نه فقط برای جیران

جیران چقدر ساده و راحت گفتی و چه خوب زدی تو خال. بهت غبطه خوردم. این روزها حالم خرابه. همش می‌خواهم چیزی بنویسم، نه چیزی فریاد کنم، این همه غم و خشم و بغضی را که توی دلم مونده فریاد کنم. ولی نمی‌تونم. یا نمی‌نویسم یا مزخرف می‌نویسم.
خسته شدم. فیلم چند شب پیش را دیدی راجع به ندا؟ توی بی بی سی دیدی دور چشمهای گودافتاده و سیاه نامزد ندا را؟ این تصاویر همینطور می‌آیند و می‌روند. بهنود و احسان و سهیلا (که بعدا معلوم شد خورشید بوده) … آن زنی که توی سرش باتوم خورد و این دکتر رامین که تازه تصویرش به قبلیها اضافه شده. اینها همینطور توی مغزم رژه می‌روند و من از بی‌حسی خودم از بی‌کاری و جلوی کامپیوتر میخکوب شدنم بیزارم. ولی انگار فلج شده باشم. فقط نشسته‌ام جلوی این چهارگوش لعنتی و از این صفحه به آن صفحه می‌روم. مثل روزهای اول بعد از آن «انتخابات» کذایی که حتی یادم می‌رفت غذا بخورم. ولی حالا دیگر اشکی هم نمی‌ریزم. فقط اینها تلنبار می‌شود توی دلم. احساس می‌کنم به زودی منفجر می‌شوم.
دیگر کار به آنجا رسیده که به او هم دروغ می‌گویم. از سر کار که می‌آید می‌پرسد تحقیقت در چه حاله. و من به در و دیوار نگاه می‌کنم و می‌گویم ای، بد نیست. در حالیکه تمام روز یک صفحه هم ورق نزده‌ام. بعد بیشتر از خودم بدم می‌آید. ولی دیگر حوصله ندارم برایش توضیح بدهم که در خانه‌ام چه خبر است. خسته شدم بس که گفتم این را کشتند آن را بردند… دغدغه‌ی او فعلا بحثی است که در ویکیپدیای آلمانی به راه افتاده که آیا باید هر مقاله‌ای در هر موردی در ویکیپدیا باشد یا اگر موضوع مقاله‌ای پیش پا افتاده بود می‌شود آن را پاک کرد و اینکه کی قرار است تشخیص بدهد کدام موضوع پیش پاافتاده است؟ و اینجا خبر اول روز تظاهرات دانشجوهاست و وزیر فرهنگ که گفته ببخشید ما اشتباه کردیم وضع دانشگاهها را اصلاح خواهیم کرد. و من می‌خواهم سرم را بکوبم به دیوار از شدت حسادت!
بعد وسط این ماجراها یاد آن روزی می‌افتم که سالها پیش در بازار شیراز بودم و کفشی دیدم. پسرکی آمد ۷-۸ ساله ولی با حالتی کاملا مردانه و کاسب. اول خنده‌ام گرفت ولی بعد دیدم نه، شوخی نیست. کاسب است! مرا نشاند روی صندلی و اندازه‌ی پایم را پرسید و کفش آورد و به پایم کرد. در جواب من که پرسیدم کلاس چندمی گفت مدرسه نمی‌روم. و من احمق پرسیدم چرا؟!!! سرش را پایین انداخت و گفت شناسنامه ندارم. فکر می‌کنم تنها لحظه‌ای بود که او کودک بود. و من ناراحت‌ترین کفشهای زندگیم را خریدم چون نمی‌دانستم باید چه کار کنم. هیچوقت نپوشیدمشان ولی هنوز توی کمد هستند. نگاه آن پسربچه‌ای که مجبور بود مرد باشد یادم نمی‌رود. چطوری می‌شود این چیزها را فراموش کرد؟
می‌دانی چقدر کار داریم؟ یک خانه‌تکانی مفصل باید بکنیم. ولی نه مثل خانه تکانی سی سال پیش پدر و مادرانمان. می‌ترسم. وقتی این مخالفان و معترضان را می‌بینم که از «امام» خمینی سند و مدرک می‌آورند و اعتراضشان به احمدی‌نژاد مذاکره با آمریکا و بهانه دست «رژیم صهیونیستی» دادن است می‌ترسم.

