<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>خانومچه</title>
	<atom:link href="http://khanoomche.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://khanoomche.wordpress.com</link>
	<description>غرها، اظهار فضل ها و ابراز احساسات</description>
	<lastBuildDate>Wed, 21 Dec 2011 16:47:25 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='khanoomche.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>خانومچه</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://khanoomche.wordpress.com/osd.xml" title="خانومچه" />
	<atom:link rel='hub' href='http://khanoomche.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>تراژدی زبان‌نفهمی</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2011/12/04/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%da%98%d8%af%db%8c-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%81%d9%87%d9%85%db%8c/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2011/12/04/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%da%98%d8%af%db%8c-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%81%d9%87%d9%85%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Dec 2011 13:35:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[غرزدنها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=908</guid>
		<description><![CDATA[تازگیها متوجه شدم یکی از مشکلات خانواده‌ی ما اینه که برادرم فارسی رو خوب بلد نیست. یعنی اکثرا نه اون می‌فهمه مامان و بابام چی می گن و نه اونها می‌فهمن برادرم چی می‌گه و این واقعا معضلیه. چند نمونه: یک بار که برادرم راجع به موضوعی با پدرم بحث می‌کرد، می‌خواست بگه که تو [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=908&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تازگیها متوجه شدم یکی از مشکلات خانواده‌ی ما اینه که برادرم فارسی رو خوب بلد نیست. یعنی اکثرا نه اون می‌فهمه مامان و بابام چی می گن و نه اونها می‌فهمن برادرم چی می‌گه و این واقعا معضلیه. چند نمونه:</p>
<p>یک بار که برادرم راجع به موضوعی با پدرم بحث می‌کرد، می‌خواست بگه که تو منظورم رو بد فهمیدی یا درست متوجه نشدی. به جاش گفت: تو نمی‌فهمی من چی می‌گم. حتی اگر می‌گفت تو نفهمیدی من چی می‌گم باز قضیه خیلی فرق می‌کرد ولی همین به کار بردن فعل مضارع گند زد به کل قضیه. مخصوصا که ما ایرانیها فقط منتظریم یکی یه چیزی بگه که ما بهمون بر بخوره! خلاصه بابام هم کلی بهش برخورد که این داره به ما میگه نفهم! سر این قضیه کلی شر به پا شد و دعوا و قهر و&#8230; دیگه بیا و ببین!</p>
<p>هفته‌ی پیش هم شب پیش مامانم بودیم و داشتیم فیلم نگاه می‌کردیم که برادرم به آلمانی از من پرسید اسم این هنرپیشه چی بود؟ من هم بهش گفتم و بعد من ازش پرسیدم اسم اون یکی چی بود؟ یعنی فقط در حد دو جمله بود حرف ما که مامانم با ناراحتی گفت یعنی چی؟ من همش تنهام یه شب هم که اینجایین چرا آلمانی حرف می‌زنین؟ این هم کلا مدل مامانمه و یکی از اخلاقهای دیوونه‌کننده‌ای که داره. به جای این که درست یه کلمه بگه چی گفتین یا مثلا بگه بچه‌ها به فارسی حرف بزنین که من هم بفهمم، یه دفعه حمله می کنه. من هم که کلا روی این قضیه حساسیت دارم چون سالهاست که این اخلاقش ریده تو اعصابم، فوری عصبی میشم. من هم با عصبانیت شروع کردم که حالا مگه ما چی گفتیم، یک کلمه پرسیدیم اسم این چیه؟ و همینطور داشت آمپرم هی می‌رفت بالا که برادرم اومد من رو ساکت کنه مثلا. طفلکی همیشه به من می‌گه حرص نخور، آروم باش و سعی کن عصبی نشی. حالا اومده من رو آروم کنه، می‌گه ولش کن. ولش کن. و منظورش اینه که این قضیه رو ول کن و سخت نگیر. حالا مامان من چی برداشت می‌کنه؟ می‌گم دیگه برطبق روال آماده‌باش برای به تریج قبا برخوردن، مامان خانوم فوری برداشتشون این بود که برادرم داره می‌گه مامان رو ولش کن، آدم نیست! خلاصه یه دفعه مامانم شروع کرد با برادرم دعوا کردن که بی‌تربیت، ولش کن یعنی چی؟ خجالت نمی‌کشی؟ یعنی قیافه ی من و برادرم رو باید می‌دید تو اون لحظه.</p>
<p>بدبختی اینجاست که وجود مترجم نابغه‌ای (!!!) مثل من هم در این مواقع هیچ فایده‌ای نداره، چون تا که من میام توضیح بدم که منظور چی بوده، فوری متهم میشم که من دارم از برادرم دفاع می‌کنم و می‌خوام قضیه رو ماست‌مالی کنم. اصولا هم سالهاست که پدر و مادر عزیز معتقند که من و برادرم به شدت هوای همدیگرو داریم و اجازه نمی‌دیم کسی در حضور یکی از ما به اون یکی بگه بالای چشمت ابروست! من نمی‌دونم با این همه اتفاق نظر این ننه بابای ما چرا از هم جدا شدن اصولا؟!!!</p>
<p>خلاصه ما خانواده ی زبان‌نفهمی هستیم. هیچکس نمی‌فهمه اون یکی چی می‌گه!!! ولی گاهی هم حرفهای بامزه‌ای زده میشه. مثلا چند شب پیش برادرم خونه ی ما بود و ساعتها با یک مشکل کامپیوتری درگیر بود که بالاخره به ابتکار آقای دوست‌پسر حل شد. بعد برگشته به من می‌گه: این پسر گل رو باید ازدواجش کنی. اگر تو نمی‌خوای من ازدواجش می کنم!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/908/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/908/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/908/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/908/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/khanoomche.wordpress.com/908/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/khanoomche.wordpress.com/908/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/khanoomche.wordpress.com/908/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/khanoomche.wordpress.com/908/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/908/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/908/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/908/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/908/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/908/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/908/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=908&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2011/12/04/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%da%98%d8%af%db%8c-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d9%86%d9%81%d9%87%d9%85%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پهلوونی</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2011/12/01/907/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2011/12/01/907/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Dec 2011 22:38:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=907</guid>
