حالا مگه چی می شه؟ یا بهت تجاوز می کنه یا می کشتت!

الان ساعت نزدیک دو بعد از نصفه شبه. از سر شب که کتاب «سهم من» نوشته ی پرینوش صنیعی رو شروع کردم نتونستم زمین بگذارمش.بیشتر از ۲۰۰ صفحه اش رو خوندم. عجب کششی داره! واقعا من غبطه می خورم به نویسنده هایی که چنین آثاری خلق می کنند.

فقط یک مشکل دارم فعلا: فردا صبح باید برم سرکار و هیچ اثری از خواب در خودم نمی بینم. تازه بدتر اینکه انگار تمام در و تخته های این خونه صدا میدن! من نمی دونم این سر و صداها از کجا میان ولی چند دقیقه پیش دیگه قلبم داشت میومد تو حلقومم از بس مطمئن شده بودنم که دزدی چیزی اومده. بعد اومدم خیر سرم خودم رو آروم کنم، به خودم گفتم: «فرض کن یکی تو خونه باشه، حالا مگه چی می شه؟ یا بهت تجاوز می کنه یا می کشتت!» نمی دونم چرا آروم نشدم! خلاصه موبایلم رو روشن کردم که اگر کسی بود به پلیس زنگ بزنم. بعد هم پاشدم و همه ی چراغها رو روشن کردم. روانی شدم؟

کتاب اومد، جونمی کتاب!

بسته ی کتاب از ایران رسید. خیییییییییلی خوشحالم. چند وقت بود خوراک نداشتم و حوصله ی شروع یک کتاب آلمانی را هم نداشتم.

از همه بیشتر کتاب تاج خار مسیح علی نژاد خوشحالم کرد. جدید نیست، چاپ سال ۸۴ است ولی من که طبق معمول از دنیا عقبم! توی راه اداره ی گمرک تا خونه ۳۴ صفحه اش را هم خوندم. روان و دلنشین نوشته و داستان تلخ اخراجش از مجلس هفتم را با طنزی شیرین بیان کرده. ضمنا بالاخره فهمیدم چرا اسمش مسیح است. همیشه از این اسم در تعجب بودم.

کتاب، کتاب و باز هم کتاب!

من تازگیها دلم می خواد کار و زندگی رو تعطیل کنم، موبایل رو خاموش و بشینم فقط کتاب بخونم. این آقا هم تب من رو داغتر کرد با این پستش، چون یاد تمااااااااااام کتابهایی افتادم که مدتهاست (حتی شاید سالهاست) می خوام بخونم و به هر دلیل احمقانه ای که فکرش را بکنید هنوز نخونده ام!

امروز رفتم کتابفروشی. دیشب به طور غیرمنتظره برای امشب به جشن تولد دوستی دعوت شدم. (البته اگر از پارسال که رفتم جشن تولدش روز تولدش یادم مونده بود اینجوری غافلگیر نمی شدم!) برایش کتاب بادبادکباز خالد حسینی را گرفتم. امیدوارم نخونده باشه ولی اگر شانس منه هم خونده و هم دو نفر دیگه هم همینو بهش کادو میدن!

توی کتابفروشی راه رفتم و کتابهای جور واجور رو نگاه کردم. حداقل ۱۰ تا کتاب دیدم که دلم میخواست. کتابهای میلان کوندرا، دوریس لسینگ و… از همه بیشتر ولی دلم کتاب هزار خورشید درخشان خالد حسینی را می خواست که ۲۳ یورو بود. یعنی از بودجه ی من خارج! حیف که ترجمه ی فارسیش اینطور که خونده ام افتضاح است وگرنه می گفتم از ایران برام بفرستن.

بالاخره خودم رو اینطوری راضی کردم که کتابهای قدیمی تر مثل کتابهای کوندرا رو دست دوم از اینترنت سفارش میدم که ارزونتر بشه و کتاب هزار خورشید درخشان رو هم صبر می کنم تا جیبیش در بیاد!

الان من غر زدم؟ یا آه و ناله کردم؟ به خدا همچین قصدی نداشتم!

دختران ریاض، کتاب اعصاب خوردکنی که باید تا آخر می خواندم

بالاخره ترجمه ی آلمانی کتاب دختران ریاض نوشته ی رجاء الصانع را تا آخر خواندم و باید به حوصله ی خودم احسنت بگم و برای وقت تلف شده افسوس بخورم. قابل توجه فمینیستهای محترم: اگر نگران آرامش اعصابتون هستید به این کتاب حتی نزدیک هم نشوید تا چه برسد که بخواهید آنرا بخوانید!

این خلاصه ای ازموضوع داستان:

دختری جوان در عربستان صعودی به صورت گمنام شروع به نوشتن داستان زندگی دوستانش می کند و هر هفته در یک ایمیل قسمتی از داستان را تعریف می کند. (اصلا از همین اولش داستان عیب داره! چرا ایمیل؟ چرا یه دفعه وبلاگ نمی نویسه؟!!!)

از اونجا که شخصیتهای کتاب چهار دوست یعنی چهار دختر جوان هستند داستان بیشتر به موضوع عشق و عاشقی می پردازه که البته در بیشتر قسمتهای کتاب میشه به جای عشق کلمه ی «شوهریابی» را جایگزین کرد.

چیزی که باعث شد کتاب را تا آخر بخونم (به جز اینکه می خواستم ببینم بالاخره کی با کی ازدواج می کنه) این بود که دیدم نکته های جالبی داره که من نمی دونستم:

۱. در عربستان دخترها هنگام عقد باید در عقد نامه انگشت بزنند، حتی اگر سواد داشته و دانشجو هم باشند . چرا؟ چون رسمه!

