ما زنها مقصریم!

مامانم به داییم گفته: “این عروستون یک زنگ هم به من نمی زنه!” بهش می گم: “چرا می گی عروستون؟ چرا نمی گی پسرتون؟ اون برادرزاده اته. اگر انتظاری داری باید از اون داشته باشی. ” می گه: “خوب اون مرده! زن باید به فکر این چیزها باشه!” می خواستم خفه اش کنم! آسمون بری زمین بیای آخرش زن مقصره.

صدای آمریکا

از وقتی به خاطر مصاحبه های احمد باطبی مجبور شدم صدای آمریکا نگاه کنم یک سوال برام پیش اومده: یعنی تو آمریکا دوره ای کلاسی چیزی برای مجری تلویزیون شدن نیست؟ اینها اصلا انگار قبل از مصاحبه خودشون رو آماده نمی کنن! میان میشینن اونجا هرچی سر زبونشون اومد میگن! یکی نیست به این آقای بهارلو بگه آخه آدم حسابی، رشید بودن هیکل باطبی چه ربطی به دستگیرشدن یا نشدنش داره! حالا بگذریم که اصولا به قد میگن رشید نه به هیکل! هر سوالی هم که می خواد بپرسه نیم ساعت باید فکر کنه، بعد یک ساعت داستان بگه و آخر سر هم معلوم نمیشه اصلا چی پرسید! کلا هم از اینکه مخاطب رو خر فرض می کنن متنفرم! مثلا خودش اسم ده نمکی رو می کشه وسط وقتی باطبی داره جواب می ده می پره وسط حرفش و با یک لحنی که انگار از همه جا بی خبره و از گفته های باطبی متحیر شده می پرسه: «همین ده نمکی فیلمساز؟» خوب اگر بگین بیننده گان محترم، برای اطلاع شما و منور شدن مغزتون و برای اینکه گول روباه مکار رو نخورین، ما یادآوری می کنیم که این ده نمکی چماق به دست لباس شخصی همون ده نمکی یه که فیلم میسازه و شما نگاه می کنید و می خندید و حالشو می برید، سنگینتر نیست؟ فکر می کنین ما نمی دونیم که شما می دونین که ده نمکی کیه؟

اینجا بعد عمری آفتاب شده، اونوقت من احمق نشستم تو خونه و ور دل این لپ تاپ لعنتی و حرص می خورم. دیوانگی که شاخ و دم نداره!

بی خوابی و جنون

خوب به سلامتی از شدت فکرهای جورواجور نمی تونم بخوابم. ساعت سه و نیم صبحه. اون دوساعتی هم که مثلا خوابیدم هر یک ربع از خواب پریدم و هزار جور خواب بد دیدم. خوب حقم بود. کسی که روز اول هفته به جای دانشگاه رفتن بنشیند تو خونه و تمام روز اینترنت بازی و وب گردی کند و به قول دوستم کله اش هوا نخورد، عاقبتش هم همینه. این آلمانیها یک عادت خوبی که دارند علاقه ی شدیدشون به هوای آزاد و طبیعت است. از هر سر که بگیریشون بالاخره اون سرش قدم زنان توی یک پارکی، جنگلی یا دم رودخونه ای پیدا میشه. حالا منو ولم کنن تا ابدالدهر از چهاردیواریم بیرون نمیام که نمیام. بعد هم قاطی می کنم مثل الان.

خدابه داد برسد که امروز جه جوری می خوام برم سر کار! حالا خوبه که ساعت کارمون رو کم کردند. هان، اینو براتون بگم: چند وقت پیش یک بخشنامه از طرف دانشگاه اومد که حقوقتون رو زیاد کردیم، اونم ساعتی ۵۰ سنت. اول تو دلم گفتم اینها هم خوشن! حالا مثلا ۵۰ سنت به کجا میرسه؟ بعد دیدم خوب ما که انتظار نداشتیم. اینم بالاخره چند یورویی میشه در ماه. یک سینما میشه باهاش رفت و یک شامی هم خورد. دمشون گرم! هنوز یک ماه نشده بود که دانشکده دبه در آورد که حقوق شما رو زیاد کردن ولی بودجه ی ما رو که بیشتر نکردن! اینجوری ما بودجه مون نمی رسه، قراردادتون باید ساعتش کم بشه! خلاصه همون چند یوروی ناقابل هم میسر نشد!