		<description><![CDATA[دوستان و خواننده‌های قدیمی این وبلاگ اصولا دیگه می‌دونن چیزی که تو زندگی من و خانواده‌ام مثل نقل و نبات ریخته انواع و اقسام تراژدیه! بعد هم چه توقعی دارید از وبلاگی که دو تا از بخشهاش به غم و غصه و غر زدنها تعلق داره؟ ولی امروز می‌خوام بگم که من حالم خوبه. گاهی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=907&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوستان و خواننده‌های قدیمی این وبلاگ اصولا دیگه می‌دونن چیزی که تو زندگی من و خانواده‌ام مثل نقل و نبات ریخته انواع و اقسام تراژدیه! بعد هم چه توقعی دارید از وبلاگی که دو تا از بخشهاش به غم و غصه و غر زدنها تعلق داره؟ ولی امروز می‌خوام بگم که من حالم خوبه. گاهی احساس می‌کنم که این غرزدنهای من اینجا  خیلی بیشتر از حد لازم مورد توجه قرار می‌گیره و این اصلا قصد من نبوده. من اصولا اگر حرف نزنم می‌میرم. یعنی واقعا ایمان دارم که اگر غر نزنم یا می‌افتم دق می‌کنم یا می‌ترکم! ولی این چیزهایی که من اینجا می‌نویسم فقط یه قسمتی از منه. منظورم اینه که فکر نکنید من همش نشستم زانوی غم در بغل گرفتم. نه والا، من حالم خیلی خوبه. مخصوصا این چند وقت اوضاع به طرز عجیب غریبی رو به راهه و انقدر خوبم که خودم باورم نمیشه. امروز رسما شروع کردم به خوندن برای پایان نامه. یعنی رسیدم به یه جایی که هیچوقت فکر نمی‌کردم برسم. هیچوقت که حالا اغراقه ولی خیلی لحظه‌ها بوده که شک داشتم که اصلا یه روزی به نوشتن پایان‌نامه میرسم؟ حالا فعلا راجع به تموم کردنش حرف نزنیم. چون الان من فقط دارم یه کوه بزرگ می‌بینم که جلومه و هنوز نمی‌دونم چه جوری قراره من ازش رد بشم. فقط تجربه است که الان بهم میگه همونطوری که فکر می‌کردی هیچوقت نمی‌تونی دیپلم آلمانی بگیری و همونطور که از وقتی اومدی دانشگاه سر همه‌ی امتحانات فکر می‌کردی امکان نداره قبول شی، حالا هم داری فکر می‌کنی امکان نداره درست تموم شه ولی این هم مثل اونهای دیگه میشه. هزار بار می‌میری ولی آخرش میشه.</p>
<p>خلاصه من حالم خوبه. ولی این به این معنی نیست که هیچ اتفاق ناراحت‌کننده‌ای دور و برم وجود نداره و یا من هیچوقت غمگین نمی‌شم. ولی راز ماجرا دقیقا همینجاست. در همین تعادل بین غم و شادی، آرامش و خشم. چند شب پیش که خوابم نمی‌برد یاد ماجرایی افتادم که مربوط به سالها پیش بود. طبق معمول یک ماجرای ناراحت‌کننده. یادم اومد، قلبم به تپش افتاد، بغضم گرفت و بعد گفتم خوب بسه دیگه. تموم شد. بعد هم شروع کردم به چیزهای دیگه فکر کردن و بعد هم خوابیدم. همین! به خودم میگم که تموم شده. همه‌ی اون ماجراها تموم شدن و زندگی ادامه داره و من زنده‌ام. الان که نگاه می‌کنم می‌بینم همین که من زنده‌ام و زنده موندم و هستم و زندگی می‌کنم و می‌تونم از زندگیم لذت ببرم یه موفقیت بزرگه. پیروزی در برابر سرنوشته. دهن‌کجی به دنیاست. حالا این وسط مدرک کیلویی چند؟!!! دور و برم رو که نگاه می‌کنم بین دوستهام هم همین رو می‌بینم. توی دلم بهشون افتخار می‌کنم که هستن، که از پس زندگیهای عجیب غریبشون براومدن. اونها هم همیشه خوشحال نیستن ولی هرکدومشون واسه خودش پهلوونیه!</p>
<p>من خوشحالم. احساس می‌کنم قوی هستم و می‌تونم به خودم افتخار کنم. ممکنه فردا که تو کتابخونه دارم با کتابهای جورواجور سر و کله می‌زنم این حس قدرت و اعتماد به نفسم ترک برداره، ولی مهم نیست چون می‌دونم دوباره می‌تونم درستش کنم.</p>
<p>نمی‌دونم کسی منظورم رو فهمید؟ این احساسهای عجیب و غریب و متناقض میان و میرن. مهم نیست. مهم اینه که تسلیم نشیم. مهم اینه که بدونیم از چه جنگهایی پیروز برگشتیم. مهم اینه که نذاریم یادمون بره زندگی قشنگه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/907/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/907/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/907/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/907/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/khanoomche.wordpress.com/907/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/khanoomche.wordpress.com/907/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/khanoomche.wordpress.com/907/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/khanoomche.wordpress.com/907/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/907/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/907/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/907/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/907/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/907/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/907/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=907&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2011/12/01/907/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حسرت</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/17/%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/17/%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Nov 2011 20:29:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[بدون دسته بندی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=892</guid>
		<description><![CDATA[در خاطرات کودکیم غوطه‌ورم. نمی‌دانم از کجا می‌آیند و برای چه؟ انگار دنبال چیزی می‌گردم. انگار می‌خواهم بدانم آن زمان چه حسی داشته‌ام به زندگی، به اتفاقات دور و برم، به خودم. حالا با نگاه یک بزرگسال کودکی خودم را زیر ذره‌بین گذاشته‌ام. حقیقتش خیلی چیزها در اون خاطرات نهفته که تجربه‌اش  رو برای دشمنم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=892&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در خاطرات کودکیم غوطه‌ورم. نمی‌دانم از کجا می‌آیند و برای چه؟ انگار دنبال چیزی می‌گردم. انگار می‌خواهم بدانم آن زمان چه حسی داشته‌ام به زندگی، به اتفاقات دور و برم، به خودم. حالا با نگاه یک بزرگسال کودکی خودم را زیر ذره‌بین گذاشته‌ام.</p>
