده‌ام. به سنگفرشهای خیابان خیره می‌مانم. یادم می‌اید. یادم می‌اید که یادم داده‌اند دختر باید سر به زیر باشد. دختر باید سرش را بیاندازد پایین. باید نگاهش به زمین باشد.

بعد از این همه سال، بعد از این همه دوری از اون خاک و اون فرهنگ، این هنوز با من مونده. مسلما من بهترین نمونه‌ی دختر سر به زیر نیستم! ولی تازه فهمیدم. نه! برای هزارمین بار فهمیدم که هر جا باشی، بعضی چیزها از تو جدا نمی‌شوند. مثل نگاه بی‌روح به سنگفرش خیابان.

دختر خوب باید سر به زیر باشه. درسته، وقتی دختر سر به زیره بهتر می‌شه براش تصمیم گرفت. بهتر می‌شه راهش رو انتخاب کرد. بهتر می‌شه زد تو سرش. آره، تو سرت رو بنداز پایین! کاری نداشته باش! ما بهتر می‌دونیم چی خوبه، چی بده! ما که بدی تو رو نمی‌خوایم، می‌خوایم؟ دختر باید…، دختر باید…، همیشه دختر باید!

سرم رو بلند می‌کنم. به خانه‌ها نگاه می‌کنم. به برگهای زرد و نارنجی درخت‌ها نگاه می‌کنم. به برج کلیسا نگاه می‌کنم. به پرنده‌‌ای که از کنار ناقوس پرواز می‌کند نگاه می‌کنم. به بالا نگاه می‌کنم. به آسمان نگاه می‌کنم.

گند زدین

داره حالم بهم می‌خوره! جایزه صلح نوبل برای اوباما! آخه بی‌انصافها حداقل چهار سال صبر می‌کردین ببینین چه گلی به سرتون می‌زنه! نه، تو رو خدا شیرین عبادی رو مقایسه کنید با اوباما. این یکی جونش رو گذاشته کف دستش کار می‌کنه، اون تمام امکانات و آزادیها رو داشته (داره) و اخیرا قدرت هم بهش اضافه شده.

اشتباه نکنیدها، من هیچ مشکلی با اوباما ندارم. خیلی هم از اوباما خوشم میاد. ولی این یکی رو نمی‌فهمم. یعنی مستحق‌تر از اوباما پیدا نمی‌شد؟ من این دنیا و آدمهاش رو نمی‌فهمم.

پ.ن. یکی از بچه‌ها حرف خوبی زد: درست بعد از اینکه اوباما جایزه صلح نوبل رو گرفت آمریکا بمب میندازه تو کره‌ی ماه!

توقیف کیهان؟ جون من شوخی نکن!

حتما شما هم مثل من دیروز با خوندن خبر دستور توقیف کیهان دو تا شاخ رو سرتون سبز شد. حالا نه اینکه کسی واقعا باور کرده باشه که کسی پیدا می‌شه که واقعا پاشه بره در کیهان رو تخته کنه، ولی کلا خبر خالیش هم جالب بود. خوندنش یه ذره کمک می‌کرد که آدم بتونه تصور (و فقط تصور) کنه که اگر در مملکت گل و بلبل ما همین قوانین کج و کوله‌ی اسلامی هم اجرا می‌شدند چی می‌شد.

خوب البته مسلمه که خبری که ما دیروز خوندیم مزخرف و شایعه بود و به سرعت تکذیب شد. فقط من این وسط یه چیزی رو نفهمیدم که احتمالا به خاطر جهالت من در اثر زندگی در بلاد کفر می‌باشد. لطف کنید و من رو از این جهالت نجات بدین. من تا حالا فکر می‌کردم دادستان مسئول اجرای اوامر قضاته. چه جوری بوده که در این خبر شایعه گفته شده

دستور توقیف این روزنامه توسط قاضی صادر و برای کسب موافقت، به دادستانی تهران ارسال شده است.؟؟؟