شده‌ام مثل دوران مدرسه وقتی امتحان داشتیم و باید یک کتاب را حفظ می‌بودیم. آن وقتها وقتی سرشب می‌شد و می‌دیدم نصف کتاب مونده خسته و ناامید می‌شدم و می‌گرفتم می‌خوابیدم. این همیشه حرص بچه‌ها رو در‌می‌آورد که من انقدر بی‌خیال و راحتم ولی نمره‌ام هم بد نمی‌شود. حالا هم خسته‌ام. احساس می‌کنم خیلی کارها مونده ولی نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم. انرژی ندارم. می‌خواهم بخوابم که فکر نکنم. ولی در خواب هم ولم نمی‌کنند. در خوابم هم می‌آیند با باتومهایشان و من بلد نیستم بدوم…
این اسمها همینطور توی سرم رژه می‌روند. از خودم می‌پرسم چه بلایی سر آن دانشجویی آمد که جلوی خامنه‌ای انتقاد کرد؟ حسین درخشان در چه وضعیست؟ دختر یعقوب مهرنهاد در چه حالیست؟ یعنی این خبرها روزی تمام می‌شوند؟ می‌توانیم روزی فراموش کنیم؟ می‌توانیم از لب آب بودن و آسمان آبی لذت ببریم بدون عذاب وجدان؟ می‌شود باد بزند زیر موهایمان و آفتاب بی‌قوت اروپا بازوهایمان را قلقلک بدهد و ما از خودمان نپرسیم چرا من اینجا هستم؟ چرا آنها روسری به سر دارند؟

جیران، خسته شدم. یعنی این کابوس تمام می‌شود؟

توضیح: این قرار بود یک نظر باشد برای آن پست جیران. بعد که طولانی شد و زدم به صحرای کربلا تصمیم گرفتم بگذارمش اینجا.

آسمان

می‌گوید:«گاهی فکر می‌کنم با چشم بسته راه می‌ری! چطور ندیدی؟» توی دلم بهم می‌خورد. نمی‌دونم چرا انقدر از این حرف ناراحت می‌شوم. یادم می‌آید که سالها پیش عین این جمله را از برادرم شنیده‌ام. به سنگفرشهای خیابان خیره می‌مانم. یادم می‌اید. یادم می‌اید که یادم داده‌اند دختر باید سر به زیر باشد. دختر باید سرش را بیاندازد پایین. باید نگاهش به زمین باشد.

بعد از این همه سال، بعد از این همه دوری از اون خاک و اون فرهنگ، این هنوز با من مونده. مسلما من بهترین نمونه‌ی دختر سر به زیر نیستم! ولی تازه فهمیدم. نه! برای هزارمین بار فهمیدم که هر جا باشی، بعضی چیزها از تو جدا نمی‌شوند. مثل نگاه بی‌روح به سنگفرش خیابان.

دختر خوب باید سر به زیر باشه. درسته، وقتی دختر سر به زیره بهتر می‌شه براش تصمیم گرفت. بهتر می‌شه راهش رو انتخاب کرد. بهتر می‌شه زد تو سرش. آره، تو سرت رو بنداز پایین! کاری نداشته باش! ما بهتر می‌دونیم چی خوبه، چی بده! ما که بدی تو رو نمی‌خوایم، می‌خوایم؟ دختر باید…، دختر باید…، همیشه دختر باید!

سرم رو بلند می‌کنم. به خانه‌ها نگاه می‌کنم. به برگهای زرد و نارنجی درخت‌ها نگاه می‌کنم. به برج کلیسا نگاه می‌کنم. به پرنده‌‌ای که از کنار ناقوس پرواز می‌کند نگاه می‌کنم. به بالا نگاه می‌کنم. به آسمان نگاه می‌کنم.

وبلاگنویسی در کمبود وقت

۱. دقیقا منظور مامانم چی بود که وقتی بهش گفتم باید برم با یکی از استادام صحبت کنم، گفت:«به خودت برس.»؟ یعنی اگر این مامان جون انقدر اعتماد به نفس نمی‌داد چی می‌شد!!!

۲. بنده اعتراف می‌کنم که مدتهای مدیدیه که عاشق مسعود بهنودم. حالا از وقتی مرتب برنامه‌ی شست دقیقه بی‌بی‌سی رو نگاه می‌کنم که دیگه هیچی. فقط نمی‌دونم چرا این آقای دوست‌پسر همیشه درست همون موقع که نوبت روزنامه‌ها می‌شه زنگ می‌زنه. انگار موش رو آتیش زدن!

