عمق فاجعه

عمق فاجعه اونجاست که بعد از سالها زندگی کردن در کشوری که توش برای کسی اصلا مهم نیست که تو کجا میری یا کی میری و با کی میری، یک روز وقتی برای بار سوم یا چهارم برای خرید و انجام کارهای خرده ریز می خوای بری بیرون، یک دفعه مچ خودتو می گیری که داری به این فکر می کنی:«وای! الان همسایه ها و مغازه دارها چی فکر می کنند؟ میگن این زنه هی میره و میاد که جلب توجه کنه. لابد یه چیزیش میشه.» بعد حالت بد میشه که خدایا! این فکرهای احمقانه ی ابلهانه ی نفرت انگیز از کجا یه دفعه سر در آوردن؟ بعد یادت میفته که ۱۲ یا ۱۳ سالت بوده و مادرت حاضر نبوده تنهایی بره خرید چون اون روز دو دفعه بیرون بوده و از جلوی بقالی و قصابی و سبزی فروشی رد شده. حالا می ترسه مغازه دارها و همسایه ها بگن:«این زنه یه چیزیش میشه. خرابه!» و تو با اینکه همه چی رو نمی فهمیدی ولی می فهمیدی که حالت داره بهم می خوره از اینکه مادرت به خاطر یه چیز مسخره، نه، یه چیزی که اصلا وجود نداره، آره به خاطر تصور یک اتهام باید توی خونه بمونه. از یک طرف خشمگینی که چرا ممکنه کسی بی دلیل به مادرت اتهام بزنه، از طرف دیگه از دست مادرت عصبانی هستی که تسلیمه و از طرف دیگه اعتمادت یه خش دیگه برداشته. اعتمادت به خودت و به رفتارت، به اینکه وقتی درستی می تونی درست هم زندگی کنی.

اعتماد من توی اون سالها، اون سالهای حساس بلوغ، یه بار و دو بار خش نخورد. هر روز یه نفر یه تیکه اش رو از بین برد. روزی که دوستم بهم گفت: «اگر وقتی داری از جلوی پسری رد میشی کیفت رو از این شونه بندازی رو اون شونه یعنی می خوای بهت متلک بگه!» و من داشتم می مردم از تصور اینکه شاید قبلا ندانسته اینکار را کرده باشم: حالا پسرهای محل چه فکری درباره ی من می کنند؟ روزی که یکی از دخترهای فامیل بهم گفت:«یه خانوم هیچوقت دستشو طرف لبش نمی بره و به لبش دست نمیزنه.» و من نمی فهمیدم چرا و همین نفهمیدن منو دیوونه می کرد، چون شاید چیزهای زیاد دیگری هم بودند که من نمی دونستم و نمی فهمیدم ولی مهم بودند. از کجا باید می دونستم که رفتارم درسته و علامتی، حرکت زشتی در آن نهفته نیست؟ این یعنی تمام مدت خود را متهم دیدن و همیشه با ترس زندگی کردن. عمق فاجعه همین ترسیه که هنوز بعد از این همه سال با منه.

جالب اینجاست که از هر طرف که بخوام به قضیه نگاه کنم مسخره است، یعنی از دید اینجا که خوب گفتم، اصلا کسی به همچین چیزی فکر نمی کنه که مثلا فلانی چقدر تو خیابونه! از دید اون بقال و قصاب ایران هم که بخوام نگاه کنم، خوب با معیارهای اونا آره من یه زن خرابم! اصلا هم برام مهم نیست که اونها چی فکر می کنن! ولی این فقط از دید عقله. وقتی اون احساس مسخره دوباره زد بالا، میشی همون دختر ۱۲-۱۳ ساله که حیرون مونده و ترسیده، چون دیگه نمی تونه به عقل و حس خودش اعتماد کنه.

منهم دوستت دارم

نمی دانم با این تکه کاغذی که پیدا کرده ام و دخترک ناز با خط کلاس اولیش رویش نوشته:” …جون، دوستت دارم.” چه کار کنم.