<p>حقیقتش خیلی چیزها در اون خاطرات نهفته که تجربه‌اش  رو برای دشمنم هم آرزو نمی کنم. خاطراتی هم هستند که یه دنیا حسرت می‌نشونن توی دلم.</p>
<p>اون ماهی‌های شکلاتی تو زرورق رنگی رو کسی یادشه هنوز؟ پدربزرگ همیشه برام از اونها می‌گرفت. بعد من همیشه دمش رو می‌شکوندم و می‌دادم به مادربزرگ، بقیه‌اش رو خودم می‌خوردم. حالا فکر می‌کنم عجب بی‌انصافی بودم، چرا به پدربزرگ هیچی از شکلاتم نمی‌دادم؟</p>
<p>چند شب پیش توی خواب و بیداری بوی چادر گل گلی مادربزرگ پیچیده بود توی سرم. بعد یاد موهای صاف و سفید و نرم  پدربزرگ افتادم، بعد یاد صدای عصاش.</p>
<p>یه شلوار کوتاه زرد داشتم که وقتی مامانم خریدش، من تقریبا توش گم می‌شدم. انقدر پوشیدمش تا بالاخره پوشیدن شلوار کوتاه برای دختری به سن من زشت شد! حالا یادم افتاده که من هیچ لباس زردی ندارم و دارم فکر می‌کنم یه جوری یه چیزی پیدا کنم که زرد باشه. حداقل یه تی‌شرت.</p>
<p>کلا تازگیها دنبال خاطرات می‌دوم. دنبال دامن اسکاتلندی بودم، به یاد دامن بچگیهام که خیلی دوستش داشتم. انقدر حرفش را زدم تا بالاخره دل مامان به رحم اومد و یه دامن اسکاتلندی برام دوخت. حالا تو این سرمای زمستون آلمان کی و کجا قراره من این دامن رو بپوشم خدا می‌دونه!!! یه جفت کفش کیکرز هم گرفتم به یاد اون وقتی که مدرسه می‌رفتیم و تقریبا همه‌ی بچه‌ها کیکرز می‌پوشیدن. خلاصه همینجور دارم تو نوستالژی غرق می‌شم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/892/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/892/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/892/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/892/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/khanoomche.wordpress.com/892/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/khanoomche.wordpress.com/892/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/khanoomche.wordpress.com/892/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/khanoomche.wordpress.com/892/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/892/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/892/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/892/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/892/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/892/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/892/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=892&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/17/%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>صدایش</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/17/%d8%b5%d8%af%d8%a7/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/17/%d8%b5%d8%af%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Nov 2011 09:07:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[زنانه]]></category>
		<category><![CDATA[غم و غصه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=894</guid>
		<description><![CDATA[یه روز صبح از خواب بیدار میشی و هیچ فکر خاصی نمی‌کنی، بعد یه دفعه یه نفر از ایران زنگ می‌زنه که سالها باهاش حرف نزده بودی و پرت میشی تو یه دنیای دیگه. غبار سالها روی صدای تلخش نشسته بود و از همیشه تلخترش کرده بود. حرفهای سالها رو نمیشه در چند دقیقه جا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=894&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه روز صبح از خواب بیدار میشی و هیچ فکر خاصی نمی‌کنی، بعد یه دفعه یه نفر از ایران زنگ می‌زنه که سالها باهاش حرف نزده بودی و پرت میشی تو یه دنیای دیگه. غبار سالها روی صدای تلخش نشسته بود و از همیشه تلخترش کرده بود.</p>
<p>حرفهای سالها رو نمیشه در چند دقیقه جا داد. گوشی تلفن خیلی کوچیک بود، جای راه رفتن تو اتاق خیلی کم بود و حرفها زیاد و ناگفتنی بودند.</p>
<p>دلم می‌خواست سرش داد بزنم داری چه غلطی می‌کنی با زندگیت؟ دلم می‌خواست می‌تونستم دستش رو بگیرم و بگم همه چیز درست میشه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/894/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/894/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/khanoomche.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/khanoomche.wordpress.com/894/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/khanoomche.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/khanoomche.wordpress.com/894/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/894/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/894/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/894/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/894/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=894&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/17/%d8%b5%d8%af%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کتاب پرستو فروهر</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/11/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%88-%d9%81%d8%b1%d9%88%d9%87%d8%b1/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/11/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%88-%d9%81%d8%b1%d9%88%d9%87%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Nov 2011 19:32:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[کمی تا قسمتی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=883</guid>
		<description><![CDATA[پرستو فروهر دختر پروانه و داریوش فروهر کتابی چاپ کرده و خاطرات چندین سفرش به ایران را پس از قتل پدر و مادرش نوشته. این هم مقاله‌ای در بی‌بی‌سی درباره‌ی کتاب.  خواندنش را به شدت توصیه می‌کنم. امیدوارم ترجمه‌ی فارسیش هم به زودی منتشر شود. فعلا با ترجمه‌ی من از قسمتی از صفحه‌ی ۲۴ بسازید. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=883&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پرستو فروهر دختر پروانه و داریوش فروهر کتابی چاپ کرده و خاطرات چندین سفرش به ایران را پس از قتل پدر و مادرش نوشته. <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2011/11/111108_l41_books_forouhars_review.shtml" target="_blank">این هم مقاله‌ای</a> در بی‌بی‌سی درباره‌ی کتاب.  خواندنش را به شدت توصیه می‌کنم. امیدوارم ترجمه‌ی فارسیش هم به زودی منتشر شود. فعلا با ترجمه‌ی من از قسمتی از صفحه‌ی ۲۴ بسازید.</p>