خیر سرم می خواستم این تحقیق لامصب خاک گرفته رو تموم کنم. دریغ از یک کلمه! حالم از هرچی درس و دانشگاه بهم می خوره. لعنت به خانواده ی آکادمیک. مگر جرات داری بگی من نمی خوام درس بخونم؟ جاتون خالی یکبار ۱۶ سالم که بود گفتم من اصلا نمی خوام برم دانشگاه! وای که چه محشر کبرایی به پا شد. آخرش هم من نفهمیدم که این پدر مادرا خوشبختی بچه هاشونو می خوان یا می خوان یک عروسک کوکی داشته باشن؟ من یکی که دیگه اصلا نمی دونم چی از زندگی می خوام. ترس برم داشته بد جوری. فکر اینکه دختر، آخه تا کی دانشجو؟ تصمیمتو بگیر! چه جوری می خوای زندگی کنی؟ چه جوری پول دربیاری؟ کی می خوای بچه دار شی؟ (آخرش هم نفهمیدم چرا همه می خوان بچه دار شن ولی خودمم یکیشون! احتمالا به دلیل همون عروسک کوکی که قبلا کفتم!) خلاصه بدجوری قاطی کردم.

بعدم خیلی تنها شدم. باباجونم که کشک، مامان جونم که ماست، خواهر برادر که بدتر از من درگیر. دوست هم که چه عرض کنم. آخه اونا چه گناهی کردن؟ هی بری براشون روضه بخونی که چی؟ تازه اونام بیشترشون اینجا نیستن. ولی کلا اینم از مشکلات منه که همیشه نمی تونم درد دلمو بگم. هی میریزم تو خودم. هی میریزم تو خودم. بعد یک روز (یا یک شب!) منفجر میشم. آقای دوست پسر پریروزا یک چیزی گفت که بدجوری منو به فکر انداخت. گفت: «تو با خشمت چیکار می کنی؟ من نگرانتم.» راست می گه. تنها کسی که من می تونم جلوش خشمم رو بریزم بیرون مامانمه. عین آب خوردن سرش داد میزنم. البته اونم خوب بلده خون آدمو به جوش بیاره. ولی با هیچکس دیگه نمی تونم عصبانیتم رو نشون بدم. مثلا این آقای دوست پسر کف کرده که چه جوری ما بعد این همه مدت یک بار هم دعوامون نشده. خوب من می دونم چرا. چون من حتی وقتی حرص می خورم از دستش، ته دلم حق رو به اون میدم و به خودم می گم: «خفه شو! زر زیادی نزن!» خلاصه خوب بلدم به خودم ظلم کنم. ولی آخرش اینه که یک روز کلا قاطی می کنم و همه چیو تموم می کنم و طرف بدبخت هم نمی فهمه چی شد و از کجا خورد. بعد افسرده میشه و من عذاب وجدان می گیرم و بعد من افسرده میشم.

به نظر شما بهتره برم و سعی کنم یکی دو ساعت بخوابم یا ولش کنم و بیخیال خواب شم؟ می گم جدی جدی تیمارستانی شدما! همچین دارم حرف می زنم انگار یکی جلوم نشسته. حالا خوبه سالی ماهی یکبار هم کسی راهشو به اینجا گم نمی کنه.

خوب من برم که کمتر دری وری بگم بهتره. یک چیزی کوفت کنم، شاید سنگین بشم، خوابم ببره!!!

جیییییغ!!!!!

لعنت به هر چی مادر شوهر بالقوه ی با سلیقه! کادوپیچی منو به مرز جنون می رسونه!

پروفسور خر!