خواهرزاده ی دوست پسر سابق است که احتمالا دیگر هرگز او را نخواهم دید. و نمی دانم چرا بغض کرده ام…

ما و پدربزرگها

وقتی یک دختر ایرانی و یک پسر آلمانی می نشینند و خاطرات دوران کودکیشان را با هم مرور می کنند، ممکن است چه اتفاقی بیفتد؟

ممکن است از پدربزرگهایشان حرف بزنند. از دو مردی که هم سن و سال بوده اند ولی کیلومترها با هم فاصله داشته اند و قرار نبوده هرگز با هم ارتباطی داشته باشند. یکی از آنها از یک جنگ جهانی جان سالم به در برده، دیگری از یک کودتا، یک انقلاب و جنگی دیگر که گرچه جهانی نبوده ولی زندگی و دنیای او را زیر و رو کرده. یکی کارگر بوده، دیگری معلم. در یک شب این دو که سالهاست برای همیشه رفته اند در کلمات، صدا، خنده ها و اشکهای نوه هایشان به هم می رسند. آنها مثل هم بوده اند: قلبی بزرگ داشتند.

دلم برای پدربزرگ تنگ شده…

بی خوابی و جنون

خوب به سلامتی از شدت فکرهای جورواجور نمی تونم بخوابم. ساعت سه و نیم صبحه. اون دوساعتی هم که مثلا خوابیدم هر یک ربع از خواب پریدم و هزار جور خواب بد دیدم. خوب حقم بود. کسی که روز اول هفته به جای دانشگاه رفتن بنشیند تو خونه و تمام روز اینترنت بازی و وب گردی کند و به قول دوستم کله اش هوا نخورد، عاقبتش هم همینه. این آلمانیها یک عادت خوبی که دارند علاقه ی شدیدشون به هوای آزاد و طبیعت است. از هر سر که بگیریشون بالاخره اون سرش قدم زنان توی یک پارکی، جنگلی یا دم رودخونه ای پیدا میشه. حالا منو ولم کنن تا ابدالدهر از چهاردیواریم بیرون نمیام که نمیام. بعد هم قاطی می کنم مثل الان.

خدابه داد برسد که امروز جه جوری می خوام برم سر کار! حالا خوبه که ساعت کارمون رو کم کردند. هان، اینو براتون بگم: چند وقت پیش یک بخشنامه از طرف دانشگاه اومد که حقوقتون رو زیاد کردیم، اونم ساعتی ۵۰ سنت. اول تو دلم گفتم اینها هم خوشن! حالا مثلا ۵۰ سنت به کجا میرسه؟ بعد دیدم خوب ما که انتظار نداشتیم. اینم بالاخره چند یورویی میشه در ماه. یک سینما میشه باهاش رفت و یک شامی هم خورد. دمشون گرم! هنوز یک ماه نشده بود که دانشکده دبه در آورد که حقوق شما رو زیاد کردن ولی بودجه ی ما رو که بیشتر نکردن! اینجوری ما بودجه مون نمی رسه، قراردادتون باید ساعتش کم بشه! خلاصه همون چند یوروی ناقابل هم میسر نشد!

خیر سرم می خواستم این تحقیق لامصب خاک گرفته رو تموم کنم. دریغ از یک کلمه! حالم از هرچی درس و دانشگاه بهم می خوره. لعنت به خانواده ی آکادمیک. مگر جرات داری بگی من نمی خوام درس بخونم؟ جاتون خالی یکبار ۱۶ سالم که بود گفتم من اصلا نمی خوام برم دانشگاه! وای که چه محشر کبرایی به پا شد. آخرش هم من نفهمیدم که این پدر مادرا خوشبختی بچه هاشونو می خوان یا می خوان یک عروسک کوکی داشته باشن؟ من یکی که دیگه اصلا نمی دونم چی از زندگی می خوام. ترس برم داشته بد جوری. فکر اینکه دختر، آخه تا کی دانشجو؟ تصمیمتو بگیر! چه جوری می خوای زندگی کنی؟ چه جوری پول دربیاری؟ کی می خوای بچه دار شی؟ (آخرش هم نفهمیدم چرا همه می خوان بچه دار شن ولی خودمم یکیشون! احتمالا به دلیل همون عروسک کوکی که قبلا کفتم!) خلاصه بدجوری قاطی کردم.

