۱. حدود ۳۰۰ نفر ایرانی جمع شده اند. پیر و جوان، بدون رنگ یا با رنگ سبز. وسط جمعیت متوجه جنب و جوشی میشوم. دقت میکنم و چند مرد را میبینم که یقهی همدیگر را گرفتهاند و با چهرهی برافروخته و رگهای بیرونزده فریاد میکشند. مردم نمیتوانند از هم جدایشان کنند. پلیس آلمان میتواند. ایرانیهای شاهد ماجرا دارند با تاسف سر تکان میدهند. بعضی هم از شدت شرم به گوشهی دیگری از میدان پناه میبرند تا خودشان را وسط جمعیت گم و گور کنند. حدود نیمساعت بعد اتفاقی میشنوم که مردی میانسال با افتخار به دوستش میگوید:«پرچم جمهوری اسلامی دستش بود! من هم پرچم رو کشیدم از دستش و پاره کردم!»
۲. خانمی دارد جلوی جمعیت از بلندگو حرف میزند. حرفش را نمیشنوم چون مردی پشت سرم با بلندگوی دستی شعار میدهد «مرگ بر جمهوری اسلامی». مردی دیگر میگوید:«این سبزیفروش کیه دیگه این وسط؟»
۳. جوانان سبزپوش شعار میدهند «موسوی موسوی رای ما رو پس بگیر». دختری جلوی جمعیت داد میزند: «این چه شعاریه؟ کدوم رای؟ کی رای داده آخه؟!!!» من و دوستانم داد میزنیم:«ما! ما رای دادیم!» نگاهی میکند و ساکت میشود.
۴. به دوستم تلفن میزنم و تند تند میگویم: «ساعت ۵ فلان جا تظاهراته.» میگوید:«باشه. میبینمت.» هنوز باید به خیلیها زنگ بزنم. تند تند دارم لیست دوستان و آشنایان ایرانیم را چک میکنم و سعی میکنم وقتم را تلف آنهایی نکنم که میدانم به هرحال نمیآیند. اینبار دوستم زنگ میزند و میگوید:«من اون موقع گفتم میام ولی هر چی فکر میکنم میبینم کجا بیام با این پاسپورت ایرانی؟ من پسفردا باید برگردم ایران. شماها پاسپورت آلمانی دارین…» احساس میکنم ملیتم دزدیده شده. احساس میکنم یک نفر گفته: «تو که ایرانی نیستی!» دلم میخواست میتوانستم پاسپورت آلمانی را همان لحظه پس بدهم تا برابر شوم. میگویم: «وقتی پاسپورت آلمانی رو به من میدادند شفاهی و کتبی تذکر دادند که اگر برای شما دوملیتیها در کشور خودتان مشکلی پیش بیاید ما مسوول نیستیم و هیچ کمکی هم نمیتوانیم بکنیم. امضا هم گرفتند.» اصرار نمیکنم که بیا. دو روز بعد در تظاهرات دیگری میبینمش.
۵. جوانان دانشجو شعار میدهند:«دانشجو دانشجو حمایتت میکنیم» یا «موسوی سکوت کنی خائنی». ناگهان گروهی زن و مرد مسن از راه میرسند. روی پلاکاردهایشان «مرگ بر جمهوری اسلامی» دیده میشود. ما
Where is my vote
در دست داریم. میز و تجهیزاتی با خود آوردهاند. ناگهان پرچمی جلوی میز باز میکنند:«حزب کمونیست کارگری ایران». با بلندگو شعار «مرگ بر خامنهای» و «مرگ بر جمهوری اسلامی» میدهند. بین ما جنب و جوشی افتاده. نمیخواهیم «تظاهراتمان» را از ما بگیرند فقط چون آنها بلندگو دارند و ما نداریم. پسرها بلندتر شعار میدهند و تشویق به شعار دادن میکنند بلکه صدای «موسوی موسوی»شان از صدای بلندگو رساتر باشد. بالاخره ما میدان را ترک میکنیم و به میدانی دیگر میرویم تا با خیال راحت شعار بدهیم و قاطی حزب کمونیست کارگری هم نشویم!
۶. یک نفر شعار میدهد «موسوی موسوی حمایتت میکنیم». مردم شعار را تکرار میکنند. خوب میدانم به کی رای دادهام ولی نمیتوانم این شعار را فریاد کنم. چرا من باید از موسوی حمایت کنم؟ من فقط به او این شانس را داده بودم (یا میخواستم بدهم که نگذاشتند!) که نشان بدهد بهتر از آن چیزیست که فکر میکنم. نمی دانستم که به این سرعت زمان محک شدنش میرسد! من تمام حمایتم را در برگهای نوشتم و به صندوق انداختم. حمایت امروز من مال مردم ایران است نه یک شخص خاص. حمایت من مال آنهاییست که جلوی دروغ ایستادهاند و چوب و باتوم و گلوله خوردهاند. سکوت میکنم و منتظر شعار بعدی میشوم.
۷. «میکشم میکشم هر که برادرم کشت» دوستم نگاهم میکند و میگوید:«من نمیتونم این رو شعار بدم. خیال ندارم کسی رو بکشم!» دختر ۱۴-۱۵ سالهای که چند قدم آن طرفتر ایستاده مشغول ترجمهی شعار برای دوستان آلمانیش است. در این فکرم که این تینیجرهای آلمانی چطور چنین شعاری را هضم میکنند؟
۸. دارم به محل تظاهرات میروم. دیر کردهام. دوستی را میبینم که در جهت مخالف در حرکت است. میپرسم: «مگر نمیری تظاهرات؟!» میگوید:«نری اونجا! اونجا مجاهدینن! ما رفتهایم میدون پشتی.»
۹. دوست پدرم را برای بار چندم در تظاهرات میبینم. میگوید:«مگه تو دانشجو نیستی؟ تو که هر روز اینجایی؟ پس کی درس میخونی؟» میگویم:«درس که از دو هفته قبل از انتخابات تعطیل شد! تو این وضع کی میتونه درس بخونه؟»
۱۰. پلیسهای آلمانی از دور تظاهرات را نگاه میکنند. چند شاخه گل سرخ در دست دارند. میدانم که ایرانیها به آنها گل دادهاند. خندهام میگیرد. که چی؟ که به ما گلوله نزنند؟!!! یک نفر دارد شعر جدید را شعار میدهد و مردم هم تکرار میکنند:
آن خس و خاشاک تویی/ پست تر از خاک تویی/ شور منم نور منم/ عاشق رنجور منم/زور تویی کور تویی/ هاله ی بی نور تویی/ دلیر بی باک منم/ مالک این خاک منم
و تکرار میکنند: مالک این خاک منم، مالک این خاک منم، مالک این خاک منم، مالک این خاک منم…
مادر دوستم میگوید:«مالک این خاک که دولت آلمانه!»