واقعا که تحصیلات شعور نمیاره! همکارم (مرد) اومده می گه دکمه های بلوزت رو ببند. پروفسور فلانی (این هم مرد) الان داشت به سارا (از دانشجوهای سابق) می گفت دیگه دانشجوها (منظورش دختر ها بوده) اصلا به وضع لباسشون توجه نمی کنند. سینه و شکمشونو میندازن بیرون و میان دانشگاه!

وای که چقدر حرص خوردم. گفتم مرتیکه احمق غلط کرده! به اون چه؟ مگه اینجا ایرانه؟؟؟ بره خدا رو شکر کنه که بلوزمو در نمیارم!

منو باش که از وقتی پا به سن گذاشتم و تو دانشگاه کار می کنم کلی رعایت لباس پوشیدنم رو می کنم. اگر دو سال پیش بود با همون تاپ رکابی اومده بودم دانشگاه. امروز ولی چون دو سال پیش نیست روش یه بلوز پوشیدم ولی دکمه هاشو کامل نبستم. حالا شاید دوسانت از شکمم معلوم بود.

حالا نگین بابا تو هم دلت خوشه! ما اینجا طرح امنیت اجتماعی داریم تو حرص می خوری که بهت گفتن دکمه تو ببند؟ به خدا حرص داره! مرتیکه الاغ پاش لب گوره ولی چشمش این چس مثقال شیکم منو می بینه!!!

اما چنان گرد و خاکی کردم که همکار بدبختم فکر کنم پشیمون شد که حرف زده.

حالا مگه چی می شه؟ یا بهت تجاوز می کنه یا می کشتت!

الان ساعت نزدیک دو بعد از نصفه شبه. از سر شب که کتاب «سهم من» نوشته ی پرینوش صنیعی رو شروع کردم نتونستم زمین بگذارمش.بیشتر از ۲۰۰ صفحه اش رو خوندم. عجب کششی داره! واقعا من غبطه می خورم به نویسنده هایی که چنین آثاری خلق می کنند.

فقط یک مشکل دارم فعلا: فردا صبح باید برم سرکار و هیچ اثری از خواب در خودم نمی بینم. تازه بدتر اینکه انگار تمام در و تخته های این خونه صدا میدن! من نمی دونم این سر و صداها از کجا میان ولی چند دقیقه پیش دیگه قلبم داشت میومد تو حلقومم از بس مطمئن شده بودنم که دزدی چیزی اومده. بعد اومدم خیر سرم خودم رو آروم کنم، به خودم گفتم: «فرض کن یکی تو خونه باشه، حالا مگه چی می شه؟ یا بهت تجاوز می کنه یا می کشتت!» نمی دونم چرا آروم نشدم! خلاصه موبایلم رو روشن کردم که اگر کسی بود به پلیس زنگ بزنم. بعد هم پاشدم و همه ی چراغها رو روشن کردم. روانی شدم؟

حس عید؟ حس بهاری؟ برو بابا!!!

واقعا که گند بزنن این هوای آلمان رو!!! حالا تو هی بیا زور بزن که حس و حال عید بیاد! خونه تمییز کن، سبزه سبز کن، تخم مرغ رنگ کن، هفت سین بچین… بعد یهو روز قبل عید داری تو خیابون راه میری، هیچ مشکل خاصی هم نداری ها، داری میری به کار و زندگیت برسی، همین، یهو از آسمون تگرگ نازل میشه وسط فرق سرت! به جون خودم خالی نمی بندم! تگرگ اومد! باز ما اومدیم به روی خودمون نیاریم زیر سیبیلی رد کنیم، صبح دیروز پا شدیم می بینیم به به! از این سر تا اون سر برف نشسته تو خیابون! بابا آخه لامصب ناسلامتی عیده! حالا گیریم اینجا عیدی در کار نیست ولی آخه بهاره مثلا!