دو سه سال پیش یه بار بابام گفت که عاشق خانوم مرکل شده! من هم روم رو زیاد کردم و گفتم من هم عاشق مسعود بهنودم. (نه که حالا این دو تا ربطی به هم داشته باشن!) بابام رو ترش کرد و هیچ خوشش نیومد. نه، آخه این انصافه؟ آخه مرکل هم عاشق شدن داره؟ حالا درسته که ما خانوادگی ظاهرا در این زمینه یه تخته کم داریم ولی مرکل کجا و بهنود کجا!

۳. توی بی‌بی‌سی برای اولین بار حرف زدن صانعی رو دیدم. خیلی بانمک بود: «خوب بذارین اینایی که زندانن، برن. ماه رمضونه، بریم دیگه.»

۴. تو رو خدا فحشم ندین که مردم رو بردن و کشتن و فلان و بهمان و این دری وریها چیه می‌نویسی. ولی آخه چی بنویسم؟ یعنی آدم چی می‌تونه بگه؟ من که دیگه چنان زدم به سیم آخر که حتی دیگه راجع بهش حرف هم نمی‌تونم بزنم. روزهای اول که عکسهای تظاهرات و باتوم خوردن هموطنان می‌رسید، گریه می‌کردم. هفته‌ی بعدش گریه می‌کردم که بابا تو رو خدا بزنین ولی نکشین! همون باتوم خوب بود. حالا دیگه اشکهام خشک شده. حالا دیگه نمی‌دونم چی بگم. بگم بابا همون می‌کشتین خوب بود؟ بهتر از شکنجه و تجاوز بود؟ واقعا اینا کین؟ با ما چیکار کردن که خشونت انقدر برامون روزمره شده؟ یعنی ممکنه الان مادر ندا و سهراب و کیانوش و بقیه خوشحال باشن و بگن همون بهتر که بچه‌مون دست اینا نیفتاد؟

۵. دلم برای ایران یه ذره شده، ولی می‌دونم که حالا حالاها نمی‌تونم بیام. دلم پر می‌زنه واسه یه دونه نون سنگک تازه. یه چایی داغ و تند تند حرف زدنهایی که تمومی ندارن. شبهایی که دلت نمی‌خواد بری بخوابی که تموم نشن.

۶. من و آقای دوست‌پسر اسباب‌کشی داریم. بالاخره خونه گرفتیم. خدا به داد برسه. اگر تا یه ماهه دیگه همدیگر رو نکشتیم حتما خبرش رو بهتون می‌دم.

عوارض جانبی انتخابات

عوارض جانبی انتخابات فقط بی‌خوابی، افسردگی و اضافه‌وزن ناشی از پرخوری عصبی نیست. از عوارض جانبی انتخابات می‌توان به یک عدد صورت حساب تلفن به مبلغ ناقابل ۹۱ یورو و چشمهای از تعجب کف زمین افتاده‌ی یک عدد خانومچه اشاره کرد.

یک آخر هفته‌ی معمولی

بعد از مدتها رفتم دیدن برادرم. از چند هفته قبل قول داده بودم. جمعه، روزی که باید می‌رفتم قرار بود تظاهرات بزرگی برگزار شود. همه‌ی دوستانم می‌گفتند «نمی‌شه نری؟ نمی‌شه عقب بندازی؟» نمی‌شد. بعد از چند ماه که گفته بودم «می‌آیم، می‌آیم» نمی‌شد. او هم نمی‌خواست بیاید تظاهرات. این برنامه‌ها مال او نیست. می‌فهممش.

از صبح انقدر میخ تلویزیون و اینترنت و نماز جمعه شدم که آخر سر مجبور شدم هول‌هولکی وسایلم را جمع کنم و بپرم بیرون که به قطار برسم. این روزها بیرون رفتن (به جز برای تظاهرات) سخت است. تمام روز را در فضای مجازی ایران گذرانده‌ای و وقتی بیرون می‌روی انگار در مریخی! مردم شاد و سرحال در خیابانها در حرکتند. دخترهای جوان لباسهای تابستانی رنگ و وارنگ بر تن دارند. تازه متوجه گرم شدن هوا و بی‌مصرف بودن کت قهوه‌ای بدقواره‌ام می‌شوم. من کجا هستم؟ چند تا تینیجر اتوبوس را گذاشته‌اند روی سرشان. صدای موسیقی سرسام‌آوری از موبایلشان بیرون می‌ریزد. دلم می‌خواهد سرشان داد بزنم «خفه شید احمقها!» ولی آنها چه گناهی دارند که من بین دو دنیا سرگردانم؟ آنها چه گناهی دارند که در صلح و آرامش و آزادی زندگی می‌کنند؟ ما چه گناهی کرده‌ایم؟