<p>«برادرم می‌رود درون آن سوراخ عمیق تا مرده‌ها را بگیرد و آنها را آرام در خاک بگذارد. پدر که در ژرفا قرار می‌گیرد برادرم کفن را باز می‌کند تا صورت پدرش را ببیند و خداحافظی کند. پدر آرامشی را می‌تابد, صورتش خاکستری شده و از همین حالا رنگ خاک را به خود گرفته، لبهایش زیر سبیل نیمه بازند، انگار همین الان بخواهد با ملایمت چیزی بگوید. او را نگاه می کنم و فکر می‌کنم که او این آخرین بارِ سرنوشتش را هم با وقار برد و حالا سبکبال از پیش ما می‌رود. تصویر مرده‌اش هم اصیل باقی می‌ماند. دور و برم را نگاه می‌کنم و یکی از عکاسان را می‌کشم جلو تا این تصویر را ثبت کند. تصویر مرده‌ی پدرم شهرت خواهد یافت.</p>
<p>رویش خاک می‌ریزند. گل و گلاب رویش را می‌پوشانند. بعد مادرم را سوی قبر می‌برند. برادرم بدن مرده‌ی مادرم را در آغوش می‌کشد، دستان لرزان خاله‌هایم کفن روی صورتش را باز می‌کنند. صدای مادربزرگم که با لجبازی مرگ فرزندانش را نفی می کند جمعیت را مسحور خود می‌کند. هیچ عکاسی عکسی از مادر مرده‌ام منتشر نخواهد کرد. ادعا خواهند کرد که عکسها کم نور بوده و قابل تشخیص نبوده‌اند. و بعدها به گوش من خواهد رسید که حکمی اسلامی دیدن زن مرده را بر غریبه‌ها حرام کرده است. رژیم از تصویر اصیل مادرم بعد از مرگش هم امتناع می‌کند، چرا که او یک زن است.»</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/883/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/883/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/khanoomche.wordpress.com/883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/khanoomche.wordpress.com/883/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/khanoomche.wordpress.com/883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/khanoomche.wordpress.com/883/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/883/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/883/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/883/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=883&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/11/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%88-%d9%81%d8%b1%d9%88%d9%87%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>راحتی</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/09/%d8%b1%d8%a7%d8%ad%d8%aa%db%8c/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/09/%d8%b1%d8%a7%d8%ad%d8%aa%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Nov 2011 18:26:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[کم حرفی]]></category>
		<category><![CDATA[غرزدنها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=879</guid>
		<description><![CDATA[چقدر مردم راحت زندگی می‌کنند. پسره توی کتابخونه کار می‌کنه و با اینکه به چه گنده‌گی روی در زدن خوردنی و نوشیدنی ممنوع، در حالیکه داره سیب گاز می‌زنه و ملچ و مولوچ می‌کنه وارد می‌شه و همونجوری کتابها رو جا به جا می‌کنه. حالا خوبه خودش مسووله کتابخونه است وگرنه لابد می‌خواست با جعبه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=879&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چقدر مردم راحت زندگی می‌کنند. پسره توی کتابخونه کار می‌کنه و با اینکه به چه گنده‌گی روی در زدن خوردنی و نوشیدنی ممنوع، در حالیکه داره سیب گاز می‌زنه و ملچ و مولوچ می‌کنه وارد می‌شه و همونجوری کتابها رو جا به جا می‌کنه. حالا خوبه خودش مسووله کتابخونه است وگرنه لابد می‌خواست با جعبه پیتزا بیاد تو!</p>
<p>تازگیها چیزهای کوچیک میرن رو اعصابم. اینکه یه نفر وسط دانشگاه اسپری از تو کیفش دربیاره و زیر بغلش رو اسپری بزنه یا شروع کنه ناخونش رو بگیره یا سوهان بزنه. شاید من زیادی آدم مقید و مودبی هستم. نمی‌دونم. ولی به نظرم یه کارایی مال خونه یا دستشویی و حمومه! از جمله ناخن گرفتن، اسپری زدن، نخ دندون کشیدن&#8230;</p>
<p>نمی‌دونم بیشتر از این حرص می‌خورم که دیگران این قوانین نانوشته رو رعایت نمی‌کنن یا از اینکه دیگران انقدر راحت زندگی می کنند و من از صبح تا شب در قید و شرطم و در حال حرص خوردن؟!!!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/khanoomche.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/khanoomche.wordpress.com/879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/khanoomche.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/khanoomche.wordpress.com/879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/879/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=879&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/09/%d8%b1%d8%a7%d8%ad%d8%aa%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>زنده بودن را باید جشن گرفت</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/06/%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%ac%d8%b4%d9%86-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/06/%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%ac%d8%b4%d9%86-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Nov 2011 19:05:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[زنانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=870</guid>