بعدم خیلی تنها شدم. باباجونم که کشک، مامان جونم که ماست، خواهر برادر که بدتر از من درگیر. دوست هم که چه عرض کنم. آخه اونا چه گناهی کردن؟ هی بری براشون روضه بخونی که چی؟ تازه اونام بیشترشون اینجا نیستن. ولی کلا اینم از مشکلات منه که همیشه نمی تونم درد دلمو بگم. هی میریزم تو خودم. هی میریزم تو خودم. بعد یک روز (یا یک شب!) منفجر میشم. آقای دوست پسر پریروزا یک چیزی گفت که بدجوری منو به فکر انداخت. گفت: «تو با خشمت چیکار می کنی؟ من نگرانتم.» راست می گه. تنها کسی که من می تونم جلوش خشمم رو بریزم بیرون مامانمه. عین آب خوردن سرش داد میزنم. البته اونم خوب بلده خون آدمو به جوش بیاره. ولی با هیچکس دیگه نمی تونم عصبانیتم رو نشون بدم. مثلا این آقای دوست پسر کف کرده که چه جوری ما بعد این همه مدت یک بار هم دعوامون نشده. خوب من می دونم چرا. چون من حتی وقتی حرص می خورم از دستش، ته دلم حق رو به اون میدم و به خودم می گم: «خفه شو! زر زیادی نزن!» خلاصه خوب بلدم به خودم ظلم کنم. ولی آخرش اینه که یک روز کلا قاطی می کنم و همه چیو تموم می کنم و طرف بدبخت هم نمی فهمه چی شد و از کجا خورد. بعد افسرده میشه و من عذاب وجدان می گیرم و بعد من افسرده میشم.

به نظر شما بهتره برم و سعی کنم یکی دو ساعت بخوابم یا ولش کنم و بیخیال خواب شم؟ می گم جدی جدی تیمارستانی شدما! همچین دارم حرف می زنم انگار یکی جلوم نشسته. حالا خوبه سالی ماهی یکبار هم کسی راهشو به اینجا گم نمی کنه.

خوب من برم که کمتر دری وری بگم بهتره. یک چیزی کوفت کنم، شاید سنگین بشم، خوابم ببره!!!

ریشه تیشه میزند

یک هفته است که یک جنازه ی متحرکم. اصلا دلم نمی خواهد از تخت بیرون بیام یا کسی را ببینم. فقط مثل یک ماشین هر روز رفتم سرکار یا هر جایی که باید می رفتم. اون قسمت از مغزم و افکارم را که مزاحم بوده اند خاموش کردم و کار کردم. تا کی میشه اینجوری ادامه داد نمیدونم. یک سایه ی سیاه بزرگ افتاده روی زندگیم. خیلی مسخره است که آدم همیشه یادش می ره که چطور زندگی در یک لحظه زیر و رو میشه. صد بار هم دیده باشه باز هم یادش می ره. حالا من در حال فرارم. فرار از خودم ، از زندگیم و از گذشته ام. ولی خوب می دونم که نمیشه. راستی چطوری میشه که اونهایی که باید از همه به آدم نزدیکتر باشند راحت تیشه رو برمی دارند و صاف می کوبند تو ریشه ی آدم؟ نمی فهمند که دارند به ریشه ی خودشون تیشه میزنند؟

ای کاش وقتی بچه بودم یک نفر بهم یاد داده بود همیشه مودب و مهربان نباشم. ای کاش بلد بودم داد بزنم و بگم کسی حق نداره با من اینجوری رفتار کنه. بگم نه! بگم من هستم! من وجود دارم! چرا منو خط زدید و حذف کردید؟

من هستم! سالهاست که هستم. کسی نمی تونه منو حذف کنه!

خانواده

من خواهری داشتم که حیوانات را دوست داشت و گوشت نمی خورد. من خواهری دارم که بهش تلفن نمی زنم چون خجالت می کشم. من مادری دارم که انگار روزی تصمیم گرفته هیچوقت بزرگ نشود و برای همیشه کودکی لجباز بماند. من پدری دارم که وقتی از موفقیتهایم می گویم اشکهایش را پاک می کند و هیچ نمی گوید. من عمویی دارم که هر سال برای تولدم و سال نو پول می فرستد ولی هیچوقت با من حرف نزده و نپرسیده: «حالت چطوره؟» من برادری دارم که تنهاست، نه! یک گربه دارد. من عمه ای دارم که سه سال است با او حرف نزده ام. من یک دایی دارم که نمی خواهد مادرم بداند که عمه اش مرده است. من یک دختر دایی دارم که دلش مثل آب پاک و مثل آینه صاف است.