تازه در قطار متوجه می‌شوم که نه کتابی برای خواندن دارم و نه کاغذی برای نوشتن. خانمی کنارم بافتنی می‌بافد. حالا از شدت بیکاری و کسلی حسرت بافتنی بافتن هم دارم! زمان نمی‌گذرد. از کنار سبزه‌زارها، تپه‌ها و درختها می‌گذریم. قطار در حرکت است و گاهی برای چند لحظه چند اسب یا گاو را می‌بینم که می‌چرند یا روی چمنها لم داده‌اند. چقدر این مناظر می‌توانستند زیبا باشند و چقدر من احساس غربت می‌کنم. این سبزی، این زیبایی، این خانه‌های شیروانی‌دار که قبلا عاشقشان بودم مال من نیست. من تپه‌های خاکی تهران را می‌خواهم. من آن رنگ قهوه‌ای رو به زرد زمین را می‌خواهم. من آن خانه‌های دودزده را می‌خواهم. من آن آسمان آبی بی‌ابر را می‌خواهم. از این رنگ خاکستری آسمان پر از ابر بیزارم. من خانه را می‌خواهم…

برادرم آشپزی می‌کند. چایی درست می‌کند. نان تازه می‌پزد. بستنی با سس توت‌فرنگی و خامه جلوم می‌گذارد. من مثل مجسمه نشسته‌ام. به مغزم فشار می‌‌آورم که چیزی بگویم، حرفی بزنم. همه‌ی حرفهایم راجع به ایران و انتخابات است. نمی‌خواهم خسته‌اش کنم. می‌دانم که همه‌چیز را می‌داند. می‌دانم که همه‌ی آن چیزهایی را که من صبح تا شب به فارسی خوانده‌ام او به آلمان و انگلیسی خوانده است. سعی می‌کنم حرف دیگری بزنم. مغزم انگار از کار افتاده. هیچ حرف دیگری به ذهنم نمی‌رسد. بالاخره روی کاناپه خوابم می‌برد.

برادرم صبح روز بعد قبل از اینکه حمام برود می‌پرسد:«کامپیوتر رو برات روشن کنم؟» از جا می‌پرم. پتو را دور خودم می‌پیچم و می‌نشینم جلوی صفحه‌ی کامپیوتر. دوباره همه‌چیز تکرار می‌شود. او در حرکت و جنب و جوش است و من جایی دیگرم.در شهری دیگر، کشوری دیگر. می‌گویم:«اگر پول داشتم…» حرفم را قطع می‌کند:«نه! این کار رو نمی‌کردی!» می‌پرسم:«چی؟!!!» محکم جواب می‌دهد:«بچه انقلابی نشو!»

اخبار بمبگذاری در مقبره‌ی خمینی و درگیریهای خیابانی می‌رسد. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد. باید به قطار برسیم. کامپیوتر را خاموش می‌کنیم. در قطار انقدر با سکوتم خسته‌اش می‌کنم تا بالاخره کتابهای دانشگاهش را باز می‌کند. قطار شلوغ می‌شود. ده دوازده تا جوان آلمانی سوار شده‌اند. همه شیشه‌ی آبجو در دست دارند و تی‌شرتهای شکل هم پوشیده‌اند. دارند می‌روند که آخرین شب مجردی دوستشان راجشن بگیرند. روی تی‌شرتها نوشته شده: «پایان آزادی». به کلمه‌ی آزادی روی یکی از تی‌شرتها خیره می‌شوم. باز هم بغضم گرفته. باز هم دلم می‌خواهد داد بزنم «خفه شید احمقها!». رویم را برمی‌گردانم و از پنجره  به بیرون نگاه می‌کنم. آسمان خاکستریست، مثل همیشه پر از ابر. جایی در دوردستها ابرهای خاکستری سوراخ شده‌اند و نور کمرنگ خورشید به پایین سرازیر شده.

چه کسی آزاد است؟

۱. حدود ۳۰۰ نفر ایرانی جمع شده اند. پیر و جوان، بدون رنگ یا با رنگ سبز. وسط جمعیت متوجه جنب و جوشی می‌شوم. دقت می‌کنم و چند مرد را می‌بینم که یقه‌ی همدیگر را گرفته‌اند و با چهره‌ی برافروخته و رگهای بیرون‌زده فریاد می‌کشند. مردم نمی‌توانند از هم جدایشان کنند. پلیس آلمان می‌تواند. ایرانیهای شاهد ماجرا دارند با تاسف سر تکان می‌دهند. بعضی هم از شدت شرم به گوشه‌ی دیگری از میدان پناه می‌برند تا خودشان را وسط جمعیت گم و گور کنند. حدود نیم‌ساعت بعد اتفاقی می‌شنوم که مردی میانسال با افتخار به دوستش می‌گوید:«پرچم جمهوری اسلامی دستش بود! من هم پرچم رو کشیدم از دستش و پاره کردم!»

