عوارض جانبی انتخابات فقط بیخوابی، افسردگی و اضافهوزن ناشی از پرخوری عصبی نیست. از عوارض جانبی انتخابات میتوان به یک عدد صورت حساب تلفن به مبلغ ناقابل ۹۱ یورو و چشمهای از تعجب کف زمین افتادهی یک عدد خانومچه اشاره کرد.
راه و روش تظاهرات
می 18, 2009 روی 3:52 ق.ظ (فلسفی, کم حرفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
سریلانکاییها دیروز چنان تظاهراتی در فرانکفورت کردند که بیا و ببین. رفتهبودند در ایستگاه مرکزی قطار و کل ایستگاه و ریلها را اشغال کرده بودند و باعث متوقف شدن حرکت قطارها شدند. ضمنا باعث شدند که برنامهی قطارها در کل آلمان بهم بریزه و تا آخرشب قطارها دچار تاخیر باشند. در نتیجه این تظاهرات یکی از اخبار ساعت هشت شب بود.
به آقای دوستپسر میگم: «کاش ایرانیهای آلمان هم یاد میگرفتن اینجوری تظاهرات کنن.» جواب میده:«نه، خدای نکرده آرایششون پاک میشه!»
چی بگم والا؟! حرف حق جواب نداره!
دوستپسرم، امام حسین و کشفیات من در مداحی
مارس 4, 2009 روی 12:28 ق.ظ (فلسفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
چند وقت پیش آقای دوستپسر برنامهای در رادیو آلمان شنیده بود راجع به عاشورا و شدیدا (!!!!) تحت تاثیر بانگ «یااااااااااا حسسسین» عزاداران قرار گرفته بود و این «یا حسین» افتاده بود سر زبونش و روزی پونصد بار ناخودآگاه با همون تن و آهنگ عزاداری میخوند:«یاااااااحسسسسسسین». حالا شما فقط قیافهی من رو مجسم کنید! دیگه اعصاب برام نمونده بود و داشتم کچل میشدم. بالاخره بهش گفتم:«زهرمار!» از اون موقع کلمهی زهرمار هم به گنجینهی لغات فارسی آقای دوستپسر اضافه شده.
خلاصه این ماجرا و اصرار و کنجکاوی ایشون باعث شد که ما بریم یوتیوب در جستجوی مداحی و عزاداری. (عشق آدم رو به چه کارهایی که وادار نمیکنه!) خوب حتما میتونید تصورش رو بکنید که سالهای سال بود که از این سر و صداها به گوش من نخورده بود. بعد از اندکی مشاهده (مثلا این ویدئو و این) متوجه شدم که ای دل غافل! عجب پیشرفتی کرده این علم مداحی! این که موسیقی پاپ و تکنوئه! این ریتم چیه؟ این جا که هیئت نیست دیسکوئه! خوب مگه دیسکو شاخ و دم داره؟ نه دیگه! توی دیسکو هم یه عده همینجوری عرقریزان کیپ هم واستادن و با ریتم موسیقی بالا و پایین میپرن. اینها حالا به جای تکان دادن دستها در هوا سینه میزنند یا می زنن توی سرشون. چه فرقی داره؟ تازه اینها خیلی باحالتر هم هستند چون بدون خوردن مشروب (البته تا جایی که من اطلاع دارم، چون تو این دوره زمونه همه چی ممکنه) بالا و پایین میپرن، کاری که خودتو بکشی آلمانیها از پسش برنمیان!
حالا دیدم که سیبیلطلا در کلکل با یک حزباللهی این مطلب رو نوشته. البته مربوط به چند هفته پیشه ولی من تازه دیدم. عجب حوصلهای داره این سیبیل طلا. من بهش غبطه میخورم. فقط خوندن نوشتهی این حزباللهی با اون دستورزبان کذایی و اشتباهات تایپی من رو به مرز جنون رسوند حالا از محتوا بگذریم.
در حقیقت امثال سیبیلطلا هستند که میتونند جامعه رو تغییر بدن، نه من که حتی حاضر نیستم دو کلمه با اون حزباللهیه حرف بزنم. من وقتی اینجور وبلاگها رو میبینم فقط اعصابم خورد میشه و فکر میکنم که اونیارو چقدر احمق یا بدبخته و چه قفسی برای خودش (و شاید دیگران) ساخته. (اونها هم حتما مشابه همین فکر رو دربارهی من میکنن اگر راهشون به اینجا بیفته. شاید دو تا فحش آبدار هم گذاشتن روش) برای من اون آدم از دست رفته. من اصلا این فکر به ذهنم هم خطور نمیکنه که با طرف یه بحث منطقی راه بندازم، چون از نظر من وقت تلف کردنه. ولی به سیبیلطلا غبطه میخورم که ایمانش به انسانها رو از دست نداده. نمی خوام بگم که اینکارو میکنه که اون آدم رو تغییر بده یا اصلا میتونه تغییر بده یا نه. مسالهی مهم این نیست. مسالهی مهم اینه که سیبیلطلا خودش رو بالا و بهتر نمیبینه که طرف رو آدم حساب نکنه و اصلا باهاش همکلام نشه. هنوز انسان پشت اون برچسب حزباللهی رو میبینه. کاری که اکثر ما از پسش برنمیایم.
