دیروز رفتم کتابفروشی ایرانی. نه اینکه فکر کنید من خیلی کتابخونم. نه! رفته بودم کارت تلفن بخرم. البته من عاشق کتابم ولی اینجا کتاب گرونه. از طرف دیگه هم کتابخونهی من پر از کتابهاییه که نخوندم. به خودم میگم اول اینها رو بخون بعد برو باز بخر! ولی خوب آدم با چشم بسته که نمیتونه بره تو کتابفروشی و بگه آقا کارت تلفن پرسپولیس دارین؟ بعد با چشم بسته کیف پولش رو دربیاره و با چشم بسته … خوب نمیشه! آخه این آقای کتابفروش فک و فامیل من رو میشناسه. باید به آبروی اونها رحم میکردم یا نه؟ خلاصه این با چشم باز کارت خریدن کار دستم داد. چشمم افتاد به کتاب خوشگل خانم پیادهرو. هیچی دیگه، مگه میشد ازش گذشت؟ گرفتیم و بعد هم رومون رو اونور کردیم که یعنی ما سی دی ایلوسیون شاهین نجفی را ندیدیم که بالای قفسهی سی دی ها به شدت چشمک میزد. توی دلمان گفتیم «ماه دیگه!» و اومدیم بیرون.
میدونم که محتویات کتاب مهمتره ولی بگذارید یک کمی هم از بر و روش براتون بگم: خوش رنگ، خوش دست، جلد باحال، کاغذها سفید و لطیف و ضخیم. یعنی حتی اگر سواد خوندن هم نداشتم فقط با شکل و قیافه و جنس کتاب کلی حال کرده بودم.
در وصف محتویات کتاب همینقدر بگم که چنان کلهام را توش فرو برده بودم که از ایستگاهی که باید از قطار پیاده و سوار اتوبوس میشدم گذشتیم. فعلا ۴۰ صفحه از کتاب رو خوندم. خیلی دوستش دارم. طراحیهای توکا نیستانی رو هم دوست دارم. یکی از داستانها رو هم نفهمیدم. شاید هم فهمیدم. شاید نباید همیشه دنبال پایان و منظور و هدف گشت. شاید هدف همین بود که من فکر کنم «ااا…پس بقیهاش کو؟» و بعد توی ذهنم برای خودم خیالبافی کنم که اون موشه دیگه نمیره اونجا و توی اون تلهی وحشتناک چسبی نمیافته و زندگی خوبی با بچه موشهایش خواهد داشت. دختر هم دیگر نمیترسد و با کولرساز قهوه میخورد و راجع به خالکوبیهایش میپرسد.
در یکی از داستانها هم آیدا خودش رو به عنوان نویسندهی داستان قاطی ماجرا میکنه. از این فاصلهسازی خیلی خوشم اومد. از اینکه نویسنده به خواننده میگه من دارم این رو مینویسم، دلم میخواد اینجوری باشه! یعنی فقط کم مونده بگه به تو چه! ولی شنیدن کی بود مانند خواندن؟ خودتون باید بخونین. به سلامتی برای دانلود هم توی وبلاگش گذاشته، البته برای اونهایی که ساکن ایرانند. چقدر خوشحالم که من از این وسوسه جون سالم به در بردم.
خلاصه اینکه بعد از مدتها احساس کردم دلم میخواد هیچ کاری نکنم و فقط بخونم.
شبی که صبحش نوشتهی بالا رو نوشتم:
امروز شهر باریک تو کیفم بود و توی راه میخوندم. موقع برگشتن از سر کار مترو رو اشتباهی سوار شدم و از یه محلهی دیگه سر درآوردم! خلاصه هر کاری میکنید بکنید ولی این کتاب رو توی قطار نخونید!