۲. خانمی دارد جلوی جمعیت از بلندگو حرف می‌زند. حرفش را نمی‌شنوم چون مردی پشت سرم با بلندگوی دستی شعار می‌دهد «مرگ بر جمهوری اسلامی». مردی دیگر می‌گوید:«این سبزی‌فروش کیه دیگه این وسط؟»

۳. جوانان سبزپوش شعار می‌دهند «موسوی موسوی رای ما رو پس بگیر». دختری جلوی جمعیت داد می‌زند: «این چه شعاریه؟ کدوم رای؟ کی رای داده آخه؟!!!» من و دوستانم داد می‌زنیم:«ما! ما رای دادیم!» نگاهی می‌کند و ساکت می‌شود.

۴. به دوستم تلفن می‌زنم و تند تند می‌گویم: «ساعت ۵ فلان جا تظاهراته.» می‌گوید:«باشه. می‌بینمت.» هنوز باید به خیلیها زنگ بزنم. تند تند دارم لیست دوستان و آشنایان ایرانیم را چک می‌کنم و سعی می‌کنم وقتم را تلف آنهایی نکنم که می‌دانم به هرحال نمی‌آیند. این‌بار دوستم زنگ می‌زند و می‌گوید:«من اون موقع گفتم میام ولی هر چی فکر می‌کنم می‌بینم کجا بیام با این پاسپورت ایرانی؟ من پس‌فردا باید برگردم ایران. شماها پاسپورت آلمانی دارین…» احساس می‌کنم ملیتم دزدیده شده. احساس می‌کنم یک نفر گفته: «تو که ایرانی نیستی!» دلم می‌خواست می‌توانستم پاسپورت آلمانی را همان لحظه پس بدهم تا برابر شوم. می‌گویم: «وقتی پاسپورت آلمانی رو به من می‌دادند شفاهی و کتبی تذکر دادند که اگر برای شما دوملیتی‌ها در کشور خودتان مشکلی پیش بیاید ما مسوول نیستیم و هیچ کمکی هم نمی‌توانیم بکنیم. امضا هم گرفتند.» اصرار نمی‌کنم که بیا. دو روز بعد در تظاهرات دیگری می‌بینمش.

۵. جوانان دانشجو شعار می‌دهند:«دانشجو دانشجو حمایتت می‌کنیم» یا «موسوی سکوت کنی خائنی». ناگهان گروهی زن و مرد مسن از راه می‌رسند. روی پلاکاردهایشان «مرگ بر جمهوری اسلامی» دیده می‌شود. ما

Where is my vote

در دست داریم. میز و تجهیزاتی با خود آورده‌اند. ناگهان پرچمی جلوی میز باز می‌کنند:«حزب کمونیست کارگری ایران». با بلندگو شعار «مرگ بر خامنه‌ای» و «مرگ بر جمهوری اسلامی» می‌دهند. بین ما جنب و جوشی افتاده. نمی‌خواهیم «تظاهراتمان» را از ما بگیرند فقط چون آنها بلندگو دارند و ما نداریم. پسرها بلندتر شعار می‌دهند و تشویق به شعار دادن می‌کنند بلکه صدای «موسوی موسوی»شان از صدای بلندگو رساتر باشد. بالاخره ما میدان را ترک می‌کنیم و به میدانی دیگر می‌رویم تا با خیال راحت شعار بدهیم و قاطی حزب کمونیست کارگری هم نشویم!

۶. یک نفر شعار می‌دهد «موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم». مردم شعار را تکرار می‌کنند. خوب می‌دانم به کی رای داده‌ام ولی نمی‌توانم این شعار را فریاد کنم. چرا من باید از موسوی حمایت کنم؟ من فقط به او این شانس را داده بودم (یا می‌خواستم بدهم که نگذاشتند!) که نشان بدهد بهتر از آن چیزیست که فکر می‌کنم. نمی دانستم که به این سرعت زمان محک شدنش می‌رسد! من تمام حمایتم را در برگه‌ای نوشتم و به صندوق انداختم. حمایت امروز من مال مردم ایران است نه یک شخص خاص. حمایت من مال آنهاییست که جلوی دروغ ایستاده‌اند و چوب و باتوم و گلوله خورده‌اند. سکوت می‌کنم و منتظر شعار بعدی می‌شوم.