		<description><![CDATA[داشتم وبلاگ نینوچکا رو می‌خوندم و این پستش به اسم «زنجموره» که متاسفانه نمی‌تونم مستقیم بهش لینک بدم، خودتون باید نگاه کنید تو وبلاگش. ماجرای همکار جوونش که بر اثر سرطان پاش رو از دست داده و احتمالا تا چند سال دیگه هم بیشتر زنده نمی‌مونه، من رو دوباره یاد داستان خواهرم انداخت. داستان؟ چرا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=870&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>داشتم <a href="http://ninoochka.blogspot.com/" target="_blank">وبلاگ نینوچکا</a> رو می‌خوندم و این پستش به اسم «زنجموره» که متاسفانه نمی‌تونم مستقیم بهش لینک بدم، خودتون باید نگاه کنید تو وبلاگش. ماجرای همکار جوونش که بر اثر سرطان پاش رو از دست داده و احتمالا تا چند سال دیگه هم بیشتر زنده نمی‌مونه، من رو دوباره یاد داستان خواهرم انداخت. داستان؟ چرا گفتم داستان؟ نمی‌دونم. فکر کنم اگر تمام کتاب لغتهای دنیا رو هم صفحه به صفحه ورق بزنم، کلمه‌ای که به نظرم مناسب بیاد پیدا نکنم. فکر می‌کنم یکی دو بار بیشتر از خواهرم ننوشتم و فکر می‌کنم اشتباه کردم، چون داستان خواهرم رو باید تعریف کرد. باید تعریف کرد تا قدر زندگی و زنده بودن رو دونست.</p>
<p>خواهر من ۲۸ سالش بود که سرطان گرفت. به همین راحتی! البته به همین راحتی هم نبود. اول هی دکتر می‌رفت و دکترها بهش آنتی‌بیوتیک می‌دادن و چون حالش بهتر نمی‌شد باز هم بهش آنتی‌بیوتیک می‌دادن و او باز می‌رفت دکتر تا اینکه بالاخره معلوم شد قضیه چیه. اون موقع چند سالی بود که خواهرم با کارل بود. چند سال با هم دوست بودند و یکی دو سال بود که نامزد شده بودن. حالا من نمی‌خوام اینجا تمام مراحل درمان و بالا پایینهای شیمی‌تراپی رو براتون بگم. خودتون می‌تونین تصورش رو بکنین دیگه. فکر کنم بدترین قسمتش برای خواهرم این بود که موهای بلند فرفری خوشگلش نابود شدن. البته من چه می‌دونم؟ من چه می‌دونم اون چی کشید؟ من اینجوری فکر می‌کنم چون خواهرم زیبا بود، خیلی زیبا بود. خیلی هم حساس بود. اونقدر که من الان باز کلمه کم آوردم برای توصیفش. انقدر که قلبش کوچیک و ظریف بود و احساساتش نرم و لطیف بودن من گاهی می‌ترسیدم بهش نزدیک شم. مثل گلبرگ گل سرخ که وقتی بهش دست می‌زنی ترکهای ریز برمی‌داره، می‌ترسیدم حسش ترک برداره. شاید برای همین هیچوقت نتونستم باهاش راجع به سرطان حرف بزنم.</p>
<p>شیمی‌تراپی تموم شد و همه هم خوشحال که خوب تموم شد. نمی‌دونم. واقعا باورمون شد؟ فکر کنم دلمون می‌خواست باور کنیم ولی ته دل من که همیشه می‌لرزید. لابد ته دل بقیه هم می‌لرزیده وقتی فکرش رو می‌کردند. شاید هم دیگه فکرش رو نکردیم. حرفش رو نزدیم. نمی‌دونم. دخترک گلمون حالش خوب بود. با کارل برنامه‌ی عروسی ریخته بود، تاریخ تعیین کردند، سالن گرفتند، کارتهای دعوت فرستادند. فکر کنم ۶ ماه قبل عروسی بود که بیماری لعنتی دوباره سرک کشید و بهش نیشخند زد. این بار اومده بود که نره.</p>
<p>نمی‌دونم چند سال بود که همدیگرو می‌شناختن. ولی نزدیک ده سال با هم بودند و چندین سال هم نامزد بودند. کارل توی تمام سختیها و ناراحتیها کنارش مونده بود. حالا هم که تصمیم گرفته بودن ازدواج کنند، تصمیم گرفته بودن تسلیم نشن. خواهرم می‌خواست روز بزرگش رو ببینه. شاید می‌خواست حالا که مادر نشده، حالا که هر روز بیشتر تحلیل می‌ره و زندگی انقدر کوتاه و سرنوشت انقدر بی‌انصاف بوده، حداقل عشقش رو ثبت کنه. نمی‌دونم. من اینجوری فکر می‌کنم. وگرنه من چه می‌دونم اون چی کشید؟</p>
<p>مثل توی فیلمها بود. همه روی صندلیهای دوطرف سالن نشستن. آهنگ رو که می‌زنن عروس وارد می‌شه. همه از جاشون بلند می‌شن. دخترکمون به زحمت راه می‌رفت و من به زحمت سعی می‌کردم جلوی اشکهام رو بگیرم. بیرون توفان بود. ابرها آسمون رو سیاه کرده بودند و باد می‌کوبید به پنجره‌ها. آدم فکر می‌کنه اینها همیشه ابتکار کارگردانهای فیلمهاست ولی گاهی هم در واقعیت اتفاق می‌افته ظاهرا! مراسم عقد که تموم شد، همه رفتیم تبریک گفتیم و عکس گرفتیم. بقیه‌اش هم مثل هر عروسی دیگری بود. شام، شراب، هدیه، موسیقی، رقص،&#8230; فقط عروس ما بعد از غذا رفت توی اتاقش که استراحت کنه. نمی‌تونست اونهمه ساعت بشینه.</p>
<p>شش روز بعد خواهرم چشمهاش رو بری همیشه بست. رفت. به همین راحتی. نه، حتما راحت نبوده. من چه می‌دونم اون چی کشید؟ من فقط می‌دونم که زندگی رو دوست داشت و زندگیش رو جشن گرفت، تا آخر آخرش. بعدا خیلیها از ما می‌پرسیدند چرا عروسی کرد؟ من همیشه از این سوال خیلی بدم می‌اومد. انگار که دارند می‌پرسند اون که داشت می‌مرد دیگه عروسی کرد که چی؟ به چه دردش خورد؟ به نظرم این سوال نه تنها خیلی بی‌رحمانه است، بلکه توهین بزرگی به زندگیه. بی‌احترامی به ارزش زندگیه. مفهوم این سوال اینه که کسی که بیماری غیرقابل درمانی داره باید بشینه منتظر مرگ و هیچ کاری نکنه. خواهر من به زندگی احترام گذاشت و این بار او بود که سرک کشید و به بیماری و مرگ نیشخند زد. گفت تا وقتی که هستم اونجوری زندگی می‌کنم که دوست دارم. مهم نیست چقدر مریضم، مهم نیست که پوست و استخون باشم، مهم نیست که به زحمت و با کمک دو نفر راهروی بین صندلیها رو طی می‌کنم. مهم اینه که دارم می‌رم تا به عشقم بگم آره. آره دوستت دارم. آره، می‌خوام تا آخر عمرم باهات باشم، حتی اگر این «تا آخر عمرم» فقط ۶ روز باشه یا حتی یک روز.</p>
<p>نوشته‌های قبلیم راجع به خواهر گلم: <a href="http://khanoomche.wordpress.com/2008/04/23/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87/" target="_blank">خانواده</a>، <a href="http://khanoomche.wordpress.com/2008/09/08/%DA%AF%D9%84/" target="_blank">گل</a>، <a href="http://khanoomche.wordpress.com/2011/04/06/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF/" target="_blank">تمام نمی‌شود</a></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/870/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/870/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/870/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/870/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/khanoomche.wordpress.com/870/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/khanoomche.wordpress.com/870/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/khanoomche.wordpress.com/870/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/khanoomche.wordpress.com/870/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/870/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/870/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/870/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/870/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/870/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/870/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=870&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/06/%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%ac%d8%b4%d9%86-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اونور بوم</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/04/%d8%a7%d9%88%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d9%85/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/04/%d8%a7%d9%88%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Nov 2011 01:44:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[پرحرفی]]></category>