و من گم شده ام. در دنیایی از خاطرات تلخ و زخمهای قدیمی. جای من کجاست؟

افسردگی شب عید

هر کار می کنم برای عید شوق و ذوق داشته باشم نمی شه. جای خالی مامانم کاملا محسوسه. یک عالمه کار ریخته سرم. کارهایی که البته خودم برای خودم درست کردم که حال و هوای عید بیاد ولی فعلا فقط فشار و استرسش رو احساس می کنم. وسط این هیری ویری لوله ی آب یکی از طبقه های بالا ترکیده و حالا دیوار حموم رو کندن که لوله هارو عوض کنن. خونه رو خاک برداشته. این خیلی رفته رو اعصابم. حالا خدا رو شکر که هر روز باید برم سر کار و نیستم که ببینم از صبح تا عصر کارگر تو خونه است.

گندمهایی که گذاشته بودم برای سبزه گندیدن! سبزه درست کردن یادم رفته! به موقع از تو آب درشون نیاوردم. حالا دوباره گندم گذاشتم ولی تا پنجشنبه سبز نمیشه که!
امروز ۲ یورو دادم یک ظرف پلاستیکی گرفتم که دو تا قاشق سمنو توش بود. با خودم فکر کردم اگر مامانم اینجا بود با این پول گندم خریده بودیم و یک قابلمه به چه بزرگی سمنو پخته بودیم. تازه کلی هم گفته بودیم و خندیده بودیم و دو هفته هم سمنو می خوردیم و حالشو می بردیم.

خلاصه حسابی حالم گرفته است.

به نظر شما موفق می شم دوست پسر جون رو پنجشنبه ساعت ۶ بیدار کنم؟ این واقعا براش سواله که ما ساعت ۱۰ دقیقه به ۷ (که اینجا سال تحویل می شه) دقیقا چیکار باید بکنیم. و من خودم هم نمی دونم می خوام چه خاکی به سرم بریزم. حالا اگر تلویزیون فارسی زبان داشتم باز یه چیزی. ولی اینجوری بدون هیچی؟!

وای! حالم داره بهم می خوره!

الان سی ان ان داشت می گفت ۱۳ درصد آمریکاییها فکر می کنن باراک اوباما مسلمونه. اومدم بگم عجب خنگایی، یاد این انتخابات درخشان خودمون افتادم و تصمیم گرفتم خفه خون بگیرم.

ولی نه! الان که بیشتر فکر کردم دیدم اونها اگر بخوان به هر منبع و اخباری دسترسی دارند. در حالیکه ما گرفتار سانسور و فیلترینگ و … هستیم و صدا و سیما هم که قربون عمه ام بره با این خبرگزاری بیطرفانه اش!!! پس همون که اول گفتم: عجب خنگایین این آمریکاییها!

دپرس

ایران رفتن خیلی خوبه. خوش میگذره. منتها اشکال بزرگش اینه که آدم وقتی برمی گرده دپرس میشه.

یه نفر بیاد منو از تو این چاه سیاه دربیاره……………..

چرا؟

من دوستتون دارم. یعنی نمی دونید؟ یعنی نمی فهمید؟ مگه میشه؟ پس چرا حالمو می گیرید؟ چرا به خاطر تو فلانی رو بیشتر دیدی و بهمانی رو بیشتر دوست داری، اون لحظه های کوتاهی رو هم که با هم داریم تیره و تار می کنید؟ به خدا همه تون رو دوست دارم. مگه میشه نخوام باهاتون باشم؟؟؟

چرا؟ چرا عذاب وجدان بهم میدید؟

من همینم. بهتر نمی تونم باشم!

حرفهای احمقانه

پارسال می خواستیم بریم حموم و همدیگرو کیسه بکشیم. من می گفتم اول بریم تو وان پر از آب که چرکهامون خیس بخوره و وقتی کیسه می کشیم خوب بیاد!!! تو مسخره ام می کردی و می خندیدی. بعد چی شد؟ من کلافه شدم و رفتم خونه. دیگه حوصله ی هیچی نداشتم. نه وان ، نه کیسه!

امسال پیش خودم گفته بودم ازت می پرسم، شاید رفتیم حموم. اومدم خونه تون دیدم اصلا دیگه وانی در کار نیست، برش داشتید! دلم سوخت. فرصتی بود که از دست رفته بود و دیگه بر نمیگرده. اینو با دیدن جای خالی وان فهمیدم. احمقم، نه؟

« داده های پیشین