۷. «می‌کشم می‌کشم هر که برادرم کشت» دوستم نگاهم می‌کند و می‌گوید:«من نمی‌تونم این رو شعار بدم. خیال ندارم کسی رو بکشم!» دختر ۱۴-۱۵ ساله‌ای که چند قدم آن طرفتر ایستاده مشغول ترجمه‌ی شعار برای دوستان آلمانیش است. در این فکرم که این تینیجرهای آلمانی چطور چنین شعاری را هضم می‌کنند؟

۸. دارم به محل تظاهرات می‌روم. دیر کرده‌ام. دوستی را می‌بینم که در جهت مخالف در حرکت است. می‌پرسم: «مگر نمیری تظاهرات؟!» می‌گوید:«نری اونجا! اونجا مجاهدینن! ما رفته‌ایم میدون پشتی.»

۹. دوست پدرم را برای بار چندم در تظاهرات می‌بینم. می‌گوید:«مگه تو دانشجو نیستی؟ تو که هر روز اینجایی؟ پس کی درس می‌خونی؟» می‌گویم:«درس که از دو هفته قبل از انتخابات تعطیل شد! تو این وضع کی می‌تونه درس بخونه؟»

۱۰. پلیسهای آلمانی از دور تظاهرات را نگاه می‌کنند. چند شاخه گل سرخ در دست دارند. می‌دانم که ایرانیها به آنها گل داده‌اند. خنده‌ام می‌گیرد. که چی؟ که به ما گلوله نزنند؟!!! یک نفر دارد شعر جدید را شعار می‌دهد و مردم هم تکرار می‌کنند:

آن خس و خاشاک تویی/ پست تر از خاک تویی/ شور منم نور منم/ عاشق رنجور منم/زور تویی کور تویی/ هاله ی بی نور تویی/ دلیر بی باک منم/ مالک این خاک منم

و تکرار می‌کنند: مالک این خاک منم، مالک این خاک منم، مالک این خاک منم، مالک این خاک منم…

مادر دوستم می‌گوید:«مالک این خاک که دولت آلمانه!»

بهترین هدیه‌ی دنیا

چند دقیقه پیش تلفنم زنگ زد. در کمال ناباوری دیدم اسم دوستم از ایران افتاده روی موبایلم. همون دوست عزیزی که چند وقت پیش اینجا بود، یادتونه؟ گوشی رو برداشتم و می‌گم:«چرا از موبایل زنگ می‌زنی؟ خیلی گرون می‌شه!» می‌گه:«برای اینکه تو راهم. فقط خواستم تو اینارو بشنوی.» بعد گوشی رو گرفته (احتمالا تو هوا) و من صدای شعار دادنها و شعر خوندنها و فریاد شادی طرفداران موسوی رو شنیدم. واقعا هیجان‌زده شده بودم و بغضم گرفته بود. نه اینکه خدای نکرده به خاطر موسوی، نه! فقط به خاطر حس کردن اون یه ذره از جو الان ایران. چقدر دلم خواست که الان اونجا بودم. فقط برای دیدن و حس کردن این فضا. تظاهرات نبود که، پارتی بود!

این بهترین هدیه‌ای بود که در عمرم گرفته‌ام. چند دقیقه حس فضای ایران در غربت. مرسی دوست عزیزم…

«انتخاب» ما

خوندن نوشته‌ی نویدار (وبلاگ آقا اجازه) درباره‌ی انتخابات و موسوی بدجوری تکونم داد. از شما چه پنهان تصمیم داشتم به موسوی رای بدم. نه اینکه خیلی عاشق چشم و ابروی موسوی باشم ولی از اول این موضوع برام کاملا واضح بود که باید به موسوی رای بدم. با خوندن نوشته‌ی نویدار و دیدن ویدئوی تبلیغاتی موسوی با آهنگ «آفتابکاران جنگل» واقعا حالم بد شد. یاد خانواده‌هایی افتادم که عزیزانشون به خاطر هیچ و پوچ اعدام شدند و خانواده‌هایی که دربدر شدند. یاد بچگی‌هام افتادم و یاد پدر‌بزرگ که همیشه موقع دیدن اخبار تلویزیون فحش می‌داد، به موسوی، به کروبی، به رفسنجانی، به همشون. بچه بودم و نمی‌فهمیدم چرا فحش می‌ده ولی می‌فهمیدم که چه خشم و غمی در دل داره.