		<category><![CDATA[غرزدنها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=862</guid>
		<description><![CDATA[آدم دیوانه‌ای که من باشم یه دفعه اصلا نمی‌نویسم، بعد هم یه دفعه دیگه نمی‌تونم ننویسم، به حدی که تا ساعت دو بعد از نصف شب می‌نویسم! اصلا فکر کنم به خاطر همین هم نمی‌نوشتم. برای اینکه من تعادل ندارم. من رو ولم کنید فقط می‌خوام بنویسم. منتها این مدلی که هر چی از دهنم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=862&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آدم دیوانه‌ای که من باشم یه دفعه اصلا نمی‌نویسم، بعد هم یه دفعه دیگه نمی‌تونم ننویسم، به حدی که تا ساعت دو بعد از نصف شب می‌نویسم!</p>
<p>اصلا فکر کنم به خاطر همین هم نمی‌نوشتم. برای اینکه من تعادل ندارم. من رو ولم کنید فقط می‌خوام بنویسم. منتها این مدلی که هر چی از دهنم درمیاد و تو کله‌ام رژه میره رو بنویسم و آسمون و ریسمون به هم ببافم. نه اون مدل علمی دانشگاه که باید رسمی باشه و هی پانویس و منبع و دستک و دمبک&#8230; یعنی از فردا احتمالا یک خط هم نتونم بنویسم برای مقاله‌‌ام. یعنی من الان یه چیزی هستم تو مایه‌ی آدمی که مرض قند داره و تو رژیمه، منتها من الان افتادم وسط یه کیک شکلاتی گنده‌ی خوشگل و خوشمزه، طوری که نمی‌دونم کدوم ورش رو اول گاز بزنم!!!</p>
<p>واقعا این دانشگاه زندگی من رو تباه کرده. تمام این استعدادهای ادبی من پژمرده شد، بس که من خفه‌شون کردم که به زور خودم رو بشونم پای درس! والا من از اولش اینکاره نبودم. من اصلا درسخون نبودم هیچوقت. خنگ نیستما! فقط عشقیم. باید برم دنبال اون چیزی که عشقم می‌کشه. من حتی دبیرستان که بودم شب امتحان رمان می‌خوندم! منتها چه میشه کرد؟ حالا تو این سن و سال و بعد این همه بدبختی کشیدن که نمی‌تونم بگم نخواستم بابا. مثل اینه که دوی ماراتون دویده باشید، بعد کیلومتر چهلم بگید من اصلا حال نمی‌کنم با این وضع! برمی‌گردید؟ نمیشه دیگه. بعد الان یه لشگر آدم منتظرن من درسم تموم شه. جدی یه لشگر! بدبختها یه چند سالی هم هست که منتظرن! بعد من متوجه شدم که اصلا از اول اشتباه کردم. رشته اشتباه بوده، مسیر اشتباه بوده، سر تا ته قضیه اصلا اشتباه بوده. منتها خوب آخه کسی نبود که واسه من توضیح بده. خودم هم گیج‌منگولی بودم. انقدر این آلمانیها سالهای اول اساسی بابا و ننه و جد و آباد ما رو سوزوندن تا گذاشتن ما پامون به دانشگاه برسه که دیگه من فقط می‌خواستم برم تو. بقیه‌اش مهم نبود برام!</p>
<p>جریان اینه که من امروز حالم بد بود دو ساعت خوابیدم. بعد حالا بیخوابی زده به سرم. از اونطرف هم هی سرفه می‌کنم که کلا سرفه با خواب جور درنمیاد همچین. خلاصه پاشدم اومدم این اتاق، گفتم اون بنده خدا بخوابه حداقل. من که فردا نباید برم سرکار. حالا صدای خر و پفش داره تا اینجا میاد. راستش فکر کنم همچین هیجانزده هم بودم که دوباره دارم وبلاگ می‌نویسم، برای همین هم دیگه اصلا خوابم نمی‌برد. آره می‌دونم. آدم دیوونه‌ی مزخرف نامتعادلی هستم که اصلا نمیشه روش هیچ حسابی کرد.</p>
<p>ببینم اینجا یک آدم خیر و دانشمند پیدا میشه که به من در حل بزرگترین مشکل زندگیم کمک کنه؟ (چقدر من پرروم! هنوز یک روز نیست برگشتم و دو تا پست ننوشته، نه تنها انتظار خواننده دارم، انتظار کمک هم دارم. شما جدی نگیرید.) بزرگترین مشکل من زمانه. چرا زمان انقدر زود می‌گذره؟ البته من یه حدسی می‌زنم. اون هم این که زمان احتمالا خودش مشکلی نداره. من یه مشکلی دارم. منتها من نمی‌فهمم مشکلم چیه. یعنی چرا خوب، می‌دونم من هی وقت کم دارم و به اون کارهایی که دلم می‌خواد نمی‌رسم. فقط نمی‌فهمم چرا؟ این آدمهایی که کار می‌کنند، درس می‌خونن، مطالعه می‌کنن، مهمونی هم میرن، وبلاگ هم می‌خونن دقیقا چه جوری این کارا رو می‌کنن؟</p>
<p>یعنی الان عقده‌های چند ماهه رو خالی کردما! انگار داشتم منفجر می‌شدم. فکر کنم دیوانگی من الان رسمی شد. مهم نیست. بیخوابی و بیماری و سرفه و جنون و وبلاگ تاریخ مصرف گذشته و یک نویسنده‌ی تاریخ مصرف گذشته که استعدادش هیچوقت شکوفا نشده (نمی‌بخشم هرکس رو که الان گفت کدوم استعداد!) نتیجه بهتر از این نمی‌شود.</p>
<p>راستش اینها همه تمرینه. تمرین برای نترسیدن. تمرین برای نوشتن. تمرین برای خودم بودن. وبلاگنویسی گاهی مثل لخت شدنه. می خوام خجالت نکشم از اینی که هستم. ناراحت نشم اگر یکی گفت این مزخرفات چیه می‌نویسی. نه اینکه تا حالا کسی همچین چیزی گفته باشه. ولی حتی فکر اینکه کسی همچین فکری کرده باشه گاهی جلوی نوشتنم رو می‌گیره. می‌خوام بتونم. بتونم تحمل کنم که یکی بگه این چه چرندیاتیه تو می‌نویسی خانومچه. بعد من بگم مهم نیست. مهم اینه که دلم خواسته و نوشتم. برای خودم نوشتم. برای مرتب کردن این فکرهایی که تو کله‌ام پارتی گرفتن و زامبا می‌رقصن و دارن مخم رو می‌ترکونن. مثل تراپی که آدم از حرفهای پیش پا افتاده شروع می‌کنه و یه دفعه می‌بینه زده تو خال قضیه بدون اینکه خودش بدونه. مثل همین الان من که از بی خوابی رسیدم به ترسهام. آخه گاهی احساس می‌کنم به خودم هیچ حقی نمی‌دم. انگار اضافه‌ام تو این دنیا و باید انقدر خودم رو نامرئی کنم تا مزاحم کسی نباشم. حرف می‌زنم، می‌ترسم. می‌نویسم، می‌ترسم. تو فیس‌بوک لینک می‌گذارم، می‌ترسم. خوب تا وقتی خودم به خودم اجازه‌ی بودن ندم، چه جوری باید از دیگران انتظار داشته باشم که بهم اجازه بدن خودم باشم؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/862/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/862/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/khanoomche.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/khanoomche.wordpress.com/862/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/khanoomche.