نامهای از هرمان هسه
ژانویه 30, 2009 روی 7:14 ب.ظ (فلسفی, کتاب, کمی تا قسمتی سیاسی)
مدتیست که راجع به زندگی هرمان هسه مطالعه میکنم و به شدت تحت تاثیر زندگی و تفکر این نویسندهی بزرگ آلمانی ـ سوئیسی قرار گرفتهام. امروز یکی از نامههای او را میخواندم و احساس کردم این نامه میتوانست دربارهی ما و ایران امروز باشد. تصمیم گرفتم قسمتی از آن را ترجمه کنم. هسه در ۲۶ آگوست ۱۹۳۲ به آرتور شتل (Arthur Stoll) نوشته:
اوضاع آلمان، نه فقط از نظر سیاسی و اقتصادی، بلکه خیلی بیشتر از نظر اخلاقی و عقلانی زندگی و کار را برای من سخت میکند. به نظر میرسد این ملت کاملا در تاریکی فرو رفته است. سرشار از خصوصیات عالی و ناتوان در به کار بردن عاقلانه و انسانی آنها. من دورهای طولانی از جنگهای داخلی را پیشبینی میکنم… هیتلر هرچقدر هم که بد و نادان به نظر میرسد، شاید هنوز بدترین نباشد. از همهی اینها چشمپوشی کردن و حفظ یک فضای معنوی [برای خودم] که در آن کار مفید و نگاه مفید به مسائل ممکن باشد، برایم مشکل است، ولی[این فضا] باید باشد. بنیان کار من است. گاهی آدم خسته میشود و فکر میکند:«کار کردن چقدر زیبا میبود و آدم چه کار قشنگی میتوانست انجام بدهد اگر روز به روز به سهچهارم نیروهای خود، فقط برای غلبه به وزن سربمانند ضدمعنوی و ضدانسانی که زمانهمان به دوشمان میگذارد، نیاز نداشت.» اما در اصل این فکر اشتباه است. آدم نباید در برابر این احساسات سست شود. میتوان دید چه تاثیر فلجکنندهای بر نسل جوان میگذارد، که تر و تازگی معنوی و کارآیی آنها اینطور کم است. ما نباید سست شویم، بلکه باید به کار ادامه دهیم، البته نه منطبق با خواستههای تودهها، بلکه باید درست همین حالا توقعات را از خود و از خواننده بالا برد، فرقی نمیکند که آدم با این کار نقش یک قهرمان را بازی میکند یا نقش دن کیشوت را!
پورنوگرافی در اندونزی و من
نوامبر 26, 2008 روی 9:35 ب.ظ (زنانه, غم و غصه, فلسفی, کمی تا قسمتی سیاسی)
میدانستید که در اندونزی قانون آنتیپورنوگرافی حضور زنان تنها در خیابانها را بعد از ساعت هفت شب ممنوع کرده بود و زنان تنها به اتهام روسپیگری دستگیر میشدند؟ من هیچ اطلاعی راجع به اندونزی نداشتم جز اینکه مسلمانند، ولی امروز کتابی خریدم که ترجمهی داستانهای کوتاهیست که نویسندههای زن اندونزی نوشتهاند. داستانهایی که از زن بودن، سنت، عشق و خیانت میگویند. و مسلما مخالفان زیادی دارند.
امروز به خودمان فکر کردم، به ایران، به وبلاگستان و به زنان. هر روز به این چیزها فکر میکنم ولی امروز قلبم بیشتر به درد آمده بود. خبر اعدام فاطمه پژوه را سر کار خواندم. انتظارش را نداشتم. نمیتوانم باور کنم این بیعدالتی فاحش را. هر روز میخوانم، هر روز عصبانی میشوم، هر روز غمگین میشوم، و باز هم امید دارم. امیدی که هر روز ناامید میشود.
امروز که داستان زنان اندونزی را میشنیدم دیدم که این داستان زنان ایران هم هست. و زنان خیلی کشورهای دیگر. چرا؟ چرا اینقدر از ما میترسند؟
خستهام. خستهام از این مبارزهی بیهوده. شما را نمیگویم. خودم را میگویم. زندگیم توهم یک مبارزه است. من خستهام. من هیچکس نیستم و من هیچ چیز را تغییر نخواهم داد. فقط میخواهم زندگی کنم ولی بلد نیستم. من فقط زندهماندن را یاد گرفتهام.
پ.ن. گفتم که خودم را میگویم. منظورم از مبارزهی بیهوده زندگی خودم بود.
پرسشهایی که دنیا را تکان میدهند…
جولای 26, 2008 روی 11:57 ق.ظ (فلسفی, کم حرفی)
به نظر شما آدم از نظر روحی روانی در چه وضعیه که بعد از دوش گرفتن متوجه میشه تمام مدت عینکش به چشمش بوده؟
هپلی بودن
ژانویه 29, 2008 روی 11:10 ق.ظ (غرزدنها, فلسفی, کم حرفی)
آقا یک نفر به من بگه این چه حکمتی داره که تا آدم یک روز تنبلی می کنه و دوش نمی گیره و موهاش رو درست نمی کنه و با لباسهای کمی تا قسمتی مسخره می ره بیرون یک دفعه تمام اونهایی رو که نباید آدم رو با این ریخت و قیافه ببینن می بینه؟!!! حالا صد سال به صد سال آدم نمی بیندشون ها ولی عدل اون روز!
به عنوان مثال دوست دختر فعلیه دوست پسر سابق! یا یک عشق قدیمی که خر شد و رفت با یک دختر احمق دوست شد به جای اینکه با من دوست شه! آره همه ی اینها دیروز مشرف به دیدن من با اون ریخت شدن! عشق قدیمی خر هم با همون دختر احمقه بود!
دیروز دوشنبه بود و سر کار رفتن زور داشت. آخر هفته خیلی خوب بود و دلم نمی خواست هفته شروع بشه…
سلام دنیا !
دسامبر 2, 2007 روی 4:56 ب.ظ (فلسفی)
من دلم نیامد این سلام دنیا را حذف کنم. حالا ببینیم دنیا جواب میده یا ما رو حذف می کنه.