شب داشتم اخبار می دیدم، به هواشناسی که رسید دیدم داره میگه: «جبهه ی هوای سردی که در روزهای گذشته هوای آلمان را تعیین می کرد به سمت لهستان میرود» هنوز فرصت نکرده بودم ابراز احساسات کنم که خانوم گوینده هم جمله را تمام نکرده و آب دهنش رو قورت نداده این را تحویلمان داد:«جبهه ی هوای سردتری از اسکاندیناوی به سمت آلمان می آید…»

اینهم نماد تبرج بنده در برف و چند مدرک دیگه که نگین خالی می بنده:

dsc00663-15-59-38.jpg

dsc00650-15-59-38.jpg

dsc00649-15-59-38.jpg

هپلی بودن

آقا یک نفر به من بگه این چه حکمتی داره که تا آدم یک روز تنبلی می کنه و دوش نمی گیره و موهاش رو درست نمی کنه و با لباسهای کمی تا قسمتی مسخره می ره بیرون یک دفعه تمام اونهایی رو که نباید آدم رو با این ریخت و قیافه ببینن می بینه؟!!! حالا صد سال به صد سال آدم نمی بیندشون ها ولی عدل اون روز!

به عنوان مثال دوست دختر فعلیه دوست پسر سابق! یا یک عشق قدیمی که خر شد و رفت با یک دختر احمق دوست شد به جای اینکه با من دوست شه! آره همه ی اینها دیروز مشرف به دیدن من با اون ریخت شدن! عشق قدیمی خر هم با همون دختر احمقه بود!

دیروز دوشنبه بود و سر کار رفتن زور داشت. آخر هفته خیلی خوب بود و دلم نمی خواست هفته شروع بشه…

نگاه غربی

بابا این غربیها شوتِ شوت تشریف دارند. تقصیر خودشان هم نیست. انقدر آزاد زندگی کرده اند که محدودیت به هیچ وجه تو کله هاشون نمی ره. حالا تو چکش بیار بکوب تو سرشون!

توی این فیلم بادبادکباز که من حتی می گم خوب ساختنش یک سوتی حسابی داده اند: زنهایی با برقع در استادیوم فوتبال نشسته اند! آنهم قاطی مردها نه در قسمتی جدا! فوتبالیستهایی هم با شلوار کوتاه دارند فوتبال بازی می کنند! آنهم در دوران طالبان که هم فوتبال ممنوع بوده، هم شلوار کوتاه، هم زن!!!  یعنی به این توجه کرده اند که روزنامه ای که دست هنرپیشه می دن فارسی باشه یا پلاک ماشین به فارسی باشه ولی یادشون رفته که زنها در زمان طالبان جرات نداشتن از خونه بیرون بیان تا چه برسه به اینکه بخوان فوتبال نگاه کنن!

من اوایل فکر می کردم اینجاییا خنگن به خدا! از یک طرف پدر آدم رو در میارن اینقدر که از وضع حجاب و زنان و محدودیتهای شغلی و تحصیلی می پرسند. از طرف دیگه یه چیزهایی به هیچ عنوان حالیشون نمیشه. مثلا با دختر آلمانیه میرم استخر یهو میگه: تو شنا از کجا بلدی؟ (انگار تازه یادش افتاده من خارجیم!) می گم: من بچه که بودم در ایران شنا یاد گرفتم. میگه: آهان پس شنا برای زنها ممنوع نیست؟ (انگار همه چی باید برای ما زنهای شرقی ممنوع باشه!) میگم: نه! چرا ممنوع باشه وقتی همه زن هستن؟ یک دفعه چشماش گرد میشن: یعنی زنها و مردها جدان؟ (ماشالااااا… لطفا به افتخار صافی دوزاری ایشون یک کف مرتب بزنید!) می گم: وقتی زنها تو خیابون باید روسری سر کنن تو انتظار داری حق داشته باشن تو استخر با مایو بیان جلوی مردا؟؟؟ (حالا صد دفعه این جریان مانتو روسری رو براش توضیح دادم ها) هر موردی رو باید جدا براشون توضیح بدی، نمی تونن از یک مورد برای مورد بعدی نتیجه بگیرن. خوب اینهم یک جور خنگیه دیگه!