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/khanoomche.wordpress.com/862/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/862/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/862/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/862/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/862/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=862&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/04/%d8%a7%d9%88%d9%86%d9%88%d8%b1-%d8%a8%d9%88%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>داستان عشق و تعصب</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/04/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%88-%d8%aa%d8%b9%d8%b5%d8%a8/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/04/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%88-%d8%aa%d8%b9%d8%b5%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Nov 2011 00:38:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[آلمان و آلمانیها]]></category>
		<category><![CDATA[زنانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=859</guid>
		<description><![CDATA[گفتم که من این چند وقت به خاطر مریضی همه‌اش پای تلویزیون بودم. این چند روز هم یکی از موضوعهای برنامه‌های تلویزیونی ترکهای آلمان بود، چون یکشنبه سالگرد ۵۰ سالگی بستن قردادی بین دو کشور بود که بر اساسش کارگران ترک برای کار اومدن آلمان. به اسم کارگر مهمان و به قصد برگشتن، ولی از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=859&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گفتم که من این چند وقت به خاطر مریضی همه‌اش پای تلویزیون بودم. این چند روز هم یکی از موضوعهای برنامه‌های تلویزیونی ترکهای آلمان بود، چون یکشنبه سالگرد ۵۰ سالگی بستن قردادی بین دو کشور بود که بر اساسش کارگران ترک برای کار اومدن آلمان. به اسم کارگر مهمان و به قصد برگشتن، ولی از اونجایی که زندگی رو نمیشه برنامه ریزی کرد، اینجا موندگار شدن و حالا قسمت مهمی از جامعه‌ی آلمان رو تشکیل میدن، البته قسمتی که همیشه راجع بهش بحث هم هست.</p>
<p>یکی از این برنامه‌ها فیلم مستندی بود راجع به دختر یکی از همین خانواده‌ها که برای کار آمده بودند. این دختر خیلی من رو تحت تاثیر قرار داد. حالا زن چهل ساله‌ای بود که وقتی از آمدنش به آلمان حرف می‌زد تبدیل می‌شد به همان دختر کوچک هفت ساله. بغض می‌کرد و اشک می‌ریخت. می‌گفت نمی‌خواستم از هواپیما پیاده شم. تاریک بود. وسط روز همه جا تاریک بود و من نمی‌خواستم برم توی اون تاریکی. دخترک که از وسط طبیعت و کوه و سبزه پرتاب شده بود به شهر صنعتی و خاکستری بوخوم هر بار که با مادربزرگ و پدریزرگش تلفنی حرف می‌زده، گریه می‌کرده که اینجا هیچ درختی نیست، هیچ سبزه‌ای نیست. مدرسه هم که فاجعه‌ای بوده برای خودش بدون دونستن زبان جدید. ولی دختر کوچک باهوش کم‌کم زبان یاد می‌گیره و کم‌کم درسش بهتر و بهتر میشه. یازده ساله که میشه مادرش یک دختردیگه به دنیا میاره. البته سمیا، دخترک باهوش، یک خواهر و برادر دیگه هم داشته ولی حالا با نوزاد کار خیلی سختتر میشه. چون مادر صبح زود می‌رفته سرکار. پدر بچه‌ها رو می‌برده مدرسه و از نوزاد نگهداری می‌کرده تا بچه‌ها دوباره از مدرسه برمی‌گشتن. از اینجا وظایف سمیا شروع می‌شده. او باید به بچه‌ها غذا می‌داده، از نوزاد نگهداری می‌کرده و مواظب می‌بوده که خواهر و برادرش سر و صدا نکنن، چون پدر شب‌کار باید می‌خوابیده.</p>
<p>دخترک آشپزی، بچه‌داری، خیاطی، بافتنی و قلاب‌بافی رو در ۱۴ سالگی کاملا بلد بوده و تازه در انجمن ترکها به زنهای ترک زبان و خوندن و نوشتن یاد می‌داده و به عنوان مترجم به در و همسایه  در کارهای اداری و دکتر رفتن کمک می‌کرده. حالا خودتون می‌تونین حدس بزنین که در اینجا چه اتفاقی باید بیفته. بعله!  خواستگارها سر و کله‌شون پیدا میشه. خانواده نامزدش می‌کنه و قرار میشه ۱۸ سالگی عروسی کنه. می‌گفت عصبانی بودم. خیلی عصبانی بودم که از حالا می‌خواستند خدمتکارشون رو رزرو کنند!</p>
<p>ولی دخترک شاگرد زرنگ موفق میشه پدر و مادرش رو متقاعد کنه که ازدواج نکنه و بره دانشگاه. بعد هم با زیرکی برای پدرش جا میندازه که باید حتما انفورماتیک بخونه. چون برای تحصیل در رشته‌ی انفورماتیک یک اداره‌ی مرکزی مسؤل گزینش بوده و احتمال اینکه محل تحصیلش بیفته یه شهر دیگه صد در صد . اینجوری دخترک موفق میشه که از خونه و خونواده کمی فاصله بگیره و نفسی تازه کنه. بدبختی فقط این بوده که از انفورماتیک هیچی نمی‌فهمیده. ولی یه همکلاسی آلمانی مهربون داشته که بهش کمک می‌کرده. سمیا انفورماتیک رو ول می‌کنه ولی اون همکلاسی الان ۱۷ ساله که شوهرشه!</p>
<p>به پدرش که می‌گه می خواد با یک آلمانی ازدواج کنه جواب خیلی ساده بوده: ترک نیست، مسلمون نیست، نه! ولی دختر تصمیمش رو گرفته بوده و از عشقش نمی‌گذره. نتیجه میشه ۵ سال قطع رابطه‌ی کامل و ۸ سال رابطه‌ی کم و محدود باخانواده. در نهایت هم پدر و مادر به فاصله‌ی ۵ سال بر اثر سرطان می‌میرند. دخترک جلوی بیمارستان ایستاده بود، گریه می‌کرد و می‌گفت: پدرم گفت درک می کنه  که خودم خواستم مرد زندگیم رو انتخاب کنم. من و پدرم آشتی کرده بودیم ولی نمی‌تونست علنی نشون بده. فشار جامعه ی ترک خیلی زیاد بود.</p>
<p>سمیا همه چیز را هم نمی‌گفت. انگار هنوز می‌خواست خانواده و هموطنانش رو حمایت کنه. شوهرش ولی در جمله‌های کوتاه چیزهای بزرگی می‌گفت، بزرگ و سنگین مثل کوه. اینکه گفته بودند سمیا باعث مریضی و مرگ پدر و مادرش شده. فکر کنید چه باری داره چنین اتهامی و چه بی‌رحمانه است&#8230;</p>
<p>سمیا بالاخره حقوق می‌خونه و وکیل میشه. رشته‌ای که همیشه دلش می خواسته بخونه، برای اینکه بدونه حقوق خارجیها چیه و بتونه بهشون کمک کنه. خواهر سمیا حالا مثل او به زنهای ترک زبان درس می‌ده.</p>