از کی تا حالا دادستانی باید با رای قاضی موافقت کنه؟


استمداد یک عدد خانومچه

به قول بانو االیزه خواننده‌ی وبلاگ موظف است گاهی به نویسنده‌ی وبلاگ کمک کند. پس بدینوسیله از خوانندگان گرامی تقاضا می‌شود اگر منابع و مقالاتی در مورد ماهیگیری در ایران، وضعیت ماهیگیران از نظر اقتصادی، اجتماعی و غیره، نحوه‌ی زندگی ماهیگیران، مشکلات ماهیگیری و خلاصه مطالبی از این دست دارند با اینجانب از طریق کامنت، ایمیل یا توییتر تماس بگیرند و بنده را تا ابدالدهر سپاسگزار خود بفرمایند.

مطالب به زبان فارسی، انگلیسی، آلمانی پذیرفته می‌شوند. از سپاسگذاری ابدی بابت مطالبی که به دیگر زبانها باشند معذوریم.

مدیونید اگر به حال و احوال این خانومچه که تو سرزنان دنبال ماهیگیران است و تحصیلات و آینده شغلی‌اش فعلا گیر ماهیگیری است بخندید!

مرد‌سالاری

مردسالاری یعنی این که وقتی مامانم بعد از هفته‌ها از ایران برمی‌گرده توی فرودگاه اول برادرم رو می‌بوسه، بعد دوست‌پسرم رو و آخر سر نوبت به من می‌رسه.

عوارض جانبی انتخابات

عوارض جانبی انتخابات فقط بی‌خوابی، افسردگی و اضافه‌وزن ناشی از پرخوری عصبی نیست. از عوارض جانبی انتخابات می‌توان به یک عدد صورت حساب تلفن به مبلغ ناقابل ۹۱ یورو و چشمهای از تعجب کف زمین افتاده‌ی یک عدد خانومچه اشاره کرد.

چه کسی آزاد است؟

۱. حدود ۳۰۰ نفر ایرانی جمع شده اند. پیر و جوان، بدون رنگ یا با رنگ سبز. وسط جمعیت متوجه جنب و جوشی می‌شوم. دقت می‌کنم و چند مرد را می‌بینم که یقه‌ی همدیگر را گرفته‌اند و با چهره‌ی برافروخته و رگهای بیرون‌زده فریاد می‌کشند. مردم نمی‌توانند از هم جدایشان کنند. پلیس آلمان می‌تواند. ایرانیهای شاهد ماجرا دارند با تاسف سر تکان می‌دهند. بعضی هم از شدت شرم به گوشه‌ی دیگری از میدان پناه می‌برند تا خودشان را وسط جمعیت گم و گور کنند. حدود نیم‌ساعت بعد اتفاقی می‌شنوم که مردی میانسال با افتخار به دوستش می‌گوید:«پرچم جمهوری اسلامی دستش بود! من هم پرچم رو کشیدم از دستش و پاره کردم!»

۲. خانمی دارد جلوی جمعیت از بلندگو حرف می‌زند. حرفش را نمی‌شنوم چون مردی پشت سرم با بلندگوی دستی شعار می‌دهد «مرگ بر جمهوری اسلامی». مردی دیگر می‌گوید:«این سبزی‌فروش کیه دیگه این وسط؟»

۳. جوانان سبزپوش شعار می‌دهند «موسوی موسوی رای ما رو پس بگیر». دختری جلوی جمعیت داد می‌زند: «این چه شعاریه؟ کدوم رای؟ کی رای داده آخه؟!!!» من و دوستانم داد می‌زنیم:«ما! ما رای دادیم!» نگاهی می‌کند و ساکت می‌شود.