ولی نه، می خوام با انصاف باشم. حقیقت اینه که این طرز فکر اسلامی یا بهتر بگم س. ک. س. یستی تو ذهنشون جایی نداره. نمی تونه بفهمه چرا زن و مرد با هم نمی شه، چرا زنها نمی تونن برن استادیوم، چرا چکمه رو شلوار ممنوعه، چرا تو دانشگاه دخترها باید یک سر کلاس بشینن پسرها یک سردیگه و و و… اینو نمی فهمن.  ولی خدا وکیلی ما می فهمیم؟ یا فقط یاد گرفتیم که همینه که هست؟

فارسی حرف بزنید!

من عاشق فارسی حرف زدن ایرانیهای بزرگ شده ی اینجا هستم. همکلاسیم مثلا می گوید:«وای! خیلی دیر شدم!» یعنی دیرم شده و دیر کردم را با هم ادغام می کند!

حالا این طفلکیها که تقصیر ندارند. اینجا بزرگ شده اند و بعضی از آنها حتی یکبار هم در عمرشان ایران نرفته اند. دمشان گرم که همینقدر فارسی را حرف می زنند. من ولی کلافه ام از دست آن هموطنهایی که تازه از راه رسیده اند و تا دو کلمه آلمانی یاد می گیرند شروع می کنند وسط فارسی حرف زدنشان کلمه های آلمانی پراندن! هنوز نمی توانند دوجمله ی آلمانی بدون اشتباه بگویند ولی با کمال افتخار می گویند: «وای! فارسی یادم رفته!» من نمی فهمم کجای این موضوع افتخار دارد؟ شمایی که سی چهل سال فارسی حرف زده ای و به فارسی خوانده ای و نوشته ای خجالت نمی کشی از اینکه در عرض یکی دو سال زبان مادریت را فراموش کرده ای؟ یا شاید فکر می کنید فراموش کردن فارسی گواهی تسلط شما به آلمانی است؟ واقعا گاهی احساس می کنم بد و غلط حرف زدن برای بعضیها ارزش شده است!

این را هم بگویم: نمی خواهم رفته باشم بالای منبر و مثل خیلیها بد و بیراه بگویم به هموطنان. اصلا هم نمی خواهم بگویم من بهترم. من هم خیلی وقتها در حرفهایم از کلمات آلمانی استفاده می کنم. ولی مهم طرز برخورد با این مساله است. من بعد از این همه سال سعی می کنم درست حرف بزنم. آسان هم نیست. چون گاهی من چند روز در هفته اصلا ایرانی دور و برم نیست که بخواهم فارسی حرف بزنم. گاهی می بینم باید در ذهنم دنبال فارسی کلمات بگردم. و همین مهم است که آدم به این موضوع فکر کند و به مغزش کمی فشار بیاورد نه اینکه ول کند و آلمانی و انگلیسی یا هر زبان دیگری را با فارسی بلغور کند.

ضمنا ایران هم که هستم حرص می خورم که همه از کلمات انگلیسی استفاده می کنند. منظورم این نیست که مثلا به جای کامپیوتر بگوییم رایانه (تازه این رایانه از کلمه های خوب است. آن کلمه های اجق وجق فرهنگستانی الان یادم نمی آیند) چون رایانه ملموس نیست. ولی کلماتی هست که در فارسی داریم وعجیب وغریب هم نیستند مثل چاپ کردن. حالا چرا اصرار داریم بگوییم پرینت کردن؟ یا مثلا چیپ. وای که از این چیپ شکارم! بابا جان این چیپ همان سبک است که همیشه از بچه گی می کوبیدند تو سرمان که دختری که فلان کار را بکند یا بهمان چیز را بگوید سبک است! حالا بگوییم چیپ مثلا بهتر می شود؟؟؟

پس لطفا فارسی حرف بزنید!

« داده های پیشین