<p>سمیا می گفت پدر و مادرش پول جمع کرده بودند و خانه‌ای در ترکیه خریده بودند برای روزهای پیری و بازنشستگی. پدر ولی همیشه می‌گفته ما انقدر اینجا کار می‌کنیم تا بمیریم و توی تابوت برگردیم ترکیه. همین هم می‌شود! حالا سمیا با برادرش دارند آن خانه را رو به راه می‌کنند. بزرگترین آرزوی سمیا اینست که بتواند جشنی بگیرد که در آن خانواده‌ی ترک و خانواده‌ی آلمانیش در کنار هم باشند. شاید این جشن هرگز برپا نشود ولی حداقل خاله و چند عضو فامیلش در آخر فیلم با سمیا و شوهرش روی زمین خانه‌ی روستاییشان نشسته‌اند دور یک میز گرد و غذا می خورند. شوهرش می‌گوید خیلی خوبه! من احساس می‌کنم خونه‌ی خودمه! سمیا می‌گوید خوشحالم! ولی بغضش صدایش را با خود می‌برد و صدا گم می‌شود. لبخندش می‌ماند و اشکش.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/khanoomche.wordpress.com/859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/khanoomche.wordpress.com/859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/khanoomche.wordpress.com/859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/khanoomche.wordpress.com/859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/859/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=859&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/04/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d9%88-%d8%aa%d8%b9%d8%b5%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بازگشت؟</title>
		<link>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/03/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%9f/</link>
		<comments>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/03/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 Nov 2011 17:28:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>khanoomche</dc:creator>
				<category><![CDATA[کم حرفی]]></category>
		<category><![CDATA[حیوانات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://khanoomche.wordpress.com/?p=855</guid>
		<description><![CDATA[دلم می‌خواهد برگردم. دلم می‌خواهد بنویسم. فقط نمی‌دونم چه جوری. خیلی وقته که اینجا نبودم. الان داشتم این لیست بلندبالای وبلاگهایی رو که توی لینکستان پایین این صفحه است نگاه می‌کردم و یاد اون روزهایی افتادم که نصف یا حتی تمام روزم به وبلاگ خوندن می‌گذشت. چقدر اون دنیا الان برام دوره! خلاصه امروز به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=855&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دلم می‌خواهد برگردم. دلم می‌خواهد بنویسم. فقط نمی‌دونم چه جوری. خیلی وقته که اینجا نبودم. الان داشتم این لیست بلندبالای وبلاگهایی رو که توی لینکستان پایین این صفحه است نگاه می‌کردم و یاد اون روزهایی افتادم که نصف یا حتی تمام روزم به وبلاگ خوندن می‌گذشت. چقدر اون دنیا الان برام دوره!</p>
<p>خلاصه امروز به خودم گفتم کم کم بنویس. برای خودت بنویس. مثل دفتر خاطرات. مهم نیست که حرفهات بی‌اهمیت باشن. دیگه بعد این همه وقت کسی از اینجا رد نمیشه که تو بخوای غصه بخوری که شاهکار ادبی نبوده نوشته‌ات! ها! نه که قدیمها من فقط شاهکارهای ادبی خلق می‌کردم تو این وبلاگ! ها!</p>
<p>جالبه که وقتی آدم یه کاری رو مدتی می‌گذاره کنار، بعد چه جوری باید از صفر شروع کنه! واقعا از صفر! بیشتر از یه هفته بود که سراغ مقاله‌‌ی دانشگاهم نرفته بودم. آقای دوست‌پسر به طرز وحشتناکی مریض بود و من به طرز وحشتناک مادرانه‌ای مشغول مریضداری و سوپ درست کردن و این حرفها! چنان خانوم خونه‌ای شدم که خودم حالم از خودم بهم می‌خوره! بعد نتیجه این شد که خودم هم مریض شدم. قشنگ رسما چند روز دوتایی جلوی تلویزیون ولو بودیم و چیزی حدود روزی ۶ ساعت فیلمهای مستند راجع به حیات وحش، حیوانات و طبیعت و حیوانات باغ وحشهای آلمان و از این قبیل می‌دیدیم. زندگی فوق‌العاده زیبایی می‌تونست باشه اون وضعیت، البته اگر مریض نبودیم. خلاصه امروز دیگه دیدم نمیشه. باید برگشت سر درس و زندگی. یعنی از صبح بیست بار می‌خواستم بزنم زیر گریه. خوندن هر جمله مثل مرگ بود. واقعا وضعیت فجیعی بود. بعد از سه ساعت شکنجه دادن خودم و نوشتن سه چهارم صفحه که البته پیروزی بزرگی محسوب میشه، گرفتم دو ساعت خوابیدم، عین جنازه. واقعا باورنکردنیه که یه سرماخوردگی چسکی سیستم آدم رو اینجوری از کار میندازه!</p>
<p><a href="http://www.youtube.com/watch?v=t6sdQ59g_xg" target="_blank">این فیلم مستند</a> رو راجع به حیات وحش و زندگی گرگها در چرنوبیل ۲۵ سال بعد از فاجعه ی اتمی به شدت توصیه می‌کنم. گرچه خودم هم نمی‌دونم دارم به کی توصیه می‌کنم، چون فکر نمی‌کنم کسی اینجا باشه. ولی مهم نیست. این فیلم فوق‌العاده است. اولا دیدن اینکه چطوری ساختمانها با تمام وسایلشون رها شدن و حالا بعد از اینهمه سال به چه شکلی در اومدن واقعا تمام وجود آدم رو می‌لرزونه. این یکی از دلایلیه که من با هسته ای شدن مملکت گل و بلبلمون مخالفم. من دقیقا از همچین فاجعه ای می‌ترسم. از طرف دیگه حس خیلی خوبی بود، دیدن اینکه طبیعت کم کم داره برمی‌گرده و حق خودش رو پس می‌گیره. خلاصه اینکه تصاویر این فیلم بی‌نظیرند.</p>
<p>این مشق امروز من بود. فقط برای شروعی دوباره.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/khanoomche.wordpress.com/855/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/khanoomche.wordpress.com/855/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/khanoomche.wordpress.com/855/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/khanoomche.wordpress.com/855/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/khanoomche.wordpress.com/855/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/khanoomche.wordpress.com/855/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/khanoomche.wordpress.com/855/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/khanoomche.wordpress.com/855/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/khanoomche.wordpress.com/855/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/khanoomche.wordpress.com/855/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/khanoomche.wordpress.com/855/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/khanoomche.wordpress.com/855/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/khanoomche.wordpress.com/855/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/khanoomche.wordpress.com/855/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=khanoomche.wordpress.com&amp;blog=2245525&amp;post=855&amp;subd=khanoomche&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://khanoomche.wordpress.com/2011/11/03/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">خانومچه</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