۴. به دوستم تلفن می‌زنم و تند تند می‌گویم: «ساعت ۵ فلان جا تظاهراته.» می‌گوید:«باشه. می‌بینمت.» هنوز باید به خیلیها زنگ بزنم. تند تند دارم لیست دوستان و آشنایان ایرانیم را چک می‌کنم و سعی می‌کنم وقتم را تلف آنهایی نکنم که می‌دانم به هرحال نمی‌آیند. این‌بار دوستم زنگ می‌زند و می‌گوید:«من اون موقع گفتم میام ولی هر چی فکر می‌کنم می‌بینم کجا بیام با این پاسپورت ایرانی؟ من پس‌فردا باید برگردم ایران. شماها پاسپورت آلمانی دارین…» احساس می‌کنم ملیتم دزدیده شده. احساس می‌کنم یک نفر گفته: «تو که ایرانی نیستی!» دلم می‌خواست می‌توانستم پاسپورت آلمانی را همان لحظه پس بدهم تا برابر شوم. می‌گویم: «وقتی پاسپورت آلمانی رو به من می‌دادند شفاهی و کتبی تذکر دادند که اگر برای شما دوملیتی‌ها در کشور خودتان مشکلی پیش بیاید ما مسوول نیستیم و هیچ کمکی هم نمی‌توانیم بکنیم. امضا هم گرفتند.» اصرار نمی‌کنم که بیا. دو روز بعد در تظاهرات دیگری می‌بینمش.

۵. جوانان دانشجو شعار می‌دهند:«دانشجو دانشجو حمایتت می‌کنیم» یا «موسوی سکوت کنی خائنی». ناگهان گروهی زن و مرد مسن از راه می‌رسند. روی پلاکاردهایشان «مرگ بر جمهوری اسلامی» دیده می‌شود. ما

Where is my vote

در دست داریم. میز و تجهیزاتی با خود آورده‌اند. ناگهان پرچمی جلوی میز باز می‌کنند:«حزب کمونیست کارگری ایران». با بلندگو شعار «مرگ بر خامنه‌ای» و «مرگ بر جمهوری اسلامی» می‌دهند. بین ما جنب و جوشی افتاده. نمی‌خواهیم «تظاهراتمان» را از ما بگیرند فقط چون آنها بلندگو دارند و ما نداریم. پسرها بلندتر شعار می‌دهند و تشویق به شعار دادن می‌کنند بلکه صدای «موسوی موسوی»شان از صدای بلندگو رساتر باشد. بالاخره ما میدان را ترک می‌کنیم و به میدانی دیگر می‌رویم تا با خیال راحت شعار بدهیم و قاطی حزب کمونیست کارگری هم نشویم!

۶. یک نفر شعار می‌دهد «موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم». مردم شعار را تکرار می‌کنند. خوب می‌دانم به کی رای داده‌ام ولی نمی‌توانم این شعار را فریاد کنم. چرا من باید از موسوی حمایت کنم؟ من فقط به او این شانس را داده بودم (یا می‌خواستم بدهم که نگذاشتند!) که نشان بدهد بهتر از آن چیزیست که فکر می‌کنم. نمی دانستم که به این سرعت زمان محک شدنش می‌رسد! من تمام حمایتم را در برگه‌ای نوشتم و به صندوق انداختم. حمایت امروز من مال مردم ایران است نه یک شخص خاص. حمایت من مال آنهاییست که جلوی دروغ ایستاده‌اند و چوب و باتوم و گلوله خورده‌اند. سکوت می‌کنم و منتظر شعار بعدی می‌شوم.

۷. «می‌کشم می‌کشم هر که برادرم کشت» دوستم نگاهم می‌کند و می‌گوید:«من نمی‌تونم این رو شعار بدم. خیال ندارم کسی رو بکشم!» دختر ۱۴-۱۵ ساله‌ای که چند قدم آن طرفتر ایستاده مشغول ترجمه‌ی شعار برای دوستان آلمانیش است. در این فکرم که این تینیجرهای آلمانی چطور چنین شعاری را هضم می‌کنند؟

۸. دارم به محل تظاهرات می‌روم. دیر کرده‌ام. دوستی را می‌بینم که در جهت مخالف در حرکت است. می‌پرسم: «مگر نمیری تظاهرات؟!» می‌گوید:«نری اونجا! اونجا مجاهدینن! ما رفته‌ایم میدون پشتی.»