مصاحبه‌ی موسوی با اشپیگل هم که نور علی نور بود. حالم رو بهم زد. به قول نویدار اگر آدم نمی‌دونست می‌تونست فکر کنه که مصاحبه با احمدی‌نژاده.

از خودم پرسیدم:«چی شد که فکر کردی باید به موسوی رای بدی؟ چی می‌دونی از موسوی؟ کیه؟ چیه؟ قراره چیکار کنه؟ برنامه‌‌اش کو؟» حقیقت اینه که من هیچی نمی‌دونم! به حماقت خودم لعنت فرستادم که بدون مطالعه و فکر درست حسابی برای موسوی تصمیم گرفتم. بعد فهمیدم که تنها علت این انتخابم خاتمی بود. اگر خاتمی کاندیدا بود به خاتمی رای می‌دادم. حالا که خاتمی گفته موسوی به موسوی رای می‌دم. خوب واقعا احمقانه است! مجبور شدم دوباره، شاید برای هزار و چندمین بار، به این حقیقت تلخ چشم بدوزم که انتخاب ما بین خیلی خیلی بد افتضاح مزخرف و بد مزخرفه.

از همه بدتر اینکه ما اصلا نمی‌دونیم که کاندیداها چیکار می‌خوان بکنن (یا موسوی برنامه‌ای ارائه داده احیانا که من بی‌خبرم؟) و اصلا چیکار می‌تونن بکنن؟ البته به جز احمدی‌نژاد که چهار ساله شاهکارهاش رو هر روز می‌بینیم. اصلا از کجا بدونیم تو کله‌ی موسوی چی می‌گذره؟ وقتی می‌گه به قانون اساسی اعتقاد داره واقعا به قانون اساسی اعتقاد داره یا ته دلش چیز دیگه است؟ وقتی می‌گه گشت ارشاد رو جمع می‌کنم واقعا اینکار رو می‌کنه یا داره می‌گه که رای بیاره؟ وقتی انقدر کشکی و آبکی در مورد هولوکاست حرف می‌زنه و می‌گه «بايد چيزي اتفاق افتاده باشد» از ترسش انقدر شل می‌گه یا واقعا خیلی مطمئن نیست که هولوکاستی وجود داشته؟ حقیقت اینه که در کشوری که آزادی بیان نیست، آزادی بیان برای هیچکس نیست، برای اونهایی هم که بالا بالاها نشستن هم نیست. پس روی حرف کسی هم نمی‌شه حساب کرد، چون کلا کسی حرف نمی‌تونه بزنه. انتخابهای ما هم همیشه تصادفی بوده. ما خاتمی رو انتخاب کردیم که ناطق نوری نشه. حالا داریم موسوی رو انتخاب می‌کنیم که احمدی‌نژاد نشه.

در مورد خاتمی اما قضیه فرق می‌کرد. اولین بار که خاتمی نامزد ریاست جمهوری شده بود کسی درست نمی‌شناختش. تنها چیزی که من می‌دونستم این بود که وزیر ارشاد بوده و زمان وزارتش خیلی کتابها اجازه‌ی چاپ گرفتند. خاتمی هیچ خاطره‌ای در ذهن ما نبود. خاتمی رو بغل دست خمینی ندیده بودیم. خاتمی جنگ نکرده بود. خاتمی آدم نکشته بود. خاتمی هیچوقت اون بالا بالاها نبود. برای همین رای دادن به خاتمی درد نداشت. خاتمی نمک روی زخم نبود. رای دادن به موسوی درد داره. برای من که خیلی درد داره. موسوی نمک روی زخم کهنه‌ایه که دوباره سرباز کرده.

چند روزه دارم به اعدامهای اون سالها فکر می‌کنم، به شکنجه‌شده‌هایی که جلوی دوربین تلویزیون اعتراف می‌کردند که خیانتکارند، به پسر همسایه که در ۱۷ سالگی به خاطر پخش روزنامه اعدام شد، به آنهایی که مجبور به زندگی در تبعید شدند، به خانواده‌هایی که از هم پاشیدند، هرکسی در یک گوشه‌ی دنیا. صدای فحشهای پدر‌بزرگ توی گوشمه…

درد داره. رای دادن به موسوی درد داره. دردش رو تحمل می‌کنم. توهم رسیدن به آزادی و مردمسالاری رو هم ندارم. فقط نمی‌خوام حتی یک روز دیگه هم احمدی‌نژاد رو تحمل کنم. تنها کاری رو که می‌تونم می‌کنم و به تراژدی کشورم و دیلمای اخلاقی که گرفتارشم آگاهم. بد رو انتخاب می‌کنم.