۲. در عربستان هم روز ولنتاین جشن گرفته می شه! در این کتاب دخترها سعی میکنند در روز ولنتاین یک چیزی به رنگ قرمز همراه داشته باشند یا بپوشند. مثلا شلوار زیر چادرشان قرمز باشد یا کیفشان. پسرها گلهای رز قرمزی که شماره تلفنشان را به ساقه اش بسته اند توی ماشین دخترها میندازن! حراست دانشگاه هم پوشیدن یا به همراه داشتن چیزهای قرمز رنگ را ممنوع می کند!

۳. در عربستان هم چیزی مثل کمیته ی خودمان وجود دارد که اگر دختر و پسری را با هم ببینند می گیرند و پدرشان را در می آورند. یعنی پدرشان را خبر می کنند و تعهد می گیرند. درست مثل ایران!

۴. در عربستان اقلیت شیعه وجود دارد که ظاهرا (اینجوری که من از نوشته های کتاب درک کردم) برای سنی ها کمتر از آدم فضایی عجیب و غریب نیستند! مثلا ازدواج یک سنی با یک شیعه جزو محالاته. اصلا ازدواج چیه، یک دوستی معمولی بین دو دختر دانشجو که یکیشون سنی و دیگری شیعه است طوری توصیف می شه، انگار یکی از عجایب هفتگانه است. واقعا که!

۵. اگر شوهری بخواهد زنش را طلاق دهد، می تواند این کار را حتی بدون اطلاع او انجام دهد. یعنی ممکن است یک دفعه یک نامه از دادگاه برسد به خانه ی پدر و مادر عروس که در آن نوشه شده که آقای داماد عروس خانوم را طلاق داده اند! یعنی دادگاه حتی یک احضاریه هم برای زن نمی فرستد، فقط وقتی همه چی تموم شد می گن: «راستی خانوم، شما از امروز مطلقه تشریف دارید!»

از این نکته ها که بگذریم باید بگم که این کتاب برای عربستان خیلی مدرن و انقلابیه (اولین بار هم در لبنان چاپ شده و در عربستان ممنوع بوده) و جای شکرش باقیه که زنی پیدا شده که از بی عدالتی جامعه در برابر زنان می گه و سنتها رو زیر سوال می بره. ولی این کتاب اشکالاتی اساسی داره:

۱. داستان طولانی و تعداد شخصیتهای داستان زیاد هستند. اتفاقات خیلی زیادی هم می افتد ولی نویسنده خیلی سطحی از کنار موضوعات مختلف رد می شه. یعنی به سراغ ریشه های مشکلات نمی ره. شاید از جوانی و کم تجربه گی نویسنده باشه.

۲. چیزی که من رو خیلی آزار داد تموم شدن ناگهانی ماجراهایی بود که قبلش مفصل راجع بهشون نوشته شده بود. یعنی یک داستان عاشقانه بین دو طرف که در بیشتر از ۴۰ صفحه توصیف شده بود در کمتر از یک صفحه به پایان می رسید و آدم می موند که: «چی شد؟ یعنی همین بود؟» شاید هم این علامت مشخصه ی داستانهای عاشقانه ی شرقیه؟ نمی دونم.

۳. اینطور که من فهمیدم نویسنده از خانواده ی متمول و تحصیلکرده ایست. همه شخصیتهای داستان او هم ثروتمند و تقریبا همه تحصیل کرده اند. در نتیجه خیلی راحت می توانند از خیلی مشکلات فرار کنند، میروند انگلیس، امریکا یا دوبی و زندگی جدیدی را شروع می کنند. تکلیف آدمهای عادی، زنان طبقه های متوسط و فقیر چیست؟ این کتاب هیچ کمکی به درک موقعیت و مشکلات زنان غیر مرفه عربستان نمی کند. گرچه واضح است که مشکلات آنها به مراتب بزرگتر و عمیقتر هستند.

۴. از نظر ادبی و شیوه ی نگارش هم به نظر من اشکالات زیادی داشت. گرچه نمی دانم این اشکالات تا چه حد مربوط به ترجمه ی کتاب از عربی به آلمانی است ولی در چند جای کتاب محتوای پاراگراف دوم یک صفحه دقیقا برعکس پاراگراف اول همان صفحه بود!

خلاصه ی کلام: اعصابمان خرد شد!

کادوهای بابا نوئل برای من

۱. کتاب بار هستی (در اصل اسم کتاب «سبکی تحمل ناپذیر هستی» است) نوشته ی میلان کوندرا که می خواستم حتما بخونم و فیلمش رو دیده بودم که خیلی قشنگ بود. (البته به کار بردن کلمه ی قشنگ در مورد همچین فیلمی احمقانه است ولی من الان حوصله ی توضیح دادن ندارم!)

۲. بیو گرافی جانی کش به صورت کتاب کمیک. جالب اینکه من در یک سال و نیم گذشته حداقل ۶ یا ۷ بار توی کتابفروشی جلوی قفسه ی کتابهای کمیک وایستادم و این کتاب رو نگاه کردم ولی به نظرم گرون اومد و با اینکه خیلی دلم می خواست نخریدم. دیروز باورم نمی شد از خوشحالی!

۳. شیرینی های فوق العاده خوشمزه آلمانی به اسم لِب کوخِن (Lebkuchen) و به شکل قلب!

خلاصه خیلی همه چی بر وفق مراد بود. کلی از کادوها و اوقاتمون لذت بردیم. فقط غذامون خیلییییییی سالم بود(!): سیب زمینی و سبزیجات با یک چیزی شبیه ماست و خیار خودمون.

اینهم عکس کادوها:

pic_0030_2.jpg