۹. دوست پدرم را برای بار چندم در تظاهرات می‌بینم. می‌گوید:«مگه تو دانشجو نیستی؟ تو که هر روز اینجایی؟ پس کی درس می‌خونی؟» می‌گویم:«درس که از دو هفته قبل از انتخابات تعطیل شد! تو این وضع کی می‌تونه درس بخونه؟»

۱۰. پلیسهای آلمانی از دور تظاهرات را نگاه می‌کنند. چند شاخه گل سرخ در دست دارند. می‌دانم که ایرانیها به آنها گل داده‌اند. خنده‌ام می‌گیرد. که چی؟ که به ما گلوله نزنند؟!!! یک نفر دارد شعر جدید را شعار می‌دهد و مردم هم تکرار می‌کنند:

آن خس و خاشاک تویی/ پست تر از خاک تویی/ شور منم نور منم/ عاشق رنجور منم/زور تویی کور تویی/ هاله ی بی نور تویی/ دلیر بی باک منم/ مالک این خاک منم

و تکرار می‌کنند: مالک این خاک منم، مالک این خاک منم، مالک این خاک منم، مالک این خاک منم…

مادر دوستم می‌گوید:«مالک این خاک که دولت آلمانه!»

در باب انتخابات

خوب خدا رو شکر که این انتخابات دو روز دیگه تموم می‌شه یا حداقل مرحله ی اولش تموم می‌شه. تب انتخابات تا اینجا هم رسیده و تنها موضوعی که ایرانیها راجع بهش حرف می‌زنن همینه. اکثر جوونها هم می‌خوان جمعه برن رای بدن. جالب اینکه شنیدم جلوی محل رای‌گیری تظاهرات هم خواهد بود. برای پناهنده‌های قدیمی (و خیلیهای دیگه البته) رای دادن به جمهوری اسلامی خیانت محسوب می‌شه. خودم رو آماده کردم که فحش بشنوم. شاید هم به قول یکی از دوستام بریم رای بدیم بعد هم بیایم بیرون و تظاهرات کنیم و سنگ بندازیم!

انتخابات امسال با دفعه‌های پیش خیلی فرق داشت. شاید یه مقدار به خاطر این مناظره‌ها که واقعا اتفاق غریبی بود که از تلویزیون ایران چنین حرفهایی زده بشه. شاید هم به خاطر اینکه احمدی‌نژاد با شخصیت خاص خودش کار رو به اینجا کشوند. با وجود اینکه من از بابت مناظره‌ها خوشحالم ولی اشکال هم زیاد بود. به نظر من همه‌ی کاندیداها ناشیگری و ناواردی خودشون رو در برابر این شکل جدید مبارزه‌ی انتخاباتی نشون دادن. انگار هنوز هیچکس نفهمیده که هر دقیقه صحبت در برابر چشمان میلیونها ایرانی از طلا باارزشتره. اشکال انقدر زیاده که نمی‌دونم کدوم رو بگم. البته خود ما هم خیلی جوگیر شدیم و احساساتی. نمونه‌اش هم همین پست ماقبل قبلی خودم. الان که منطقی فکر می‌کنم باید بگم که احمدی‌نژاد از همه‌ی کاندیداها بهتر صحبت می‌کنه. علتش هم اینه که در کمال خونسردی و بدون اینکه احساساتی بشه حرفهایی می‌زنه که همه‌ی مردم می‌فهمن و نه فقط روشنفکرها و تحصیلکرده‌ها و کسانی که هر روز اخبار می‌خونند و به ماهواره و اینترنت دسترسی دارند. احمدی‌نژاد به زبان مردم عادی حرف می‌زنه.

چند نمونه: آقای کروبی از زهرا بنی‌یعقوب صحبت می‌کنند. واقعا فکر می‌کنید چند درصد مردم ایران می‌دونن زهرا بنی‌یعقوب کی‌بوده و چه بلایی سرش اومده؟ آقای موسوی در مناظره با احمدی‌نژاد به صورت تیتروار اسم یک سری قانون و مصوبه و …برد که احمدی‌نژاد به اونها عمل نکرده. دروغ چرا، خود بنده نصف حرفهاش رو نفهمیدم. یه مقدار به خاطر طرز حرف زدنش، تپقهاش و اینکه آخر جمله‌هاش رو خورد یه مقدار هم برای اینکه من اصلا با اون کلمات آشنا نبودم. حالا شما از یه کارگر از یه کشاورز یا یه راننده واقعا چه انتظاری دارید؟