پ.ن. نکته‌ی مهم: اکبر اعلمی از همه شجاع‌تر و متفاوت‌تره ولی من فکر نمی‌کنم تائید صلاحیت بشه. اگر بشه انتخاب اولمه.

پدربزرگ

چند وقته یاد خاطره‌ای افتادم و هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنم بیشتر در شگفتم. مادرم سالها پیش که هنوز ایران بودیم و من هم هنوز بچه بودم کلاس خیاطی می‌رفت. اونجا با خانمی دوست شد و بعد از مدتی خانمه براش تعریف کرده بود که شوهرش وقتی عصبانی می‌شه میشینه روش و حالا نزن کی بزن. مادرم خیلی ناراحت شده بود و جریان رو برای پدربزرگم تعریف کرد. پدربزرگم در کمال خونسردی گفت: «بهش بگو دفعه‌ی دیگه که کتکش زد اونجای شوهرش رو بگیره و محکم فشار بده.»

چند وقت بعد خانمه برای مادرم تعریف کرده بود که وسط معرکه همون کار رو کرده و شوهره که رنگش مثل گچ دیوار شده بوده فوری ولش می‌کنه. در اون مدت کوتاهی که مادرم با اون خانم ارتباط داشت  (نمی‌دونم شش ماه بود یا یه سال شد، ولی کوتاه بود) دیگه کتک‌کاری نشد. بعدا آخر و عاقبتشون چی شد رو نمی‌دونم. فکر نمی‌کنم آخر و عاقبت خوبی بوده باشه.

نمی‌خوام بگم که خشونت راه چاره در برابر خشونته. ولی گاهی نشون دادن اینکه «من قربانی نیستم» لازمه. از این گذشته من در بحر این موندم که پدربزرگم، مردی که زمان احمدشاه قاجار متولد شده بود، عجب آدم باحالی بوده!

سالهاست که پدربزرگ رفته ولی هر چقدر بیشتر زمان می‌گذره بیشتر به بزرگیش پی می‌برم. دلم براش تنگ شده. مخصوصا که باز نزدیک چهارشنبه‌سوریه.

لعنت!

لعنت به این جمهوری اسلامی که آدم رو در چه شرایطی قرار می‌ده: من دو روزه که در این موندم که حالا باید خوشحال بود که این بنده‌ی خدا را سنگسار نکردند یا ناراحت که اعدامش کردند؟ تکلیف بقیه‌ی سنگساریها چی‌می‌شه؟ باید از حالا تنشون بلرزه که ممکنه هر لحظه اعدام بشن؟ واقعا نمی‌دونم چی «بهتره»، مرگ سریع با طناب دار یا صبری طولانی به امید نقض حکم سنگسار و وجود همیشگی وحشت از اجرای حکم و شاید در پایان هم مرگی زجر‌آور؟ شاید من اشتباه می‌کنم ولی به نظر من برعکس حکم اعدام که تقریبا در ایران عادی و روزمره شده برای اجرای حکم سنگسار یه سری سدهای نامر‌ئی وجود داره. یعنی خود کسانی که در زندانها و قوه‌قضاییه کار می‌کنند هم به راحتی این کم رو به اجرا در‌نمیارن. محکوم به سنگسار سالها در زندان می‌مونه ولی اکثر حکمهای اعدام به سرعت اجرا می‌شن. ولی اینکه برای محکوم کدوم حالت بدتره رو واقعا نمی‌دونم. آیا زندگی به هر قیمتی و در هر شرایطی بهتر از مرگه؟ نمی‌دونم. اصلا چرا ما باید مجبور به مزه‌مزه کردن و سنجیدن این افکار خشن و تلخ باشیم؟ چرا باید کار به جایی برسه که آدم از شنیدن خبر اعدام «خوشحال» بشه و پیش خودش بگه «باز خوبه زیر سنگسار نمرد»؟ لعنت!

گاهی دلم از این می‌سوزه که موقعیت محکومهای شهرهای دورافتاده و کوچک و مذهبی چقدر بدتر از موقعیت محکومهای شهرهای بزرگ و مخصوصا تهرانه. مثلا توی مشهد چقدر راحت و چه تند تند چند نفر رو باهم سنگسار می‌کنند. در تهران تقریبا غیرممکنه. (گرچه از اینها همه‌چی برمیاد)

عصبانیم.

« مطلب‌های قدیمی‌تر