اشکالات بزرگی هست که بهشون توجهی نشده. آقای کروبی میاد خاطره تعریف می‌کنه. یا موسوی می‌گه فلان‌جا که بودم فلان چیز را گفتم. چه اهمیتی داره که شما کجا بودین و با کی حرف زدین؟ به جای اینکه از این ثانیه‌های طلایی استفاده کنین میاین خاطره تعریف می‌کنین؟ آقای کروبی اومده از روی یه ورق کاغذ نمی‌تونه بخونه. اصلا یعنی چی که از روی کاغذ می‌خونی؟ اگر قرار بوده تا صبح هم بیدار می‌موندی باید این نوشته رو حفظ می‌کردی و طوری می‌گفتی که معلوم نشه کسی این رو برات نوشته! ما توی دانشگاه که فقط یه کلاس چسکی رو باید بگذرونیم به خودمون اجازه نمی‌دیم موقع کنفرانس دادن روخونی کنیم، شما اومدین جلوی میلیونها ایرانی بعد روخونی هم نمی‌تونی بکنی؟!!! جل‌الخالق!

به طور کلی هم درسته که جیگر ما خنک می‌شه وقتی احمدی‌نژاد رو خدمتش می‌رسن ولی ده دقیقه حرف زدن راجع به هاله‌ی نور یا عکس زن موسوی به چه درد ملت می‌خوره؟ به جای اینکه تمام مدت به طرف حمله کنید یه کمی هم بگین که خودتون می‌خواین چیکار کنین.

من نمی‌دونم مشاورهای این کاندیداها چه غلطی می‌کنن. اینها باید اول حرف زدن یاد می‌گرفتند. اول یاد می‌گرفتند که چطور در چند دقیقه با چند جمله‌ی دقیق و مفهوم حرفهای اصلیشون رو بزنند. نه اینکه قربون صدقه‌ی هم برن و آسمان و ریسمان ببافند و بعد هم تعجب کنند که وقتشون به این سرعت تموم شده.

یک موضوع مهم دیگه: من احساس می‌کنم که خیلی‌ها جوگیر شدن و بی‌هیچ پایه و اساسی سنگ موسوی رو به سینه می‌زنن. از این بابت واقعا احساس بدی دارم. احساس می‌کنم بعد از این مستی خماری بدی خواهد آمد. واقعا اینهایی که روبان سبز می‌بندند و در خیابانها پارتی می‌گیرن چه انتظاری از موسوی و چهار سال آینده دارن؟ این موضوع هنوز برای من روشن نشده. من احساس می‌کنم این مستی (و به عمد می‌گم مستی) از آزادی قبل از انتخابات است. این تنها فرصتیست که در اون می‌شه شهر رو روی سر گذاشت، شعار داد و آواز خوند. این آزادی یا بهتر بگم بوی آزادی، سراب آزادی چند روزی بیشتر نیست. دو روز از انتخابات نگذشته همه‌ چیز به روال عادی بازمی‌گردد.

فعلا دارم سعی می‌کنم منطقی باشم و خیلی امید نبندم. می‌ترسم این احساساتی شدنهای ما باعث بشه موسوی و احمدی‌نژاد به دور دوم برسند و کروبی رای نیاره. به نظر من تازه وقتی می‌شه تصمیم گرفت که احمدی‌نژاد حذف شده باشه و موسوی و کروبی در دور دوم باطن واقعی خودشون رو نشون بدن.

پ.ن. بنده با عرض معذرت اعتراف می‌کنم که هیچ‌کدوم از مناظره‌های رضایی رو نگاه نکرده بودم و اصلا ایشون رو جدی نگرفته بودم. حرفهای بالا هم راجع به سه تا کاندیدای دیگه است. فعلا دارم جبران می‌کنم. نظر اول در این زمینه: اصلا دلم نمی‌خواست جای محمود باشم و رضایی از این نگاهها بهم بندازه!

« مطلب‌های قدیمی‌تر